{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چقدر پاشیده از هم پیکرت خوش قدُ بالا

چقدر پاشیده از هم پیکرت خوش قدُ بالا
بلند شو تا مادرت نبینه علی آقا :)

مادر روایت می‌کند:
علی من بدون سر بود
مادر نتونست باهاش وداع کنه..
«روز تاسوعا خیلی بی‌قرار بود؛ آن‌قدر عجله داشت که تا آن روز از او ندیده بودم. مدام می‌گفت: "باید زودتر برم... باید زودتر برم."
به او گفتم: "تو که همیشه این‌قدر عجول نبودی، یک لحظه بنشین، آرام باش."
اما انگار دلش جای دیگری بود...
وقتی از زیر قرآن ردش کردم، صورتش مثل ماه می‌درخشید. با خودم گفتم: "صورت علی، صورتِ شهید شده..."
همان لحظه از ته دل گفتم: "خدایا، این‌گونه مرا امتحان نکن."
همیشه موقع رفتن، بدون اینکه برگردد، می‌رفت؛ اما آن روز برگشت و نگاهی به من انداخت؛ نگاهی که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود.»
و چند ساعت بعد... صبح عاشورای حسینی، ش.هید پاس.دار علی بازگیر به آرزویی رسید که سال‌ها برایش زندگی کرده بود؛ ش.هادت.
گاهی خدا، عاشقان حسین(ع) را درست در روز حسین(ع) به مهمانی می‌برد...

متولد:۱۳۸۲/۱۱/۲۶( 21 ساله عاشورایی)
📍مزار: آرامستان امام جعفر صادق(ع)، منطقه شوراب بخش ویسیان لرستان

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

#شهید_علی_بازگیر #شهدا #عاشورا #امام_حسین #مادر_شهید
دیدگاه ها (۲)

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها. (بخش اول)

اینجا چقدر آسمان نزدیک است...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساد...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

#سلام_امام_زمانم🔹سلامی بی جواب از جانب مولا نمی ماندسلام مول...

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط