امروز نوبت ایزوکو کاتسوکی که برن خرید
پارت ۲ و پایانی
**(صحنه ادامه دارد)**
آنها در حال عبور از کنار یک سری مغازه های کوچک هستند که ناگهان ایزوکو می ایستد. چشمانش به طور وحشیانه ای برق می زند و به ویترین یک مغازهٔ کوچک و به شدت شلوغ که پر از عروسک ها و لوازم جانبی قهرمانی است خیره می شود.
**ایزوکو:** واو! کاچان، نگاه کن! مغازهٔ "آلی استور"! شنیده بودم که یک سری فیگور های جدید آلمایت و فوق العاده نایاب از مائونت لیدی اینجا دارن! باید بریم داخل، فقط یه نگاه کوچولو بندازیم، قول میدم زیاد طول نکشه!
کاتسوکی با نگاهی کسل شده به ازدحام داخل مغازه نگاه می کند. صدای جیغ های هیستریک طرفداران از داخل به گوش می رسد.
**کاتسوکی:** (با صدایی پر از نفرت) مطلقاً نه. حتی فکر کردن به اون جا رو هم نکن. جایگاه من برای چیزهای بهتری است، نه برای یه مشت آشغال پلاستیکی بی ارزش. بیا بریم.
او قاطعانه به راه خود ادامه می دهد، اما پس از چند قدم متوجه می شود که ایزوکو کنارش نیست. با اوقات تلخی برمی گردد و می بیند که ایزوکو سرجایش ایستاده، با چشمانی گرد شده و درخشان که نگاه التماس آمیزی به او می اندازد—نگاهی که او به خوبی می شناسد و همیشه در برابر آن آسیب پذیر است.
**کاتسوکی:** (با فریاد) دکو! حرکت کن!
**ایزوکو:** (با لحنی ناله مانند) اما کاچااان... فقط پنج دقیقه! خواهش می کنم؟ واقعاً خیلی سریع!
**کاتسوکی:** جواب من نه است! حالا بیا اینجا قبل از اینکه...
اما دیر شده بود. ایزوکو با سرعتی که حتی او را هم غافلگیر کرد، به سمتش دوید، دستش را محکم گرفت و قبل از اینکه بتواند مقاومت کند، او را به سمت درب مغازه کشید.
دقیقاً مثل عکس دوم
**کاتسوکی:** (در حال تقلا) هی! چه کاری داری می کنی احمق؟! ول کن دستم رو!
**ایزوکو:** (با وجودی که دارد با تمام قدرت می کشد، اما لبخند می زند) نمیذارم! تا وقتی که قول ندی یه نگاه بندازی! میدونم که تو هم در وجودت عاشق این چیزایی!
کاتسوکی که از این حملهٔ ناگهانی و تماس فیزیکی کاملاً غافلگیر شده بود، برای یک لحظه کنترل خود را از دست داد. قدرت ایزوکو، که معمولاً در مقایسه با او ناچیز بود، در این لحظهٔ کشیدن دستش کافی بود ولی انگار خودش به ایزوکو این اجازه رو داده بود. او لنگان لنگان و در حالی که اعتراض می کرد، از آستانهٔ در عبور داده شد و وارد فضای پر سر و صدا و پر از مشتاقان شد.
**کاتسوکی:** (با چهره ای سرخ از خشم و تحقیر) دکو! من همین الان تو رو به تکه های ریز تبدیل می کنم! این خیانت محضه!
**ایزوکو:** (بالاخره دستش را رها می کند اما با یک پرش سریع بین او و درب خروجی می ایستد، مانند یک نگهبان) باشه، باشه! الان که اومدی داخل، میتونی یه نگاه بندازی و بعد بریم! قول میدم دیگه اذیتت نکنم!
او با چشمانی پر از امید و هیجان به او نگاه می کرد، انگار که همین که کاتسوکی وارد مغازه شده بود بزرگترین پیروزی جهان بود. کاتسوکی با نگاهی خشمگین به اطراف نگاه کرد، به مشتاقانی که حالا با تعجب به این صحنه نگاه می کردند. او غرغر کرد و دستانش را در جیبش فرو کرد، اما دیگر سعی نکرد فرار کند. تسلیم شده بود—برای الآن.
**کاتسوکی:** (از میان دندان هایش) پنج دقیقه. فقط پنج دقیقه. اگه بیشتر شد، فردا صبح از خوابگاه بیرونت می کنم، فهمیدی؟
**ایزوکو:** (با یک شادی پیروزمندانه) فهمیدم! پنج دقیقه عالی است! بیا، میدونم فیگور ها کجان!
او دوباره می خواست دستش را بگیرد، اما با یک نگاه کشنده از کاتسوکی منصرف شد و در عوض با هیجان به سمت یک قفسه اشاره کرد. کاتسوکی با غرولند و با حالتی تدافعی به دنبال او راه افتاد، مانند یک غریبه که به زور وارد یک مهمانی شده باشد، و به خود قول داد که بعداً از ایزوکو به خاطر این بی احترامی شدید انتقام بگیرد.
البته کریشیما فردا در اتاق کاتسوکی یه فیگور آلمایت میبینه که هیچ وقت قرار نیست بفهمی که اون فیگور رو ایزوکو قایمکی برای کاتسوکی خریده !
**(صحنه پایان می یابد)**
خوب عزیزم حالا بگین چند درصد افتضاح بود😂😂
---
**(صحنه ادامه دارد)**
آنها در حال عبور از کنار یک سری مغازه های کوچک هستند که ناگهان ایزوکو می ایستد. چشمانش به طور وحشیانه ای برق می زند و به ویترین یک مغازهٔ کوچک و به شدت شلوغ که پر از عروسک ها و لوازم جانبی قهرمانی است خیره می شود.
**ایزوکو:** واو! کاچان، نگاه کن! مغازهٔ "آلی استور"! شنیده بودم که یک سری فیگور های جدید آلمایت و فوق العاده نایاب از مائونت لیدی اینجا دارن! باید بریم داخل، فقط یه نگاه کوچولو بندازیم، قول میدم زیاد طول نکشه!
کاتسوکی با نگاهی کسل شده به ازدحام داخل مغازه نگاه می کند. صدای جیغ های هیستریک طرفداران از داخل به گوش می رسد.
**کاتسوکی:** (با صدایی پر از نفرت) مطلقاً نه. حتی فکر کردن به اون جا رو هم نکن. جایگاه من برای چیزهای بهتری است، نه برای یه مشت آشغال پلاستیکی بی ارزش. بیا بریم.
او قاطعانه به راه خود ادامه می دهد، اما پس از چند قدم متوجه می شود که ایزوکو کنارش نیست. با اوقات تلخی برمی گردد و می بیند که ایزوکو سرجایش ایستاده، با چشمانی گرد شده و درخشان که نگاه التماس آمیزی به او می اندازد—نگاهی که او به خوبی می شناسد و همیشه در برابر آن آسیب پذیر است.
**کاتسوکی:** (با فریاد) دکو! حرکت کن!
**ایزوکو:** (با لحنی ناله مانند) اما کاچااان... فقط پنج دقیقه! خواهش می کنم؟ واقعاً خیلی سریع!
**کاتسوکی:** جواب من نه است! حالا بیا اینجا قبل از اینکه...
اما دیر شده بود. ایزوکو با سرعتی که حتی او را هم غافلگیر کرد، به سمتش دوید، دستش را محکم گرفت و قبل از اینکه بتواند مقاومت کند، او را به سمت درب مغازه کشید.
دقیقاً مثل عکس دوم
**کاتسوکی:** (در حال تقلا) هی! چه کاری داری می کنی احمق؟! ول کن دستم رو!
**ایزوکو:** (با وجودی که دارد با تمام قدرت می کشد، اما لبخند می زند) نمیذارم! تا وقتی که قول ندی یه نگاه بندازی! میدونم که تو هم در وجودت عاشق این چیزایی!
کاتسوکی که از این حملهٔ ناگهانی و تماس فیزیکی کاملاً غافلگیر شده بود، برای یک لحظه کنترل خود را از دست داد. قدرت ایزوکو، که معمولاً در مقایسه با او ناچیز بود، در این لحظهٔ کشیدن دستش کافی بود ولی انگار خودش به ایزوکو این اجازه رو داده بود. او لنگان لنگان و در حالی که اعتراض می کرد، از آستانهٔ در عبور داده شد و وارد فضای پر سر و صدا و پر از مشتاقان شد.
**کاتسوکی:** (با چهره ای سرخ از خشم و تحقیر) دکو! من همین الان تو رو به تکه های ریز تبدیل می کنم! این خیانت محضه!
**ایزوکو:** (بالاخره دستش را رها می کند اما با یک پرش سریع بین او و درب خروجی می ایستد، مانند یک نگهبان) باشه، باشه! الان که اومدی داخل، میتونی یه نگاه بندازی و بعد بریم! قول میدم دیگه اذیتت نکنم!
او با چشمانی پر از امید و هیجان به او نگاه می کرد، انگار که همین که کاتسوکی وارد مغازه شده بود بزرگترین پیروزی جهان بود. کاتسوکی با نگاهی خشمگین به اطراف نگاه کرد، به مشتاقانی که حالا با تعجب به این صحنه نگاه می کردند. او غرغر کرد و دستانش را در جیبش فرو کرد، اما دیگر سعی نکرد فرار کند. تسلیم شده بود—برای الآن.
**کاتسوکی:** (از میان دندان هایش) پنج دقیقه. فقط پنج دقیقه. اگه بیشتر شد، فردا صبح از خوابگاه بیرونت می کنم، فهمیدی؟
**ایزوکو:** (با یک شادی پیروزمندانه) فهمیدم! پنج دقیقه عالی است! بیا، میدونم فیگور ها کجان!
او دوباره می خواست دستش را بگیرد، اما با یک نگاه کشنده از کاتسوکی منصرف شد و در عوض با هیجان به سمت یک قفسه اشاره کرد. کاتسوکی با غرولند و با حالتی تدافعی به دنبال او راه افتاد، مانند یک غریبه که به زور وارد یک مهمانی شده باشد، و به خود قول داد که بعداً از ایزوکو به خاطر این بی احترامی شدید انتقام بگیرد.
البته کریشیما فردا در اتاق کاتسوکی یه فیگور آلمایت میبینه که هیچ وقت قرار نیست بفهمی که اون فیگور رو ایزوکو قایمکی برای کاتسوکی خریده !
**(صحنه پایان می یابد)**
خوب عزیزم حالا بگین چند درصد افتضاح بود😂😂
---
- ۲۶.۳k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط