{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترین گناهِ ما در برابرِ کسانی که دوستشان داریم، “عادت

بزرگترین گناهِ ما در برابرِ کسانی که دوستشان داریم، “عادت کردن” به حضورِ آن‌هاست. ما گمان می‌کنیم آن‌ها بخشی از معماریِ همیشگیِ زندگی‌مان هستند؛ مثلِ اکسیژنی که می‌کشیم و بابتش از کسی تشکر نمی‌کنیم. اما فاجعه درست زمانی رخ می‌دهد که آن “حضورِ بدیهی” چمدان می‌بندد. آن‌وقت است که می‌فهمیم او فقط یک نفر نبود، بلکه ستونِ پنهانیِ سقفِ رویاهایمان بود. حالا که رفته است، سقف رویِ سرمان آوار شده و در سکوتِ خانه، طنینِ قدم‌هایی را جست‌وجو می‌کنیم که روزی با بی‌تفاوتی از کنارشان می‌گذشتیم. ما وارثانِ “دیر فهمیدن” هستیم؛ کسانی که قدرِ بهار را، تنها در یخبندانِ دی‌ماه می‌فهمند.
نگفتنِ درد، شبیه به فریاد کشیدن زیرِ آب است؛ دهانت باز است، تمامِ وجودت در حالِ تمناست، اما هیچ صدایی به سطح نمی‌رسد. وقتی کسی را نداری که بارِ سنگینِ یک حقیقتِ تلخ را با او تقسیم کنی، آن درد شروع به خوردنِ دیواره‌هایِ قلبت می‌کند. سکوت، در چنین لحظاتی، نه نشانه‌یِ آرامش، که نشانه‌یِ یک آوارِ درونی است. ما زمانی به انتهایِ تنهایی می‌رسیم که می‌فهمیم محبوب‌ترین آدم‌هایِ زندگی‌مان هم، قدرتِ درکِ آن نقطه‌یِ سیاه در اعماقِ چشم‌هایمان را ندارند. در آن لحظه، ما با تمامِ جهان غریبه می‌شویم.
گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت آرامت نمی‌کند.
اشک‌ها فریادهایی هستند که هیچ واژه‌ای توان بیانشان را ندارد، و قلب در سکوت خود با طوفان‌ها دست و پنجه نرم می‌کند.
اما گاهی یک لحظه، یک لمس یا یک حضور آرام، بدون نیاز به هیچ کلمه‌ای، می‌تواند همان جرقه‌ی امید باشد که تاریکی را روشن می‌کند.
در این لحظه‌هاست که می‌فهمیم آرامش واقعی، نه در دنیا، نه در حرف‌ها، بلکه در حس امنیتیست که به روح داده می‌شود؛ حسِ پذیرفته شدن، حسِ دیده شدن، و حسِ بی‌قید و شرط بودن...
حتی وقتی همه چیز فرو می‌ریزد، باز هم می‌توان نفس کشید و دوباره زنده شد.
دنیا، پُر از شگفتی ها و رازهاست. فکر می کنیم که آدم های نزدیکمان را می شناسیم، امّا زمان با خودش چیزهایی می آورد که می فهمیم کمتر از آنچه فکر می کرده ایم، می دانیم؛ یعنی تقریباً هیچ. همیشه بخش بزرگ تر حقیقت، در سایه قرار دارد. حتی اگر بخش روشن، بزرگ تر شود، باز هم بُرد با سایه هاست.
برخی رابطه ها ظریفند
به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند
که ما را زخمی می کنند
و تو آهسته آهسته بلند می شوی
به راه می افتی و می روی
و در این راه رفتن قلبت بارها زخمی می شود
اشتباه من این بود
که همیشه برای سفت نگه داشتن رابطم با اونایی که دوسشون دارم،
به اندازه دوطرف تلاش کردم
ولی آخر خودم زیر بار اینهمه سفتو سخت بودن شکستم .
زمان می‌گذره، خاطره‌ها کم‌کم کمرنگ می‌شن،
حس‌ها عوض می‌شن،
آدما میان و می‌رن...
اما دل؟
دل همیشه یه گوشه‌ یادش می‌مونه
هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه.
دیدگاه ها (۶)

گاهی زندگی مثل روزی بارانی می‌ماند که هیچ چیز جز سرپناه موقت...

‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌ ‌ ‹ ࡎادق ه...

.ما همیشه فکر می‌کنیم فرصت هستفکر می‌کنیم دنیا منتظر ماست تا...

🔒قفلِ حسی… لحظه‌ای که حس ازراه می‌رسهنه باحرف، با هجومصورت ی...

یاد بگیرید در لحظه ی حال #زندگی کنید. زیستن در لحظه ی حال، ح...

گاهی عشق، از جایی شروع می‌شود که منطق هنوز نرسیده است. یکی ...

آرامش همیشه در شلوغیِ حرف‌ها نیست...گاهی در سکوتی پیدا می‌شو...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۱۸: ضیافتِ سایه‌ها و سکوتِ س...

از میان ۱۲۰۰ نفر، سهم من فقط چند ثانیه بود؛چند ثانیه از نگاه...

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط