چند پارتی (درخواستی)
[وقتی بدون اجازه جونگکوک با دوست پسرت میری بیرون و...]
______________________________
ماشین وایساد و از پنجره به بیرون نگاه کردم
یه رستوران خیلی شیک بود که نمای شیشه ای بزرگی داشت و دور تا دورش پر از گلای رنگارنگ بود میزای کوچیکی هم بیرون رستوران قرار داشتن که روی هر کدوم یه گلدون پر از گلای سفید گذاشته بودن نور آفتاب روی شیشه های رستوران افتاده بود و همه جا رو روشن کرده بود
لبخندی زدم و به یون وو نگاه کردم
"+وای یون وو اینجا خیلی قشنگه
یون وو لبخندی زد و از ماشین پیاده شد بعد اومد طرف من و در ماشینو برام باز کرد
" %میدونستم خوشت میاد
با ذوق از ماشین پیاده شدم و کیفمو روی شونم مرتب کردم
"+تو همیشه بهترین جاها رو پیدا میکنی
یون وو خندید و دستشو روی سرم گذاشت و موهامو به هم ریخت
"%معلومه بالاخره من بهترین دوستتم
با اخم مصنوعی دستشو پس زدم و موهامو مرتب کردم
" +وای موهامو خراب کردی
یون وو با خنده به سمت ورودی رستوران رفت و منم پشت سرش راه افتادم
وقتی وارد رستوران شدیم بوی خوش غذا توی فضا پیچیده بود و صدای موسیقی ملایمی از بلندگوها پخش میشد چندتا میز کنار پنجره قرار داشتن و نور آفتاب از شیشه های بزرگ وارد سالن میشد
بعد از اینکه یکی از گارسونا ما رو به میزمون راهنمایی کرد روی صندلی نشستم و کیفمو کنارم گذاشتم
یون وو روبه روم نشست و منو رو به سمتم گرفت
"%خب ببینم خانوم خوش سلیقه چی میخوری
منو رو از دستش گرفتم و مشغول نگاه کردن به غذاها شدم
" +همون چیزی که همیشه میخورم
یون وو لبخندی زد و سرشو تکون داد
"%هنوزم همون غذای همیشگی نودل با گوشت خوک
با خنده سرمو تکون دادم و چند دقیقه بعد سفارشمونو دادیم
راستش خیلی دلم برای این روزا تنگ شده بود روزایی که میتونستم بدون هیچ دغدغه ای کنار بهترین دوستم بشینم و درباره هر چیزی که به ذهنمون میرسید حرف بزنیم
یون وو از اتفاقایی که توی این شش ماه براش افتاده بود تعریف میکرد و منم با ذوق به حرفاش گوش میدادم گاهی وسط حرفاش میخندیدم و گاهی هم از تعجب چشمام گرد میشد
انقدر سرگرم حرف زدن بودیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم
تا اینکه یون وو دستشو داخل جیب کتش برد و یه جعبه کوچیک بیرون آورد و گذاشت جلوم
با تعجب به جعبه نگاه کردم
"+این چیه
یون وو لبخندی زد و با سر به جعبه اشاره کرد
" %بازش کن
جعبه رو برداشتم و آروم درشو باز کردم
یه دستبند نقره ای ظریف داخلش بود که یه آویز کوچیک قلب داشت
با دیدنش چشمام برق زد و دستبندو از داخل جعبه بیرون آوردم
"+وای یون وو چقدر قشنگه
*%وقتی دیدمش یاد تو افتادم
لبخند بزرگی روی لبام نشست و از جام بلند شدم و محکم بغلش کردم
" +مرسیییی خیلی دوستش دارم
یون وو هم دستاشو دورم حلقه کرد و چند لحظه بعد ازش فاصله گرفتم
دستبندو دور مچم بستم و با ذوق دستمو جلوی صورتم گرفتم تا بهتر ببینمش
" +ببین چقدر بهم میاد
یون وو خندید و سرشو تکون داد
بعد از اینکه غذامونو خوردیم از رستوران بیرون اومدیم و تصمیم گرفتیم یه کم توی مرکز خرید نزدیک رستوران بگردیم
وقتی وارد مرکز خرید شدیم از دیدن مغازه های مختلف ذوق کردم و دست یون وو رو گرفتم و به سمت یکی از مغازه ها کشیدمش
هر چند دقیقه یه بار جلوی ویترین یه مغازه می ایستادم و لباسا رو نگاه میکردم و یون وو هم با حوصله دنبالم میومد
گاهی برای خندوندنم حرفای مسخره میزد و منم با خنده به بازوش ضربه میزدم
همون جوری درحال مسخره بازی بودیم که یهو گوشیم زنگ خورد
زیپ کیفمو باز کردم و گوشیمو در آوردم و نگاه صفحه کردم
("정국아 내 사랑 ❤️🍓")
ترجمه:"جونگکوک عشقم❤️🍓"
لبخندم محو شد صدامو صاف کردم
"+الو.....
________________________
بالاخره تا پارت آخر داخل یاداشت گوشیم نوشتم اخیشش.... 🎀🧸
اسلا اول دستبندی که یون وو برای ا/ت خرید✨🎀
______________________________
ماشین وایساد و از پنجره به بیرون نگاه کردم
یه رستوران خیلی شیک بود که نمای شیشه ای بزرگی داشت و دور تا دورش پر از گلای رنگارنگ بود میزای کوچیکی هم بیرون رستوران قرار داشتن که روی هر کدوم یه گلدون پر از گلای سفید گذاشته بودن نور آفتاب روی شیشه های رستوران افتاده بود و همه جا رو روشن کرده بود
لبخندی زدم و به یون وو نگاه کردم
"+وای یون وو اینجا خیلی قشنگه
یون وو لبخندی زد و از ماشین پیاده شد بعد اومد طرف من و در ماشینو برام باز کرد
" %میدونستم خوشت میاد
با ذوق از ماشین پیاده شدم و کیفمو روی شونم مرتب کردم
"+تو همیشه بهترین جاها رو پیدا میکنی
یون وو خندید و دستشو روی سرم گذاشت و موهامو به هم ریخت
"%معلومه بالاخره من بهترین دوستتم
با اخم مصنوعی دستشو پس زدم و موهامو مرتب کردم
" +وای موهامو خراب کردی
یون وو با خنده به سمت ورودی رستوران رفت و منم پشت سرش راه افتادم
وقتی وارد رستوران شدیم بوی خوش غذا توی فضا پیچیده بود و صدای موسیقی ملایمی از بلندگوها پخش میشد چندتا میز کنار پنجره قرار داشتن و نور آفتاب از شیشه های بزرگ وارد سالن میشد
بعد از اینکه یکی از گارسونا ما رو به میزمون راهنمایی کرد روی صندلی نشستم و کیفمو کنارم گذاشتم
یون وو روبه روم نشست و منو رو به سمتم گرفت
"%خب ببینم خانوم خوش سلیقه چی میخوری
منو رو از دستش گرفتم و مشغول نگاه کردن به غذاها شدم
" +همون چیزی که همیشه میخورم
یون وو لبخندی زد و سرشو تکون داد
"%هنوزم همون غذای همیشگی نودل با گوشت خوک
با خنده سرمو تکون دادم و چند دقیقه بعد سفارشمونو دادیم
راستش خیلی دلم برای این روزا تنگ شده بود روزایی که میتونستم بدون هیچ دغدغه ای کنار بهترین دوستم بشینم و درباره هر چیزی که به ذهنمون میرسید حرف بزنیم
یون وو از اتفاقایی که توی این شش ماه براش افتاده بود تعریف میکرد و منم با ذوق به حرفاش گوش میدادم گاهی وسط حرفاش میخندیدم و گاهی هم از تعجب چشمام گرد میشد
انقدر سرگرم حرف زدن بودیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم
تا اینکه یون وو دستشو داخل جیب کتش برد و یه جعبه کوچیک بیرون آورد و گذاشت جلوم
با تعجب به جعبه نگاه کردم
"+این چیه
یون وو لبخندی زد و با سر به جعبه اشاره کرد
" %بازش کن
جعبه رو برداشتم و آروم درشو باز کردم
یه دستبند نقره ای ظریف داخلش بود که یه آویز کوچیک قلب داشت
با دیدنش چشمام برق زد و دستبندو از داخل جعبه بیرون آوردم
"+وای یون وو چقدر قشنگه
*%وقتی دیدمش یاد تو افتادم
لبخند بزرگی روی لبام نشست و از جام بلند شدم و محکم بغلش کردم
" +مرسیییی خیلی دوستش دارم
یون وو هم دستاشو دورم حلقه کرد و چند لحظه بعد ازش فاصله گرفتم
دستبندو دور مچم بستم و با ذوق دستمو جلوی صورتم گرفتم تا بهتر ببینمش
" +ببین چقدر بهم میاد
یون وو خندید و سرشو تکون داد
بعد از اینکه غذامونو خوردیم از رستوران بیرون اومدیم و تصمیم گرفتیم یه کم توی مرکز خرید نزدیک رستوران بگردیم
وقتی وارد مرکز خرید شدیم از دیدن مغازه های مختلف ذوق کردم و دست یون وو رو گرفتم و به سمت یکی از مغازه ها کشیدمش
هر چند دقیقه یه بار جلوی ویترین یه مغازه می ایستادم و لباسا رو نگاه میکردم و یون وو هم با حوصله دنبالم میومد
گاهی برای خندوندنم حرفای مسخره میزد و منم با خنده به بازوش ضربه میزدم
همون جوری درحال مسخره بازی بودیم که یهو گوشیم زنگ خورد
زیپ کیفمو باز کردم و گوشیمو در آوردم و نگاه صفحه کردم
("정국아 내 사랑 ❤️🍓")
ترجمه:"جونگکوک عشقم❤️🍓"
لبخندم محو شد صدامو صاف کردم
"+الو.....
________________________
بالاخره تا پارت آخر داخل یاداشت گوشیم نوشتم اخیشش.... 🎀🧸
اسلا اول دستبندی که یون وو برای ا/ت خرید✨🎀
- ۸۰۹
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط