{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه

کودکی، پروازِ خیال بود در هوایِ بی‌مسئولیتی؛ زمانی که غصه‌هایمان به اندازه یک زمین‌خوردنِ ساده بود و تمامِ جهان، در آغوشِ گرمِ خانواده خلاصه می‌شد. آن روزها بزرگسالی را «قدرت» می‌دیدیم؛ رسیدن به رؤیایِ داشتنِ حقِ انتخاب، بی آنکه بدانیم انتخاب کردن، سنگین‌ترین بارِ آدمی‌ست.
اما حقیقتِ تلخِ بزرگسالی اینجاست: ما به «آزادیِ بی‌حد» نرسیدیم، بلکه به «محاصره‌ی ناگزیر» رسیدیم. بزرگ شدن، یعنی فهمیدنِ اینکه پشتِ آن چهره‌هایِ آرامِ والدین‌مان، چه کوه‌هایی از اضطراب و چه شب‌هایِ بی‌خوابیِ مداومی پنهان بوده که ما هرگز ندیدیم. ما در کودکی، تماشاگرِ بازیِ زندگی بودیم؛ حالا خودمان بازیگرانی شده‌ایم که باید نقشی را ایفا کنیم که کارگردانش «واقعیت» است و هیچ صحنه‌ای برای تکرار ندارد.
بزرگسالی، یعنی تبدیل شدنِ دنیایِ بی‌مرزِ کودکی به چهاردیواریِ محدودیت‌ها؛ جایی که باید میانِ «آرزو» و «توانستن»، میانِ «دل‌تنگی» و «وظیفه»، مدام بندبازی کنیم. حالا می‌فهمیم چرا بزرگ‌ترها آن‌قدر خسته‌اند؛ آن‌ها خسته‌ی جبرِ «بودن» هستند.
بزرگ شدن، زخمِ عمیقی است که بر روح‌مان می‌ماند؛ زخمِ فهمیدنِ اینکه زمان، به هیچ‌کس رحم نمی‌کند و هیچ‌چیز، هرگز دوباره آن‌قدر ساده و شیرین نخواهد بود. ما نه فقط قد کشیدیم، بلکه «بارِ جهان» را بر شانه‌هایمان گذاشتیم؛ باری که تا پایانِ مسیر، هرگز زمین گذاشته نمی‌شود.
دیدگاه ها (۸)

بزرگسالی این شکلیه که شاید غمگین نباشی ولی دیگه خیلی‌ام خوشح...

یکی از جذاب‌ترین ویژگی‌های هنر کاغذبافی(ویکربافی) برای من، ...

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

انسان بودن، فقط یک زیستنِ ساده در بستر زمان نیست؛ یک سفر مست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط