The last part
The last part
_چون نباید کسی بدون اجازه بهت نزدیک میشد..
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
+فقط به خاطر اینکه کارمندتونم؟
جونگکوک دوباره نگام کرد.. این بار نگاهش عجیب بود..
نه سرد...
نه مثل نگاههای همیشگیش..
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد خیلی آرام گفت
_فقط به خاطر کارمندم بودنت نیست.
چشمام کمی گرد شد..
+پس...؟
قبل از اینکه جملهم رو کامل کنم، صدای یکی از اعضای تیم از انتهای راهرو بلند شد..
ـ آقای جئون! جلسه بعدی قراره ده دقیقه دیگه شروع بشه.
جونگکوک نگاهش رو از من گرفت..
_باشه.
بعد دوباره رو به من کرد..
_تو دیگه برنگرد سالن
+چی؟
_امشب کافیه
+ولی مهمونی..
_من خودم توضیح میدم
مکث کرد و ادامه داد..
_برو اتاق و استراحت کن.
+اما شما؟
_من چند تا کار دیگه دارم.. شب منتظرم بمون.. کارت دارم..
چند لحظه نگاش کردم..
+باشه...
جونگکوک سرش رو تکون داد و خواست بره..
اما قبل از اینکه دور بشه، صداش رو شنیدم..
_ا.ت.
برگشتم..
_اگه چیزی شد، مستقیم به من زنگ بزن.
+حتما رئیس..
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_خوبه.
بعد برگشت و ازم دور شد..
من هم چند ثانیه همونجا ایستادم..
ذهنم هنوز درگیر حرف آخرش بود..
«فقط به خاطر کارمندم بودنت نیست...»
یعنی دقیقاً منظورش چی بود؟
بعدا راجع بهش میپرسم... هوففف
از اون مکان فاصله گرفتم و همراه چند تا از بادیگارد ها به سمت درب خروجی برج رفتیم..
15 مین بعد...
توی اتاق روی تخت نشسته بودم و هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم..
همش فکرم پیش جونگکوک بود.. چرا انقدر ذهنم رو درگیر خودش میکنه؟
چرا همیشه بهش فکر میکنم..
خدای من.. دارم دیوونه میشم..
ییخیال شدم..
بهتر بود تا جونگکوک نیومده لباسام رو عوض کنم..
یه لباس خواب راحتی کوتاه پوشیدم...
وقتی جونگکوک میومد من زیر پتو بودم و معلوم نبودم..
پس میتونستم لباس باز و راحتی بپوشم..
2 ساعت بعد..
خوابم نبرده بود و پتو رو تا نصفه کشیده بودم
همینطور که به صفحه گوشیم خیره بودم صدای چرخوندن کلید روی قفل رو شنیدم.. سرمو با تعجب بالا اوردم.. در باز شد و قامت جونگکوک تو چهارچوب در رو دیدم...
🐥• • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • •🐥
«صحنه خشن اونجوری نداره ولی باز هم میدونم که گزارش میشه.. 🫠»
ادامش تو کامنتاس نانازیا.. 🥹✨💋
بعد که خوندید برگردید اینجاااا.. 🐥✨
🐥• • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • 🐥
یه لحظه خشکم زد..
ولی بعد با فکر اینکه مسته به حالت قبل برگشتم..
+تو الان فقط مستی جونگکوک..
_نیستم..
+چ.. چی؟.. امکان نداره..چی میگی؟... یعنی چی؟ چطور مم..
_یعنی عاشقتم.. برات میمیرم.. میخوام مال من باشی.... تا همیشه...
_میخوام هر شب طعم لباتو بچشم و صبح ها با اولین چیزی که مواجه میشم تو باشی..
_عاشقتم به اندازه ای که بی اندازس.. قبول میکنی مال من باشی؟
+ا.. اخه..
یه بوسه ریز رو لبام گذاشت..
_من عاشقتم دخترم.. بهت ثابت میکنم.. هر روز عشقمو بهت ثابت میکنم.. پس جایی برای اخه و ای کاش نمیزارم..
_ تو مال منی..
باورم نمیشد.. چند ثانیه همینطور تو چشمای هم زل زدیم.. بعد با یاداوری حرفاش لبخندی رو لبام نقش بست..
+پس.. اگه ثابتش کنی.. منم عاشقتم.. :)
_میمیرم برات نفس بابایی..
_هر روز هر دقیقه هر ثانیه عشقمو بهت ثابت میکنم.. به چشمات قسم میخورم هر روز رو برات رویایی کنم.. پرنسس بابا
+من و تو تا آخرش مال همیم.. بابایی
_معلومه عشق بابا..
The end✨🐥...
بچه ها دیدین چقدررررر بد شدددددد؟ 😍💔👉🏻
بهتون گفتم صبر کنید از مسافرت برگردم.. سر حوصله یه چیز قشنگ بدم بهتون.. نزاشتین..
تحویل بگیرین.. 💔🥺👈🏻👉🏻 خیلیییی بد شدددددد...
ولی حمایت کنیدااااا تولوخداااا🥺🐥..
بوس بهتوننننننننننننننن فعلاااااااااا💋✨🥹
...✨😶🎀 { 4:۱۵ }
_چون نباید کسی بدون اجازه بهت نزدیک میشد..
قلبم برای لحظهای تندتر زد.
+فقط به خاطر اینکه کارمندتونم؟
جونگکوک دوباره نگام کرد.. این بار نگاهش عجیب بود..
نه سرد...
نه مثل نگاههای همیشگیش..
چند ثانیه سکوت کرد..
بعد خیلی آرام گفت
_فقط به خاطر کارمندم بودنت نیست.
چشمام کمی گرد شد..
+پس...؟
قبل از اینکه جملهم رو کامل کنم، صدای یکی از اعضای تیم از انتهای راهرو بلند شد..
ـ آقای جئون! جلسه بعدی قراره ده دقیقه دیگه شروع بشه.
جونگکوک نگاهش رو از من گرفت..
_باشه.
بعد دوباره رو به من کرد..
_تو دیگه برنگرد سالن
+چی؟
_امشب کافیه
+ولی مهمونی..
_من خودم توضیح میدم
مکث کرد و ادامه داد..
_برو اتاق و استراحت کن.
+اما شما؟
_من چند تا کار دیگه دارم.. شب منتظرم بمون.. کارت دارم..
چند لحظه نگاش کردم..
+باشه...
جونگکوک سرش رو تکون داد و خواست بره..
اما قبل از اینکه دور بشه، صداش رو شنیدم..
_ا.ت.
برگشتم..
_اگه چیزی شد، مستقیم به من زنگ بزن.
+حتما رئیس..
لبخند خیلی کمرنگی زد.
_خوبه.
بعد برگشت و ازم دور شد..
من هم چند ثانیه همونجا ایستادم..
ذهنم هنوز درگیر حرف آخرش بود..
«فقط به خاطر کارمندم بودنت نیست...»
یعنی دقیقاً منظورش چی بود؟
بعدا راجع بهش میپرسم... هوففف
از اون مکان فاصله گرفتم و همراه چند تا از بادیگارد ها به سمت درب خروجی برج رفتیم..
15 مین بعد...
توی اتاق روی تخت نشسته بودم و هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم..
همش فکرم پیش جونگکوک بود.. چرا انقدر ذهنم رو درگیر خودش میکنه؟
چرا همیشه بهش فکر میکنم..
خدای من.. دارم دیوونه میشم..
ییخیال شدم..
بهتر بود تا جونگکوک نیومده لباسام رو عوض کنم..
یه لباس خواب راحتی کوتاه پوشیدم...
وقتی جونگکوک میومد من زیر پتو بودم و معلوم نبودم..
پس میتونستم لباس باز و راحتی بپوشم..
2 ساعت بعد..
خوابم نبرده بود و پتو رو تا نصفه کشیده بودم
همینطور که به صفحه گوشیم خیره بودم صدای چرخوندن کلید روی قفل رو شنیدم.. سرمو با تعجب بالا اوردم.. در باز شد و قامت جونگکوک تو چهارچوب در رو دیدم...
🐥• • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • •🐥
«صحنه خشن اونجوری نداره ولی باز هم میدونم که گزارش میشه.. 🫠»
ادامش تو کامنتاس نانازیا.. 🥹✨💋
بعد که خوندید برگردید اینجاااا.. 🐥✨
🐥• • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • • 🐥
یه لحظه خشکم زد..
ولی بعد با فکر اینکه مسته به حالت قبل برگشتم..
+تو الان فقط مستی جونگکوک..
_نیستم..
+چ.. چی؟.. امکان نداره..چی میگی؟... یعنی چی؟ چطور مم..
_یعنی عاشقتم.. برات میمیرم.. میخوام مال من باشی.... تا همیشه...
_میخوام هر شب طعم لباتو بچشم و صبح ها با اولین چیزی که مواجه میشم تو باشی..
_عاشقتم به اندازه ای که بی اندازس.. قبول میکنی مال من باشی؟
+ا.. اخه..
یه بوسه ریز رو لبام گذاشت..
_من عاشقتم دخترم.. بهت ثابت میکنم.. هر روز عشقمو بهت ثابت میکنم.. پس جایی برای اخه و ای کاش نمیزارم..
_ تو مال منی..
باورم نمیشد.. چند ثانیه همینطور تو چشمای هم زل زدیم.. بعد با یاداوری حرفاش لبخندی رو لبام نقش بست..
+پس.. اگه ثابتش کنی.. منم عاشقتم.. :)
_میمیرم برات نفس بابایی..
_هر روز هر دقیقه هر ثانیه عشقمو بهت ثابت میکنم.. به چشمات قسم میخورم هر روز رو برات رویایی کنم.. پرنسس بابا
+من و تو تا آخرش مال همیم.. بابایی
_معلومه عشق بابا..
The end✨🐥...
بچه ها دیدین چقدررررر بد شدددددد؟ 😍💔👉🏻
بهتون گفتم صبر کنید از مسافرت برگردم.. سر حوصله یه چیز قشنگ بدم بهتون.. نزاشتین..
تحویل بگیرین.. 💔🥺👈🏻👉🏻 خیلیییی بد شدددددد...
ولی حمایت کنیدااااا تولوخداااا🥺🐥..
بوس بهتوننننننننننننننن فعلاااااااااا💋✨🥹
...✨😶🎀 { 4:۱۵ }
- ۴.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط