{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Like Swan 🦢

Like Swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇25
ویو هویج:
حیاط هنوز شلوغ بود. اما برای ات، انگار صدای همه‌ی آدم‌ها یک‌دفعه دور شده بود. فقط نامجون رو می‌دید.
همون کسی که چند هفته بود با هر نگاهش، یه چیزی توی دل ات به‌هم می‌ریخت.
_ می‌تونم باهات حرف بزنم؟
ات هنوز گیج بود.
نگاهش رفت سمت لی یان. لی یان چند لحظه نامجون رو نگاه کرد. بعد رو به ات گفت:
~ فکر کنم باید شمارو تنها بزارم.
ات با تردید سر تکون داد. لی یان چند قدم دور شد.
اما قبل از رفتنش، به ات نگاه کرد.
~ منتظر جوابت می‌مونم.
و رفت. ات نفسش رو آهسته بیرون داد.
ولی طولی نکشید که نامجون توی بغلش بلندش کرد وبا خودش برد جای خلوت. ات هنوزتو شوک بود و قلبش دیوانه وار میتپید.
بعد نامجون روی نیمکتی نشست و ات رو روی پاش نشوند. انگار تمام چیزهایی که می‌خواست بگه، حالا که ات تو بغلش بود، سخت‌تر شده بود.
_ من چند وقته دارم سعی می‌کنم خودمو قانع کنم که باید ازت فاصله بگیرم.
ات آرام گفت:
= می‌دونم.
نامجون صورتشو تو گردن ات فرو کرد، حرف هاییکه میخواست بزنه رو توی ذهنش مرور کرد و همزمان داشت ذهنشو برای جواب رد اماده میکرد.
_ فکر می‌کردم اگه سردتر رفتار کنم، همه‌چیز ساده‌تر می‌شه.
ات لبخند تلخی زد.
= نشد.
نامجون نگاهش کرد.
_ نه.
چند ثانیه سکوت کرد.
_ چون هر بار که می‌دیدمت، بیشتر مطمئن می‌شدم که دارم از خودم فرار می‌کنم.
ات قلبش تندتر زد.
نامجون ادامه داد:
_ وقتی با لی یان بودی، عصبانی می‌شدم.
ات چشم‌هاش کمی باز شد.
_ وقتی می‌دیدم باهاش می‌خندی، حالم خوب نبود.
ات نفسش رو حبس کرد.
_ وقتی می‌دیدم اون برات کتاب می‌خره، یا کنارت راه می‌ره...
مکث کرد.
_ از خودم حرص می‌خوردم که چرا این چیزا این‌قدر برام مهمه.
ات آهسته گفت:
= شما...
سرشو از تو گردن ات بیرون اورد لبخند خیلی کمرنگی زد.
_ آره.
بعد نگاهش رو مستقیم توی چشم‌های ات دوخت.
_ حسود می‌شدم و حسادت میکردم.
ات کاملاً شوکه شده بود.
نامجون ادامه داد:
_ و وقتی دیدم اون دختر توی دفترم بود و تو برگشتی...
ات سریع نگاهش رو پایین انداخت.
نامجون با لبخند کوچیکی گفت:
_ تازه فهمیدم تو هم عصبانی شدی، من بغلت کردم چون بدنم دیگه نمیتونست فاصله رو تحمل کنه.
ات صورتش گرم شد.
= من عصبانی نبودم.
_ بودی.
= نبودم.
_ گفتی «شاگرد دوردونتون».
ات دستش رو روی صورتش گذاشت.
= خواهش می‌کنم اون جمله رو یادآوری نکنین.
نامجون خندید. اما بعد دوباره جدی شد.
_ ات...با اینکه الان توی بغلم دارمت ولی بازم خس میکنم فاصله داری. دوست دارم هیچ فاصله ای بینمون نباشه. ات از وقتی تو رو دیدم فهمیدم فرشته ها بال ندارن. من همیشه خودمو توی کار غرق میکردم ولی تو بهم یاد اوری کردی که زندگی برای حرف مردم و کار فایده نداره.
ات با ترکیبی از خجالت و محبت بهش نگاه کرد.
_ من دوستت دارم.
یک اعتراف ساده و صادقانه.
و ات برای چند ثانیه حتی پلک نزد.
انگار یک‌دفعه تمام تکه‌های پازل کنار هم افتاده بودن.
چرا وقتی نامجون با اون دختر حرف می‌زد، دلش می‌گرفت.
چرا وقتی سرد شده بود، ناراحت می‌شد.
چرا وقتی لی یان بهش نزدیک بود نگاهی سنگین رو خودش حس میکرد.
چرا هر بار نامجون وارد کلاس می‌شد، ناخودآگاه نگاهش دنبالش می‌رفت.
ات نفسش لرزید.
= من...
صداش درنیومد. دوباره تلاش کرد.
= من فکر می‌کردم فقط...فقط ازتون خوشم میاد.
نامجون چیزی نگفت. ات به چشم‌هاش نگاه کرد.
و همان لحظه، حقیقت مثل یک سیلی ناگهانی خورد توی صورتش. نه. این فقط «خوش اومدن» نبود.
مدت‌ها بود که عاشقش شده بود. بی‌اینکه خودش بفهمه. ات با ناباوری زیر لب گفت:
= من... عاشق شما شدم؟
نامجون خیلی آرام انا با تردید جواب داد:
_ فکر کنم خودت همین الان جوابش رو پیدا کردی.
ات چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد خندۀ عصبی کوچیکی از بین لب‌هاش بیرون اومد.
= خدایا...
دستش رو روی صورتش گذاشت.
= پس برای همین بود...
_ چی؟
= برای همین وقتی اون دختره رو کنارت می‌دیدم، دلم می‌خواست بیام وسطتون بشنیم!
نامجون خندید.
= پس واقعاً حسودیت شده بود.
ات با خجالت گفت:
= خیلی.
چند ثانیه سکوت شد. بعد ات سرش رو بلند کرد.
= منم دوستت دارم.
نامجون برای لحظه‌ای کاملاً ساکت موند.
بعد آرام نفسش رو بیرون داد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، نگاهش رفت سمت حیاط.
دانش‌آموزها هنوز آن اطراف بودن.
ــــ
پارت طولانی شد برید پارت بعد😁
دیدگاه ها (۲۱)

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط