میگفت

میگفت؛‌

میگفت؛‌
شهید عباس بابایی خیلی سیب دوست داشت

یه سیب رو برمیداشت ، پوستشو میکند ، نصفش میکرد
نگاهش میکرد ، بوش میکرد اما..
نمیخورد
میذاشتش جلوی خودش و با دلش بازی میکرد اما تن به خوردنش نمیداد
میدونید چرا!
چون خودشو مقابل نفسش قوی کنه ، این کارها رو کرد که شد عباس بابایی و تو قلب آمریکا از گناه حاضر و آماده فرار کرد...

شهید بابایی از حلال خدا گذشت تا از حرامش راحت تر بگذره...

#قاسم_بن_الحسن
#شهدا۰۱۲۰
دیدگاه ها (۰)

#Thelast_Four#Hyunlixxبعد از تو یه کشو یه باند تمیز پیدا کرد...

مهمونی خطرناکپارت=15ویو ات:به جونگ کوک گفتم لباسشو عوض کنه و...

part62. . بوم به پوشیدن ژاکت یونجون کمک میکرد +خب دیگه چیزی ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 16جونگکوک برگشت به س...

🥀فصل دوم پارت 48🥀خیلی آروم خواب بود که با صدایه مادر شوهرش ب...

ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرف...

#فنجانی_چای_باخداقسمت بیست دومدستم را از میان انگشتان گرم عث...

#ارباب‌سالار🌸🔗#پارت12دستمو روی صورتم گذاشتم و کم مونده بود گ...

رمان یادت باشد ۱۴۴

#ارباب_اجباریه_منPart 48اواخر مهمونیشون بود..یکی یکی داشتن ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط