دازای:برام بیشتر توضیح بده

دازای:برام بیشتر توضیح بده

آکوتاگاوا:چیز زیادی درباره ی اون ها نمیدونم همه این چیزایی که گفتم فقط یک شایعه است.

دازای چهره متفکری به خودش گرفت و گفت:که این طور من میخواستم قبل ازدواج، یکم تحقیق کنم

آکوتاگاوا انگار غذا توی گلوش گیر کرده بود چون به سرفه افتاد و بعد سرفه اش با تعجب لب زد:تو...تو میخوای ازدواج کنی؟تویی که به هزار تا خواهش به زور به یک دختر نگاه میکردی؟حالا میخوای ازدواج کنی؟من هزار بار بهت گفتم برو با یکی ازدواج کن و وارث به دنیا بیار اگه اینکار رو میکردی ۱۰ سال پیش خدا شده بودی

دازای:هی هی وایسا ببینم ۱۰ سال؟ تو دیگه داری خیلی بزرگش میکنی خب حالا هم که دارم زن میگیرم مشکلت چیه؟(نویسنده:اصلا نمیتونم جلوی خنده ام رو بگیرم🤣)

آکوتاگاوا:تو الان داری با کسی ازدواج میکنی که حتی ۱ بار هم ندیدیش

دازای: نه من ۱ بار دیدمش
من میخوام برای بانو چونیا جبران کنم و بخواطر همین باهاش ازدواج میکنم من میخوامش *و بعد داد زد* من بانو چونیا رو میخوام!!!

آکوتاگاوا:خب اگه انقدر اصرار داری ازدواج کنی جلوت رو نمیگیرم
میرم با پدر بانو چونیا حرف میزم.(نویسنده:خب از این پارت نتیجه میگیریم دازای آدم بگیریه😂)

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

این ویسگون هم داره خیلی منو اذیت میکنه هااا
دیدگاه ها (۰)

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۵وسوسه عشق 🥀دازای متوجه شددازای : اتسوشی خوبی ؟اتسوشی ...

خب بچه قبل شروع پارت میخوام بهتون یه چیزی بگم دازای ولیهد کش...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

ابلیس

خب خوشگلام❤️میخوام مثه قبلا یه تغییر اساسی دیگه تو پیج ایجاد...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

پارت اول

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

دازای خواست حرفی بزنه که هوتوکه زودتر گفت: تو که چیزی برای ا...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط