my favourite drug57
شاید تا الان تموم حرفام دروغ بود ولی درباره ی این یکی مطمئنم دروغ نیست:
-من نگفتم اون دوسم داره...گفتم من عاشق شدم،نه اون..
نباید اینو میگفتم چون میدونم اگه کسی بفهمه برام دردسر میشه.. گفت:
-چرا به همه دروغ گفتی که ۲۲ سالته و توی نیویورک زندگی میکردی؟
میدونستم اینو میپرسه،گفتم:
-راستش..خودت بهتر از من جونگ کوک رو میشناسی،به این چیزا خیلی اهمیت میده...یعنی اینکه اون اینارو گفت نه من... منم مجبور شدم این دروغ رو ادامه بدم
گفت:
-وقتی درباره ی خانوادت دروغ میگه ناراحت نمیشی؟
گفتم:
-نباید بشم..
گفت:
-بیخیال ناراحت نشو چی میخوری؟
گفتم:
-امم..سوخاری؟
گفت:
-خوبه ادم عاقلی هستی
خندیدم:
-الان بهم تیکه انداختی؟
ویو جونگ کوک
دیگه داشتم کلافه میشدم.. از یک طرف نمیخواستم وقتی مین جی اینجاست باهاش درگیر شم از یک طرف دیدن رفتن لارا با اون حال... بدجور عصبیم میکرد.
تا الان دیگه باید رفته باشه خونه...یوری گفت:
-خب.. نظرت چیه؟
عصبی نگاش کردم:
-من گفتم اگه قبلا یکسری کار هارو نکرده بودی الان به عنوان همسرم کنارم بودی نه الان یوری!
ادامه دادم:
-من الان زن دارم..اسم زنم هم جئون لاراست و تو الان ازم میخوای اونو طلاق بدم و باهات ازدواج کنم اونم به خاطر مین جی؟
مین جی میونه ی خوبی با لارا داره،نمیخواد از طریق تکیه کردن به اون وارد زندگیم بشی!
من تجربه ی دیدن همچین ادمای کثیف مثل تویی رو توی زندگیم داشتم پس فکر نکن میتونی منو هم مثل اون مردای ضعیف زندگیت گول بزنی!
من با لارا ازدواج کردم و دوسش هم دارم و قسم خوردم تا اخر عمرم کنارش باشم...
منو قاطی این بچه بازی هات نکن!
یوری از روی لبه ی اپن اومد پایین:
-پس باید حقیقت رو به همه بگم؟فکر نمیکنم بابات از شنیدن اینکه برای کشتنش و گرفتن مقامش توی کره یک خانواده با بچه ی من تشکیل دادی زیادی استقبال ک...
اسلحه ام رو،روبه روش گرفتم تا خواستم ماشه رو بکشم گفت:
-زیادی زور نزن..من تنها کسی نیستم که مدارک دستشه،به زنت هم گفتم..
من همیشه دارم نگات میکنم،اون احمق بود و یجورایی با اومدن به خونم توی دامم افتاد ولی تو چی؟
منم خیلی از این خوشحال نمیشم که ببینم تموم جهان بفهمن بابای بچم یک قاتله حرفه ایه که برای به دست اوردن مقامش نقشه ریخته که بابا جونش رو بکشه
-من نگفتم اون دوسم داره...گفتم من عاشق شدم،نه اون..
نباید اینو میگفتم چون میدونم اگه کسی بفهمه برام دردسر میشه.. گفت:
-چرا به همه دروغ گفتی که ۲۲ سالته و توی نیویورک زندگی میکردی؟
میدونستم اینو میپرسه،گفتم:
-راستش..خودت بهتر از من جونگ کوک رو میشناسی،به این چیزا خیلی اهمیت میده...یعنی اینکه اون اینارو گفت نه من... منم مجبور شدم این دروغ رو ادامه بدم
گفت:
-وقتی درباره ی خانوادت دروغ میگه ناراحت نمیشی؟
گفتم:
-نباید بشم..
گفت:
-بیخیال ناراحت نشو چی میخوری؟
گفتم:
-امم..سوخاری؟
گفت:
-خوبه ادم عاقلی هستی
خندیدم:
-الان بهم تیکه انداختی؟
ویو جونگ کوک
دیگه داشتم کلافه میشدم.. از یک طرف نمیخواستم وقتی مین جی اینجاست باهاش درگیر شم از یک طرف دیدن رفتن لارا با اون حال... بدجور عصبیم میکرد.
تا الان دیگه باید رفته باشه خونه...یوری گفت:
-خب.. نظرت چیه؟
عصبی نگاش کردم:
-من گفتم اگه قبلا یکسری کار هارو نکرده بودی الان به عنوان همسرم کنارم بودی نه الان یوری!
ادامه دادم:
-من الان زن دارم..اسم زنم هم جئون لاراست و تو الان ازم میخوای اونو طلاق بدم و باهات ازدواج کنم اونم به خاطر مین جی؟
مین جی میونه ی خوبی با لارا داره،نمیخواد از طریق تکیه کردن به اون وارد زندگیم بشی!
من تجربه ی دیدن همچین ادمای کثیف مثل تویی رو توی زندگیم داشتم پس فکر نکن میتونی منو هم مثل اون مردای ضعیف زندگیت گول بزنی!
من با لارا ازدواج کردم و دوسش هم دارم و قسم خوردم تا اخر عمرم کنارش باشم...
منو قاطی این بچه بازی هات نکن!
یوری از روی لبه ی اپن اومد پایین:
-پس باید حقیقت رو به همه بگم؟فکر نمیکنم بابات از شنیدن اینکه برای کشتنش و گرفتن مقامش توی کره یک خانواده با بچه ی من تشکیل دادی زیادی استقبال ک...
اسلحه ام رو،روبه روش گرفتم تا خواستم ماشه رو بکشم گفت:
-زیادی زور نزن..من تنها کسی نیستم که مدارک دستشه،به زنت هم گفتم..
من همیشه دارم نگات میکنم،اون احمق بود و یجورایی با اومدن به خونم توی دامم افتاد ولی تو چی؟
منم خیلی از این خوشحال نمیشم که ببینم تموم جهان بفهمن بابای بچم یک قاتله حرفه ایه که برای به دست اوردن مقامش نقشه ریخته که بابا جونش رو بکشه
- ۶۶.۰k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط