{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی تولدت رو فراموش میکنه

وقتی تولدت رو فراموش میکنه
P²
نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا دسته جمعی امدید خونم کم از این کارا میکردید *
تهیونگ *تولد زن داداشمون بود امدیم *
یکم تعجب کرد گفت*مگه امروزه *
شوگا گفت*خسته نباشی *
ناراحت شدم اما درک میکنم این ماه سرش خیلی شلوغ بود
با ناراحتی گفت*ببخشید عزیزم این ماه واقعا سرم شلوغ بود دورت بگردم*
با لبخند گفتم *اشکال نداره پیش میاد*
کوک با شیطونی گفت*اخ درک زن داداشم بالاست زن داداش عزیزم من گرسنمه *
با خنده گفتم *تا شما یکم حرف بزنید من میزو چیدم *
جین گفت *ببین موچی کله زرد تا وقت داری کیک مورد علاقش با کادو سفارش بده زود *
با خنده گفت *چشم چشم هیونگ *
کیک رو سفارش داد و یک گردنبند ناز تقریبا نیم ساعت طول کشید از توی آشپزخانه داد زدم*میز حاضره*
جیمین با ارومی به کوک گفت*ببین وقتی بهت علامت دادم بهم بگو یه چیزی توی ماشین جا گذاشتم برو برام بیار اوکی*
با لبخند گفت*حله داداش*
غذا رو تموم کردیم من و جین مشغول جمع کردن میز بودیم تموم شد رفتیم پیش بچه ها
کوک با لبخند گفت*جیمین شی میشه لطفا یه چیزی توی ماشین جا گذاشتم برام بیاری موچی لطفا*
با حالت غر غر کردن گفت *میرم اما اخرین باره*
جیمین رفت کوک اداشو در اورد *اخرین باره گگگگ*
خندیدم از رفتارش چند دقیقه گذشت جیمین امد با یک کیک خیلی خوشکل*تولد تولد تولدت مبارکککک*
با ذوق گفتم*جیمین کی وقت کردی اینو سفارش بدی *
با لبخند گفت *دیگه وظیفمه *
با بغض گفتم *خیلی دوست دارم موچی*
کوک گفت*آخ جون صحنه داره رومانتیک میشههه*
خندیدیم از حرفش کیک رو گرفت جلوم*ارزو کن*
ارزو کردم و شمع رو فوت کردم*هوراا*
اعضا با هم گفتن*تولدت مبارکککک*
کیک رو خوردیم جیمین از توی جیبش جعبه ای بیرون آورد بازش کرد با ذوق گفتم *این همونی بود که عکسشو نشونت دادم عر موچی مرسیییی*
گردنبند رو انداخت گردنم
با لبخند گفت*تولدت مبارک بانو خیلی بهت میاد *
با بغض گفتم *خوبه که هستی جیمینا*

♡پایان♡

امیدوارم خوشتون بیاد
دیدگاه ها (۲)

ᴘᴀʀᴛ ۲۰ | بهترین هدیهبعد از اینکه آرا شمع‌ها رو فوت کرد، همه...

وقتی پریود بودی💙پارت۳(last part)+کوک(بغض)_عه وا چرا بغض کردی...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲نامی ویوات هنوز کوکو بغل کرده بودکوک: نامجون هیونگ چرا...

#in_your_eyespart_10۸ویو کایلاحالا دیگه وارد روزهای آخر بارد...

پارت ۶ 🖤با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.— «چی گفتی؟ جیمین د...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

p²ویو تهیونگدختره رو بردم خونه...جیمین : سلا..این کیهههههتهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط