واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. ل

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسیفر سعی کرد از خودش دفاع کنه، ولی واکس با یه حرکت سریع، سیم‌ها رو دور گردن لوسیفر انداخت و اون رو از زمین بلند کرد. لوسیفر با صورت سرخ شده، سعی کرد نفس بکشه.
واکس با دست‌های لرزون از خشم (یا شاید حسادت)، دستش رو به سمت گردن لوسیفر برد.
صدای پارچه‌ی پاره شدن اومد.
زنجیر گردنبند قرمز با یه حرکت خشن و بی‌رحمانه از گردن لوسیفر کنده شد.
لوسیفر فریاد زد. یه فریاد پاره‌پاره. گردنبند که ازش جدا شد، انگار یه تیکه از روحش هم کنده شد.
واکس گردنبند رو بالا گرفت. سنگ قرمز توی دستش می‌درخشید.
واکس: «بالاخره... مال من شد.»
الستور از پشت میله‌ها فریاد زد: «لوسیفر! واکس، لعنتی! اون رو ولش کن!»
واکس گردنبند رو توی جیب کتش گذاشت. بعد نگاهش رو به لوسیفر دوخت. توی مردمکش، تصاویر به هم می‌ریختند.
واکس: «تو فکر کردی می‌تونی من رو تهدید کنی؟ تو فکر کردی یه تیکه سنگ می‌تونه جلوی من رو بگیره؟»
نویز تلویزیونی به اوج رسید. و بعد... شکنجه شروع شد.
سیم‌های الکتریکی از انگشت‌های واکس بیرون زدند و مثل شلاق به بدن لوسیفر خوردند. هر ضربه، یه جرقه‌ی بزرگ و یه صدای دلخراش توی قفس ایجاد می‌کرد. لوسیفر جیغ می‌کشید. گوشت بدنش از شدت شوک می‌سوخت.
الستور با تمام قدرتی که براش مونده بود، خودش رو به میله‌ها می‌کوبید. سیم‌های دور مچش پوستش رو زخمی کرده بودند، خون از دستاش جاری شده بود، ولی اون اهمیتی نمی‌داد.
الستور: «واکس! بسه! تو که گردنبند رو گرفتی! بسه! لعنتی!»
اما واکس انگار کر شده بود. یا شاید هم از شنیدن صدای جیغ لوسیفر لذت می‌برد.
شکنجه ادامه پیدا کرد. لوسیفر دیگه صدایی نداشت که جیغ بکشه. فقط توی زمین می‌لولید. بدنش پر از جای سوختگی و زخم شد. نفس‌هاش به شماره افتاد.
سیم‌های واکس بالاخره عقب کشیدند. لوسیفر روی زمین افتاد. صورتش خاکی و خونی بود.
الستور با صدای گریه‌آلود: «لوسیفر... لوسیفر بلند شو...»
لوسیفر تلاش کرد سرش رو بلند کنه. به سمت الستور نگاه کرد. توی اون چشم‌های بی‌رمق، هنوز یه ذره عشق بود. لب‌های لوسیفر تکون خورد. صدایی از گلوش بیرون نیومد، فقط یه نفس ضعیف... و بعد...
سینه‌ی لوسیفر از بالا و پایین رفتن ایستاد.
چشم‌های لوسیفر باز موند. به سمت الستور خیره شده بود. اما دیگه نمی‌دید.
دیگه نفس نمی‌کشید.
سکوت. یه سکوت مرگبار. حتی صدای نویز الکتریکی هم قطع شد.
الستور به لوسیفر خیره شد. باور نمی‌کرد.
الستور: «لوسیفر...؟»
صدایی نیومد.
الستور: «لوسیفر... بیدار شو... شوخی نکن... من رو نترسون...»
سیم‌های دور مچ الستور با یه جرقه‌ی کوچیک پاره شدند. دست‌هاش آزاد شد. ولی حتی تکون نخورد.
دست‌های لرزونش رو دراز کرد. صورت خونی لوسیفر رو توی دستاش گرفت. سرد بود.
و بعد... صدای شکستن چیزی توی وجود الستور.
الستور فریاد زد. یه فریاد از تهِ تهِ وجودش. یه فریادی که کل قلعه رو لرزوند. یه فریادی که پر از درد، عشق و جنون بود.
اشک‌ها از چشم‌های الستور جاری شدند. برای اولین بار در صدها سال. اشک‌های واقعی. داغ. روی گونه‌های لوسیفر می‌ریختند.
الستور لوسیفر رو به سینه‌اش چسبوند. هق‌هق می‌کرد. مثل یه بچه‌ی گمشده. اون اهریمن ترسناک، اون الستوری که هیچ‌وقت لبخندش نمی‌رفت... حالا کاملاً شکسته بود.
واکس به این صحنه نگاه می‌کرد. برای اولین بار... توی چشم‌های واکس، چیزی جز پلیدی و نویز نبود. یه مکث. یه بهت.
واکس فکر می‌کرد از دیدن این صحنه لذت می‌بره. ولی حالا... حس عجیبی داشت. انگار یه چیزی توی سینه‌ش خالی شد.
اون داشت گریه‌ی الستور رو می‌دید. گریه‌ی کسی که همه فکر می‌کردن قلب نداره.
واکس قدمی عقب رفت. کتش سنگین شده بود. گردنبند توی جیبش، انگار هزار کیلو وزن داشت.
نویز توی سرش قطع و وصل می‌شد. تصاویر... تصویر الستوری که لوسیفر رو بغل کرده بود.
واکس زیر لب زمزمه کرد: «...این... این دیگه چه لعنتی بود؟»
الستور سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش قرمز و خیس بود. به واکس نگاه کرد. نه با خشم. با یه سکوت سنگین و مرگبار.
الستور: «...حالا دیگه... هر کاری می‌خوای بکن. ولی بدون... من تیکه تیکه‌ات می‌کنم.»
واکس چیزی نگفت. فقط برگشت و از قفس بیرون رفت. در قفس رو پشت سرش قفل کرد.
قدم‌هاش توی راهرو گم شدند.
و توی اون قفس سرد، فقط الستور مونده بود و بدنی که دیگه توش لوسیفر نبود. فقط یه پوسته‌ی خالی. و یه گردنبند قرمز که... حالا توی دست واکس بود.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

اسم داستان: عشق دیرینه💗پارت: 6لوسین الستور در جنگل بودند و د...

پارت ۴

### ⛓️ پارت ششم: دو رو از یک سکهسقوط... فقط باد سرد بود و سی...

dark life = ۳۷

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

۳ پارتی

دید پنهان انفجار اشکار

پارت ۴۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط