Agust D part  1

Agust D part : 1

قدم‌هاش رو با آرامش خاصی برمیداشت شاید چون خونسردی داخل روحش رشد کرده بود یا شاید چون تنها دختر امپراطور شیلا بود سبک زندگی متفاوتی داشت متفاوت با زندگی هر دختری که داخل پایتخت زندگی میکرد اون از این زندگی راضی نبود اما به خاطر پدرش و مردمش باید قبولش میکرد و هرجور که بهش گفته میشد، زندگی میکرد.
شاهدخت حتی مجبور بود به خاطر حفظ امنیتش از قصر بیرون نره و حالا بعد از گذشتن هجده سال از عمرش از پدرش اجازه بیرون رفتن از قصر رو میخواست؛ نمیدونست این بار موفق میشه یا نه؟ بارها و بارها از امپراطور مین خواهش کرده بود اما فایده ای نداشت..اما حالا که فقط دو روز به تولد هجده سالگیش مونده بود و بالاخره مردم میتونستن شاهدخت رو برای اولین بار ببینن به دنبال اجازه ی خروج از قصر با لباس مبدل بود!
୨ৎ ────── 𓅪 ────── ୨ৎ
÷ شاهدخت مين یوری...من نمیتونم اجازه چنین کاری رو بهت بدم
+ پدر...شما به من قول دادین که قبل از تولد هجده سالگیم به من اجازه‌ی خروج از قصر رو میدید حالا فقط دو روز تا تولدم باقی مونده لطفاً اجازه بدید از قصر بیرون برم
امپراطور چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید اون نمیتونست این بار در برابر خواسته‌ی دخترش مقاومت کنه اونم وقتی که بهش قول داده بود و صد البته که میدونست ندیمه‌ی دخترش مراقب همه چیز هست
÷ تنها به یک شرط!
دختر که بالاخره تلاش‌ها و خواسته‌هاش به نتیجه رسیده بود، لبخندی از روی خوشحالی روی لب هاش جا خشک کرد: + هرچی که باشه قبولش میکنم پدر
÷ اجازه خروجت فقط از فردا صبح تا غروبه باید تا قبل از غروب آفتاب به قصر برگردی و شب رو توی شهر نگذرونی
کمی ناراحت شد اون بیشتر از هر چیزی دلش میخواست شبای شهرش رو ببینه اما حالا که فرصت بیرون رفتن رو داشت دیگه براش مهم نبود، به هر حال دو روز دیگه میتونست توی رژه روز تولدش بعد هجده سال خودش رو به عنوان شاهدخت به مردم نشون بده و شب رو با جشن توی شهر بگذرونه
+ قبول میکنم
୨ৎ ────── 𓅪 ────── ୨ৎ
به کمک ندیمه هاش هانبوک ارزون قیمتی پوشیده بود و موهاش رو هم خیلی ساده درست کرده بودن کسی نباید میفهمید که اون شاهدخته و با چند تا تغییر جزئی میتونست مشکل رو حل کنه و از اونجایی که هیچکس تا به حال اون رو ندیده بود کسی متوجه چیزی نمیشد
با ذوق و شوق به دکه های پارچه فروشی و غذاخونه هایی که بوی غذاهای بی نظیرشون كل منطقه رو پر کرده بود نگاه میکرد و لبخند از روی لباش پاک نمیشد. مدام به ندیمه ی وفادارش که حالا نقش دوست قلابیش رو داشت اصرار میکرد تا از دوکبوکی های غذاخونه‌ی معروف شیلا بخورن ولی چوی سوهیون به دلیل بهداشتی نبودن غذاهای بیرون از قصر اجازه خریدن دوکبوکی رو به بانوش نمیداد
مردم به خاطر نزدیک شدن روز تولد شاهدخت خوشحال بودن اونا میدونستن که امسال بالاخره میتونن شاهدخت مخفی شیلا رو ببینن و از حالا مشغول پایکوبی بودن
+ سوهيونا..اونجا رو ببین ایگو چقدر مردم خوشحالن
ندیمه اش طوری که کسی نفهمه آروم کنار گوشش لب زد: ~ به خاطر نزدیک شدن تولد شماست بانوی من!
لبخندی روی لبش نشست ، پس مردم مشتاق دیدنش بودن و شاهدخت مخفیشون رو دوست داشتن
+ سوهیونا میخوام برم برقصم
~ چی؟ رقص؟ شما؟
+ هیشش میخوای همه بفهمن من كيم؟
~ معذرت میخوام بانوی من..اما آخه مردم فردا شما رو به عنوان کسی که واقعا هستید میبینن واقعا میخواین از شما به عنوان شاهدخت رقاص یاد کنن؟
+ چه ایرادی داره؟ من میخوام شاهدختی باشم که آزادی و خوشحالی رو برای مردمش میسازه و فکر نمیکنم با یه رقص محلی ساده اعتبارم بعداً زیر سوال بره
ندیمه اش ساکت موند و شاهدخت یوری با لبخندی زیبا به مردمی که در حال رقص و پایکوبی بودن ملحق شد بالاخره حس جدیدی داشت..حسی که هیچوقت توی زندگیش تجربه نکرده بود، پس این شادی واقعی بود؟
دم دمای ظهر بالاخره چوی سوهیون راضی به خریدن دوکبوکی شد دوکبوکی خوشمزه ای که فقط توی غذاخونه معروف شیلا میشد پیداش کرد و تعریفش رو بارها از ندیمه های قصر شنیده بود، اونا واقعاً راست میگفتن غذاهای اونجا حتی از غذاهای قصر هم خوشمزه تر بود.

سلام به عزیزان گلم بعد از مدت ها تصمیم گرفتم واستون چند پارتی بنویسم و امروز اولین پارت نوشتم واستون امیدوارم که از پارت اول خوشتون اومده باشه و همینطور از کاور چند پارتی ، عزیزان گلم اگر خوشتون اومده بهم بگین تو کامنت واستون ادامه بدم یا نه
لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلای‌من 🌹🍓✨
دیدگاه ها (۰)

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

جادویی به نام عشق

the end-part 1

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

برده عمارت جئون

اخرین دعا 30

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط