p45

p45

p45
دو ماه بعد...

باران شدیدی می‌بارید. جونگکوک و الینا تازه از یک شام خانوادگی برمی‌گشتند.

الینا ناگهان دستش را روی شکمش گذاشت.

+جونگکوک...

جونگکوک لبخند زد.

_بازم کوچولو لگد زد؟

الینا سرش را تکان داد. اما این بار لبخند نزد.

چند ثانیه بعد، از درد چشم‌هایش را بست.

+جونگکوک... فکر کنم...

جونگکوک اخم کرد.

_چی شده؟

الینا به سختی نفس کشید.

+فکر کنم وقتشه...

چشم‌های جونگکوک گرد شد.

_...الینا؟!

همان لحظه درد شدیدتری شروع شد. الینا دست جونگکوک را محکم گرفت.

+لطفاً... سریع...

جونگکوک بدون معطلی ماشین را دور زد و با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کرد.

چند دقیقه بعد...

جلوی بیمارستان. جونگکوک حتی صبر نکرد پرستارها برسند.

الینا را در آغوش گرفت و با عجله وارد شد.

_دکتر! یکی کمک کنه!

چند پرستار با برانکارد به سمتشان دویدند. الینا را به بخش زایمان بردند.

در اتاق بسته شد.

جونگکوک همان‌جا پشت در ماند.

برای اولین بار...

رئیس بزرگ مافیا، هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد.

چند دقیقه بعد، تهیونگ و هلنا با عجله رسیدند.

×چطوره؟

جونگکوک فقط سرش را پایین انداخت.

_نمی‌دونم...

هلنا آرام کنارش نشست.

÷الینا قویه... خودش و بچه هر دو سالم می‌مونن.

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط به در اتاق زایمان خیره ماند.

زیر لب، آن‌قدر آرام که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:

_فقط سالم بمون... هر دوتون...

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

دستانش از اضطراب می‌لرزید.

یک ساعت بعد...

درِ اتاق زایمان باز شد.

دکتر با لبخند بیرون آمد.

=تبریک میگم... مادر و نوزاد هر دو سالم هستن.

جونگکوک نفسش را با آسودگی بیرون داد.

_میشه ببینمشون؟

دکتر لبخند زد.

=بله.

جونگکوک وارد اتاق شد.

الینا خسته روی تخت دراز کشیده بود.

نوزاد کوچکش آرام در آغوشش خوابیده بود.

الینا با لبخند به جونگکوک نگاه کرد و دست نوزاد رو گرفت

+سلام... بابایی

جونگکوک اشک توی چشم‌هاش جمع شد.

آروم کنار تخت نشست.

دست الینا رو گرفت و زیر لب گفت:

_ممنون... که قشنگ‌ترین هدیه‌ی زندگیم رو بهم دادی.
حمایت🔮🎀
دیدگاه ها (۱۰)

.....پارت ششم....

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)نورهای بنفش تمام سالن رو...

part 70جیهوپ بعد از چند دقیقه رانندگی جلوی در بیمارستان پارک...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1وقتی موقع زایمانته.......... «ویو ا.ت» وارد آشپزخو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

ادامه سناریو

🖤 مافیای منقسمت پنجم | لبخندی که هیچ‌کس ندیده بودات هنوز به ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 41هوسوک وارد اتاق شد.پادشاه روی تخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط