فرداش توی دانشگاه جوری از کلاسهام میرفتم که نبینمش! حتی بهم زنگ زد جواب ندادم . انقدر ناراحت بودم که دلم نخواد دور و برم باشه. حتی ترجیح دادم پناه رو هم نبینم چون میخواست ...

فرداش توی دانشگاه جوری از کلاسهام میرفتم که نبینمش! حتی بهم زنگ زد جواب ندادم . انقدر ناراحت بودم که دلم نخواد دور و برم باشه. حتی ترجیح دادم پناه رو هم نبینم چون میخواست از برومند دفاع کنه و من حوصله نداشتم ‌ . فقط از دور شهاب و ...

۲۲ آذر 1398
38K
ادامه پارت نگاهش نمیکردم. اونم چیزی نمی گفت. راه افتاد . تا جلوی در خونه که پیاده شدم و در رو بستم کلامی حرف نزدیم ‌ . حتی منتظر نموند برم داخل، اون وقت شب! ...

ادامه پارت نگاهش نمیکردم. اونم چیزی نمی گفت. راه افتاد . تا جلوی در خونه که پیاده شدم و در رو بستم کلامی حرف نزدیم ‌ . حتی منتظر نموند برم داخل، اون وقت شب! یکی از بدترین شبهای عمرم بود !

۲۲ آذر 1398
3K
برومند پشت من از پله ها اومد پایین دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت : بریم عزیزم ! من بی صدا گریه میکردم .‌ اونم منو نگاه نکرده بود و تند تند راه میرفت که ...

برومند پشت من از پله ها اومد پایین دستشو گذاشت پشت کمرم و گفت : بریم عزیزم ! من بی صدا گریه میکردم .‌ اونم منو نگاه نکرده بود و تند تند راه میرفت که برسه به ماشین . برای همین ، بی وقفه حرف میزد : - عروسکم چرا ...

۲۲ آذر 1398
22K
ادامه پارت من کجا اومده بودم ؟ اینا دیگه چجور آدمایی هستن ؟ من چجوری تحملشون کنم ؟ اگر لحظه ای از امشبو برای مامان تعریف کنم دق میکنه. کاش لااقل برومند می فهمید که ...

ادامه پارت من کجا اومده بودم ؟ اینا دیگه چجور آدمایی هستن ؟ من چجوری تحملشون کنم ؟ اگر لحظه ای از امشبو برای مامان تعریف کنم دق میکنه. کاش لااقل برومند می فهمید که اونجا چی گذشته! شایدم فهمیده و به روی خودش نیاورده! هر چی که بود ، ...

۲۲ آذر 1398
3K
دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم . دوست دارم . ولی تو دلم غوغایی بود . نفس کشیدن برام سخت شده بود ‌ . مادرش همون ...

دیدم که هانیه زوم کرده رو ما ! لبخند ملوسی زدم و گفتم: نه عشقم . دوست دارم . ولی تو دلم غوغایی بود . نفس کشیدن برام سخت شده بود ‌ . مادرش همون غذای ساده رو هزار بار به هانیه تعارف کرد ! ولی یک بار هم به ...

۲۲ آذر 1398
30K
کنار برومند روی مبل دو نفره نشستم ! همچنان سرش تو گوشی بود ! هانیه روبروی ما هی جای پاهاشو روی هم عوض میکرد . برومند که اصلا سرشم نیاورد بالا نگاه کنه. منم نیم ...

کنار برومند روی مبل دو نفره نشستم ! همچنان سرش تو گوشی بود ! هانیه روبروی ما هی جای پاهاشو روی هم عوض میکرد . برومند که اصلا سرشم نیاورد بالا نگاه کنه. منم نیم نگاهی انداختم و شروع به صحبت با آقای ساداتی کردم . مرد خوش صحبتیه. خیلی ...

۲۲ آذر 1398
29K
پشت چشمی نازک کرد و گفت : نه خیلی ممنون ‌ هانیه جون زحمت همه ی کار ها رو کشیده ، دستش درد نکنه ! شونه ای بالا انداختم و گفتم: دستش درد نکنه ! ...

پشت چشمی نازک کرد و گفت : نه خیلی ممنون ‌ هانیه جون زحمت همه ی کار ها رو کشیده ، دستش درد نکنه ! شونه ای بالا انداختم و گفتم: دستش درد نکنه ! حالا منم که کشته مرده ی کمک کردن نبودم . حمالیش رو هانیه جون بکنه ...

۲۲ آذر 1398
6K
دستمو رو دستاش که دور شکمم حلقه شده بود گذاشتم و صورتمو به سمتش مایل کردم . سرش رو بالا آورد و خوشگل نگام کرد . دلم براش ضعف رفت . عین پسر بچه هایی ...

دستمو رو دستاش که دور شکمم حلقه شده بود گذاشتم و صورتمو به سمتش مایل کردم . سرش رو بالا آورد و خوشگل نگام کرد . دلم براش ضعف رفت . عین پسر بچه هایی شده بود که کار بدی کردن اما دلشون نمیخواد مامانشون دعواشون کنه! برم گردوند و ...

۲۲ آذر 1398
15K
لبخندی به صورتم اوردم وگفتم : سلام مامان جان ‌. زحمت افتادین! دستش رو دراز کرد سمتم و باهام دست داد و گفت : سلام . نه کاری نکردم ‌ بفرما داخل ! حتی اجازه ...

لبخندی به صورتم اوردم وگفتم : سلام مامان جان ‌. زحمت افتادین! دستش رو دراز کرد سمتم و باهام دست داد و گفت : سلام . نه کاری نکردم ‌ بفرما داخل ! حتی اجازه نداد ببوسمش! این چطور مادریه!؟ پدرش از نیم پله هایی که پذیرایی رو از طبقه ...

۲۲ آذر 1398
17K
برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی ...

برومند فکر میکرد چون مامان من دعوتش کرده ، مامان اونم موظفه همین کار رو بکنه ! هر چی بهش میگفتم لازم نیست و این کارا دل بخواهیه، گوشش بدهکار نبود ! دقیقا هفته ی بعد پنجشنبه شام خونه ی مادرش دعوت شدم ! انزجارم از رفتن به خونشون به ...

۲۲ آذر 1398
48K
برومند با سرِ پایین افتاده گوش میداد . اخر سر، سرش رو بالا آورد و گفت : خیالتون راحت عمو جان. من ارغوان رو بیشتر از چشمام دوست دارم . نگران نباشید ‌ . عمو ...

برومند با سرِ پایین افتاده گوش میداد . اخر سر، سرش رو بالا آورد و گفت : خیالتون راحت عمو جان. من ارغوان رو بیشتر از چشمام دوست دارم . نگران نباشید ‌ . عمو چند ضربه آروم و مردونه به بازوی برومند زد و منو تو بغلش گرفت . ...

۲۱ آذر 1398
16K
خاله ی مادر برومند با همون غرور ، صندلی کنار عزیز جون نشسته بود و به تعارفات عمه مه لقا جواب میداد . از نگاه همه میفهمیدم که برومند رو پسندیدن. و این خوشحالم میکرد ...

خاله ی مادر برومند با همون غرور ، صندلی کنار عزیز جون نشسته بود و به تعارفات عمه مه لقا جواب میداد . از نگاه همه میفهمیدم که برومند رو پسندیدن. و این خوشحالم میکرد . چون باید متوجه میشدن بخاطر کی ، غصه ی عموی عزیزم رو به جون ...

۲۱ آذر 1398
21K
حسابی شلوغ شده بود . مادرش انتظار دیدن چنین مجلسی رو نداشت ، از بهت و حیرتش و نگاهش به در و دیوار سرسرا و عزیز جون که روی تک صندلی اش بالای مجلس نشسته ...

حسابی شلوغ شده بود . مادرش انتظار دیدن چنین مجلسی رو نداشت ، از بهت و حیرتش و نگاهش به در و دیوار سرسرا و عزیز جون که روی تک صندلی اش بالای مجلس نشسته بود، مشخص بود ! خاله های برومند شباهت خیلی زیادی از نظر ظاهری به مادرش ...

۲۱ آذر 1398
16K
ادامه پارت 46 البته مادرش فقط به کیف دستی کوچیک که متعلق به خودش بود دست گرفته بود و هیچ کدوم از هدایا رو زحمت نکشیده بود بیاره . حتی جعبه ی حلقه! یکی یکی ...

ادامه پارت 46 البته مادرش فقط به کیف دستی کوچیک که متعلق به خودش بود دست گرفته بود و هیچ کدوم از هدایا رو زحمت نکشیده بود بیاره . حتی جعبه ی حلقه! یکی یکی اومدن داخل ! تحسین از نگاه تک تکشون قابل خوندن بود . از دیدنِ من ...

۲۱ آذر 1398
2K
دخترا از نتیجه ی کارشون کاملا راضی بودن. با ذوق هی نگام میکردن و میگفتن : وااای ارغوااان چقدر خوشگل شدی ! واقعا هم خوشگل شده بودم . از اتاق اومدم بیرون. نزدیک اومدن خانواده ...

دخترا از نتیجه ی کارشون کاملا راضی بودن. با ذوق هی نگام میکردن و میگفتن : وااای ارغوااان چقدر خوشگل شدی ! واقعا هم خوشگل شده بودم . از اتاق اومدم بیرون. نزدیک اومدن خانواده ی برومند بود چون پیام داد و گفت که تو راهن و دارن میرسن ‌ ...

۲۱ آذر 1398
17K
۱۲ آذر 1398
1K
۱۲ آذر 1398
1K
۱۲ آذر 1398
1K
❤❤❤

❤❤❤

۱۱ آذر 1398
1K
۱۱ آذر 1398
1K