{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Custom bride part : 17

چشمام رو بهش دوختم من براندون رو دوست دارم پسر خوبیه اون و ارل واقعا تنها افرادی هستن که من اینجا میشناسم
حاضر جوابی کردم : + با هر کسی که انتخاب کنم وقت می گذرونم
قبل از اینکه روی جاده تمرکز کنه چشماش رو برام تنگ کرد
_ باهام بحث نکن کلارا
من به اینجا اومده بودم و قصد داشتم خوب بازی کنم یک همسر دلسوز باش فقط سعی کن مدتی به زندگیت ادامه بدی اما وقتی با نامجون بودم نمیتونستم جلوی جلوی خودم رو بگیرم
سپس فکری به سرم زد فکری که عمیقاً دلم رو گرم می کرد و حرفهای امروزی رو بهم یادآوری می کرد وقتی من و براندون در شهر دید اون گفته بود مال منی اون موقع هم احساس دلگرمی بهم دست داد
با کمال ناباوری ابروهام رو بالا انداختم
+ تو حسودی میکنی؟
_ لعنتی اره من حسودم پس اگه من جای تو بودم واقعاً ازش دور میموندم
انگشتاش رو که روی فرمان سفت شدن نگاه کردم بند کردم
انگشتاش شروع به سفید شدن کردن
+ خیلی مسخره ای نامجون
دستم رو بلند کردم و حلقه ام رو بهش نشون دادم
همون انگشتری که ساعت‌ها پیش به من داده بود
چیزی نبود که بشه ازش چشم پوشی کرد
+ مثل روز روشنه که من شوهر دارم بعدشم من هرگز این کار رو با تو انجام نمیدم
میدونم که ما همدیگه رو خوب نمیشناسیم، اما باز هم درست نیست که اون به من اعتماد نداره هه حتی نمیدونه یه با*کره ی اخموام اینطور نیست که از این تخت به اون تخت برم اما اون این رو نمیدونه هیچکدوم از ما در مورد گذشته امون زیاد صحبت نکردیم
اون گفت: _ نگران تو نیستم
سوال کردم
+ اوه، پس تو به مردهای خودت اعتماد نداری؟
به نظر نمیرسه از اون دسته آدم ها باشه که مردهای غیر قابل اعتماد رو توی مزرعه اش نگه داره
_ وقتی اطراف توام من حتی به خودمم اعتماد ندارم
دوباره به من نگاه کرد و چشماش روی بدنم دوید می تونستم نگاهش رو مثل یه لمس روی پوستم احساس کنم همونطور که نگاهش روی پاهام پرسه میزد
بهش یادآوری کردم
+ توی پارکینگ که خوب کنترلت رو بدست گرفتی
_ چون حتی فکر اینکه یکی ببینه تو تح**ریک شدی، با اون بدن کوچولوی شیرینت روی ال**ت شوهرت تكون می خوری و پاهات رو راحت برام باز کردی انگار وظیفشونه من رو اونقدر عصبی میکنه و غیرتی میشم که نمیتونم توی کامیون لخ**تت کنم و جرت بدم
دهنم از حرف‌های زننده اش باز موند و بدنم دوباره تح**ریک شد مثل وقتی که توی پارکینگ تحریک شده بود
_ هیچ کس اون چیزا رو نباید ببینه فقط باید بدونن تو روزها به آشپزی و خیاطی میگذرونی و ما اونقدر سنتی هستیم که توی تخت‌های جداگونه میخوابیم
+ با اون حرف‌هات تخت‌های جداگونه به زودی به واقعیت تبدیل میشن
_ تو میتونی تلاش کنی اما من دیدم که بدن تو چقدر سریع تسلیمم شد مجبور شدم تو رو از خودم دور کنم
این رو گفت که انگار یک یادآوری شیرینه
به لكنت افتادم
+ اوه....تو....
نمی تونستم به چیزی که باید بگم فکر کنم تصمیم گرفتم فقط مشتی به بازوش بزنم که فقط باعث شد اون لبخند بزنه و من رو بیشتر عصبانی کنه میخوام اون عصبی بشه یا من تح**ریک شدم؟ وقتی پیش مرد نشستم چپ و راستمم تشخیص نمیدم
+ به هر حال همونطور که گفتم با هر کسی که دوست داشته باشم معاشرت میکنم
بر می گردم تا از پنجره به بیرون نگاه کنم خوشحال بودم که نزدیکه از این کامیون بیرون بریم
انگار تنها کاری که میتونستیم بکنیم بو**سیدن یا دعوا کردن بود
گفت: _ پس باشه
سرم رو به طرفش چرخوندم تا مشکوک نگاهش کنم خیلی راحت کوتاه اومد
+ باشه؟
_ آره، پس باید برای دیدن براندون به هرجا که محل کار جدیدش هست بری
+ تو اینکارو نمیکنی!
کامیون جلوی خونه ایستاد
_ اوه، وقتی نوبت به تو می رسه فکر میکنم خیلی کارها از دستم برمیاد همونطور که بهت گفتم تو مال منی
امروز برای میلیونمین بار بهش توپیدم: + بی رحم
اون به سمت من خم شد و من میدونم چی تو راهه دستم رو روی دهنم کوبیدم و به طرف دیگه کامیون رفتم دیگه نمیذارم از این حقه روی من استفاده کنه سرش رو عقب انداخت و بلند خندید خنده اش عمیق و از ته دل بود و من باید دندان‌هام رو به هم فشار میدادم تا لبخند نزنم

سلام به عزیزان گلم اینم از پارت هدیه از طرف من به شما ها لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا و اینکه قراره یکی پارت دیگه هم واستون پارت هدیه میزارم لطفاً عزیزان حمایت کنید تازگیا شرط ها رو دیر میرسونید سیع کنید زود برسونید من واستون پارت جدید بزارم
پس حمایت فراموش نشه خوشگلای‌من
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۸ پارتباد ملایمی لابلای ب...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

۳ پارتی

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

شاهکاری به نام دروغ

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

پارت ۱۲

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط