ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۴۴

تختش رو بردن داخل اتاق. دلتنگ کردم.
و با عشق جلوی پنجره اتاق وایستادم و نگاش
نیکول با شادي و محبت از پشت بغلم کرد..
با لبهاي کش اومده دست روي دستش گذاشتم و با شوق
گفتم : دیدی گفتم تنهامون نمیذاره؟
اخ.. قلبم از ذوق تند تند و بي قرار ميزد..
نیکول با ذوق تند گفت:اره..اره..روزاي خوش دارن میان الا..دارن میان.
اشک تو چشمام حلقه زد و بي نفس و درمونده گفتم : امروز بهترین روز زندگي منه. بهترین
و چشمامو بستم که اشکم اروم جاري شد.
حالم قابل توصیف نبود..
جیمین من قرار بود برگرده خونه..کنار من.
وتا ابد دارمش...
این زندگي دوباره حقشه..
جواب محبت هايي که در حق همه و من کرد،جواب زجریه
که سالها بي
دلیل کشید و تلاش هاش براي جمع کردن
کثافتي که خودشم توش قربانی بود..
لبخند لرزوني زدم.
اصلا نمیتونستم جلوي اشکامو بگیرم..
از شادي نميدونستم چیکار کنم.. همه اون روزای تلخ گذشتن و میگذرن و فقط من میمونم
و جیمین و یه دنيا شادي و عشق..
با اشتیاق چشمامو باز کردم و نگاش کردم.
چشماشو یه کم باز کرد و سرشو سمت پنجره چرخوند.
قلبم تند تند و خيلي دلتنگ و هیجان زده خودشو به دیواره میکوبید.
با عشق و شادي تند خودمو جلو تو کشیدم و لبخند خيلي
پر انرژي بهش زدم. عزیزم..
بیجون نگام کرد.
با لبخوني و بغض گفتم دوستت دارم..
لبهاي خسته و پردردش به لبخند خيلي باريك و بيحالي کش اومد که تمام وجودمو پر از لذت کرد و با شوق گفتم لبخند میزنه..نگاش کنین..
فرد با غیض گفت : خب حالا.. اولین لبخند نوزادتون نیست
که..هزارتا از این لبخندا قبلاً زده...
همه بلند زدیم زیر خنده.
با شوق گفتم : نه.. اين يكي خيلي فرق داره..
واقعا فرق داره.
فرد : نخود نخود پاشین برین خانه خود..حالا که جیمین حالش خوبه همه باید برن خونه استراحت کنن سرحال و شاد برگردن.
تند گفتم : من نمیتونم..دلم نمیاد..
نيكول لرزون گفت : اره..منم...
فرد با غیض گفت : نظر سنجی نکردم که..یالا..عین جنازه
شدین.. جیمین اينجوري ببينتتون باز حالش بد میشه.. مظلوم نگاش کردم تا اجازه بده بیشتر پیش جیمین بمونم..
دلم لك ميزد براي نزديك بودن بهش..
دهنشو کج کرد و گفت: اینجوری منو نگاه نكنا..من جیمین نیستم..يالا.. جیمین باید استراحت کنه پس همه تا فردا صبح مرخصي..
با بغض به جیمین نگاه کردم که چشماشو بسته بود و خواب
بود. اي جانم.. همین
که سالم و خوب باشه براي من كافيه..
با بغض لبخند زدم.
آنالی : نگران نباش عزیزم..خداروشکر خطر رفع شده.. نفس عميقي کشیدم و با محبت گفتم : برو پیش دخترت
آنالی جانم..خیلی این چند وقته اذيت شدي..
دیدگاه ها (۲۰)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 191♡⁠。⁠)⁩ جيغي ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 224♡⁠。⁠)⁩دستم ر...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

پارت ۲خیابان ها خلوت ترسناک بودند...باران هر لحظه شدید تر می...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "39"ویو جئون آنجلیناصبح.....

🍷🌹…………………………پارت۱۱…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا………………… ویو مین ……...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂""""""""""""𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 09""""""""""""""""""""...

وقتی عموت بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط