My lovely neighbor part : ۷۳
× می دونم ولی تو رو هم میشناسم تا وقتی که با خودش حرف نزنی این مثل خوره میفته به جونت
+ نمی تونم بهش زنگ بزنم
× زنگ نزن؛ فقط برو اونجا و موقعیت خودت رو بسنج
+ نمیدونم درباره اش فکر میکنم
روز بعد داشتم مرکز جوانان رو حدودای عصر ترک میکردم ما مراسمی داشتیم که تا دیر وقت طول کشید. آخرش راه مخالف خونه ام رو انتخاب کردم و دلم رو به سمت خونه ی تهیونگ به دریا زدم
در طول راه احساس بیمارگونه و بدی به من چسبیده بود چون نمیدونستم که دارم میرم تا چی رو بفهمم فقط میدونستم که نیاز دارم تا تهیونگ رو برای بار آخر ببینم حق با خواهرم بود اگه با چشم خودم نمیدیدم این چیزها مثل خوره میفتاد به جونم...
دلهره منو به سمت بالای پله ها و در آخر آپارتمان خودم هدایت کرد چیزی که به شدت سورپرایزم کرد این بود که در کمی باز بود داخل رو نگاه سریعی انداختم تا مطمئن بشم که هنوز خالیه یا نه حدس میزدم که احتمالا تهیونگ کلی وقت پیش اجاره اش داده
خیلی آروم وارد شدم و گفتم : + سلام؟
صدام اکو شد
تهیونگ از توی اتاق خواب سابق من بیرون اومد پیشونیش از عرق برق میزد رنگ روی جاهای مختلف بدنش پاشیده بود اون حتی عضلانی تر از چیزی بود که به یاد میاوردم قسمت بالایی شلوار جینش کمی باز و پابرهنه بود و همچنین موهاش وز کرده و سرکش شده بودند تا به حال اون قدر جذاب ندیده بودمش؛ بوش مخلوطی از ادکلن و عرق بود
براش پرپر میزدم
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم :
+ داری چکار میکنی؟
_ مسیج تو رو گرفتم تکست تو داغونم کرد پس منم دارم یه کمی کارهای رنگی میکنم
+ خب من درست زدم وسط خال تو یه احمقی
_ منظورم اون نیست
متوجه شدم که منظورش اون تکستیه که قبل از این که بهش زنگ بزنم و بفهمم جنا تو آپارتمانشه براش فرستادم اونی که توش حرفهای قلبم رو جاری کردم احتمالا بعد از این همه وقت فرستاده شده
لعنتی
+ نمیدونستم که فرستاده شده آرزو میکردم که ای کاش فرستاده نشه اون به اشتباه بود
_ نه نبود
+ جنا چطوره؟ یه کم از بحث خارج بشیم...
صداش كاملا مصر و مطمئن بود
_ هیچی بین من و جنا اتفاق نيفتاد اصلا تا یه کم پیش نمیدونستم تو زنگ زدی
+ صداش یه جوری بود که انگار داشت روی تخت تو غلت میزد وقتی هم ازش پرسیدم که اونجا چیکار میکنی به من گفت که خودم باید بدونم
_ اون یه عوضیه چلسی
+ چرا باید دروغ بگه؟
_ چون اگه بخواد میتونه یه هرزه ی عوضی باشه اون خواسته اذیتت کنه و بهت آسیب بزنه اگه زنگ بزنی بهش و ازش درباره ی واقعیت بپرسی بهت حقیقت رو میگه
+ پس چرا به تکست من جواب ندادی؟
_ چون اون شب همون شبی که فهمیدم چه اتفاقی افتاده برای لحظات احمقانه و کوتاهی یه ایده به ذهنم رسید و از اون موقعیت استفاده کردم در واقع من میخواستم تا تو باورش کنی میخواستم باورش کنی تا بری و پشت سرت هم نگاه نکنی چون اون موقع من هنوز با تمام وجودم باور داشتم که رفتن برای تو بهترین انتخابه
+ اون موقع...اون وقت از اون موقع تا حالا چی عوض شده؟
_ همه چیز
به سمتم قدم برداشت
_ لعنتی همه چیز عوض شده
+ چطوری؟
_ من اون تکست بلندت رو تا امروز صبح نگرفته بودم این که جوابت رو ندادم و تو هم بهم گفتی احمق باعث شد تا احساس گناه کنم از وقتی که تو درباره ی بیماریم فهمیدی تا الان دهن من سرویس شده بود من هیچ وقت فکرش هم نمیکردم که تو درباره اش بفهمی در هر حال دیشب من یه خواب دیدم خیلی طبیعی و واضح بود خواب دیدم که هواپیمات.
کمی تامل کرد
_ خواب دیدم که دچار سانحه شده و تو مردی چلسی اون خیلی واقعی بود تنها چیزی که اون لحظه میتونستم بهش فکر کنم این بود که درباره ی تو چه افکار حقیقی دارم احساس پشیمونی و افسوس غیر قابل تحملی داشتم تو خواب یادم میاد به این فکر میکردم که حاضرم همه چیزم رو بدم تا فقط یه روز دیگه با تو باشم وضعیتم خیلی خراب بود وقتی که بیدار شدم خیس از عرق بودم تو اینترنت گشتم تا مطمئن بشم که هیچ سانحه ی هواپیمایی اتفاق نیفتاده چون در غیر این صورت خوابم واضحا تعبیر میشد همین جوری هم پدر من رو در آورده بود قبل از این که وارد تختم بشم گوشی رو خاموش کرده بودم وقتی که روشنش کردم مسیج تو رو دیدم هر چیزی که گفته بودی دقیقا همونی بود که من تو خواب تجربه کرده بودم مثل ارتباط قوى بين دو تا چیز بود و در آخر من همه چیز رو کاملا واضح دیدم
+ چرا بعدش بهم زنگ نزدی؟
_ من خیلی داغون و سردرگم بودم و سعی داشتم تا احساساتم رو تجزیه تحلیل کنم. مطمئن نبودم که چطور برات توضیح بدمش هنوزم واقعا نمیدونم که چطوری تو کلمات بگنجونم خب من کاری رو انجام دادم که توش بهترینم رنگزدن کل روز رو رنگ زدم
+ چی نقاشی کردی؟
اینم از پارت دوم و جدید پارت های آینده مون خیلی قرار جذاب بشه بهتر زود شرط رو برسونید خوشگلا 😉
لایک : ۴۹
کامنت : ۳۹
ریپست : ۸
+ نمی تونم بهش زنگ بزنم
× زنگ نزن؛ فقط برو اونجا و موقعیت خودت رو بسنج
+ نمیدونم درباره اش فکر میکنم
روز بعد داشتم مرکز جوانان رو حدودای عصر ترک میکردم ما مراسمی داشتیم که تا دیر وقت طول کشید. آخرش راه مخالف خونه ام رو انتخاب کردم و دلم رو به سمت خونه ی تهیونگ به دریا زدم
در طول راه احساس بیمارگونه و بدی به من چسبیده بود چون نمیدونستم که دارم میرم تا چی رو بفهمم فقط میدونستم که نیاز دارم تا تهیونگ رو برای بار آخر ببینم حق با خواهرم بود اگه با چشم خودم نمیدیدم این چیزها مثل خوره میفتاد به جونم...
دلهره منو به سمت بالای پله ها و در آخر آپارتمان خودم هدایت کرد چیزی که به شدت سورپرایزم کرد این بود که در کمی باز بود داخل رو نگاه سریعی انداختم تا مطمئن بشم که هنوز خالیه یا نه حدس میزدم که احتمالا تهیونگ کلی وقت پیش اجاره اش داده
خیلی آروم وارد شدم و گفتم : + سلام؟
صدام اکو شد
تهیونگ از توی اتاق خواب سابق من بیرون اومد پیشونیش از عرق برق میزد رنگ روی جاهای مختلف بدنش پاشیده بود اون حتی عضلانی تر از چیزی بود که به یاد میاوردم قسمت بالایی شلوار جینش کمی باز و پابرهنه بود و همچنین موهاش وز کرده و سرکش شده بودند تا به حال اون قدر جذاب ندیده بودمش؛ بوش مخلوطی از ادکلن و عرق بود
براش پرپر میزدم
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم :
+ داری چکار میکنی؟
_ مسیج تو رو گرفتم تکست تو داغونم کرد پس منم دارم یه کمی کارهای رنگی میکنم
+ خب من درست زدم وسط خال تو یه احمقی
_ منظورم اون نیست
متوجه شدم که منظورش اون تکستیه که قبل از این که بهش زنگ بزنم و بفهمم جنا تو آپارتمانشه براش فرستادم اونی که توش حرفهای قلبم رو جاری کردم احتمالا بعد از این همه وقت فرستاده شده
لعنتی
+ نمیدونستم که فرستاده شده آرزو میکردم که ای کاش فرستاده نشه اون به اشتباه بود
_ نه نبود
+ جنا چطوره؟ یه کم از بحث خارج بشیم...
صداش كاملا مصر و مطمئن بود
_ هیچی بین من و جنا اتفاق نيفتاد اصلا تا یه کم پیش نمیدونستم تو زنگ زدی
+ صداش یه جوری بود که انگار داشت روی تخت تو غلت میزد وقتی هم ازش پرسیدم که اونجا چیکار میکنی به من گفت که خودم باید بدونم
_ اون یه عوضیه چلسی
+ چرا باید دروغ بگه؟
_ چون اگه بخواد میتونه یه هرزه ی عوضی باشه اون خواسته اذیتت کنه و بهت آسیب بزنه اگه زنگ بزنی بهش و ازش درباره ی واقعیت بپرسی بهت حقیقت رو میگه
+ پس چرا به تکست من جواب ندادی؟
_ چون اون شب همون شبی که فهمیدم چه اتفاقی افتاده برای لحظات احمقانه و کوتاهی یه ایده به ذهنم رسید و از اون موقعیت استفاده کردم در واقع من میخواستم تا تو باورش کنی میخواستم باورش کنی تا بری و پشت سرت هم نگاه نکنی چون اون موقع من هنوز با تمام وجودم باور داشتم که رفتن برای تو بهترین انتخابه
+ اون موقع...اون وقت از اون موقع تا حالا چی عوض شده؟
_ همه چیز
به سمتم قدم برداشت
_ لعنتی همه چیز عوض شده
+ چطوری؟
_ من اون تکست بلندت رو تا امروز صبح نگرفته بودم این که جوابت رو ندادم و تو هم بهم گفتی احمق باعث شد تا احساس گناه کنم از وقتی که تو درباره ی بیماریم فهمیدی تا الان دهن من سرویس شده بود من هیچ وقت فکرش هم نمیکردم که تو درباره اش بفهمی در هر حال دیشب من یه خواب دیدم خیلی طبیعی و واضح بود خواب دیدم که هواپیمات.
کمی تامل کرد
_ خواب دیدم که دچار سانحه شده و تو مردی چلسی اون خیلی واقعی بود تنها چیزی که اون لحظه میتونستم بهش فکر کنم این بود که درباره ی تو چه افکار حقیقی دارم احساس پشیمونی و افسوس غیر قابل تحملی داشتم تو خواب یادم میاد به این فکر میکردم که حاضرم همه چیزم رو بدم تا فقط یه روز دیگه با تو باشم وضعیتم خیلی خراب بود وقتی که بیدار شدم خیس از عرق بودم تو اینترنت گشتم تا مطمئن بشم که هیچ سانحه ی هواپیمایی اتفاق نیفتاده چون در غیر این صورت خوابم واضحا تعبیر میشد همین جوری هم پدر من رو در آورده بود قبل از این که وارد تختم بشم گوشی رو خاموش کرده بودم وقتی که روشنش کردم مسیج تو رو دیدم هر چیزی که گفته بودی دقیقا همونی بود که من تو خواب تجربه کرده بودم مثل ارتباط قوى بين دو تا چیز بود و در آخر من همه چیز رو کاملا واضح دیدم
+ چرا بعدش بهم زنگ نزدی؟
_ من خیلی داغون و سردرگم بودم و سعی داشتم تا احساساتم رو تجزیه تحلیل کنم. مطمئن نبودم که چطور برات توضیح بدمش هنوزم واقعا نمیدونم که چطوری تو کلمات بگنجونم خب من کاری رو انجام دادم که توش بهترینم رنگزدن کل روز رو رنگ زدم
+ چی نقاشی کردی؟
اینم از پارت دوم و جدید پارت های آینده مون خیلی قرار جذاب بشه بهتر زود شرط رو برسونید خوشگلا 😉
لایک : ۴۹
کامنت : ۳۹
ریپست : ۸
- ۲.۰k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط