نام رمان : زمان کوتاه بود و ما از عشق دم زدیم
نام رمان : زمان کوتاه بود و ما از عشق دم زدیم
Port:4
دستمو رو دهنش گذاشتم و آروم از لایه در بیرون نگاه کردم .
خدا روشکر طرفدارا نبودن!
سرمو چرخوندم که با کوک چشم تو چشم شدم و تازه فهمیدم چه غلطی کردم !
دستمو از رو دهنش برداشتم خیلی خیلی کم سرمو خم کردم : ببخشید
صداشو صاف کرد و با چشمایی که مثه چشمای یه توله سگ با نمک بود نگام کرد
: این کارت چه معنی داشت ؟ تو الان یه آیدل جهانی رو دزدی؟؟؟
چشمام گرد شد : دزدیدم ؟؟ شما که خیلی خوب جلوم وایسادید و دست و پاتونم بسته نیست ! من فقط خواستم کمکتون کنم که دیر به برنامه نرسید
انگار تازه یادش اومده باشه نگاهی به ساعت کرد : وای ۵ دقیقه دیگه برنامه شروع میشه و حتی گریمم نکردم!
وانمود کردم که دارم بلند با خودم حرف میزنم : همین طوریشم جذابه ، میخواد گریم کنه که قلب فن گرل ها رو بسوزونه؟
با یه قیافه کیوت گفت : چی گفتی؟؟
نمایشی دستمو رو دهنم گذاشتم و گفتم : وای بلند گفتم !
با نگاه شکاک اما فوقالعاده کیوتش که از نزدیک بیشتر آدمو ذوب میکرد گفت: بنظر نمیاد کره ای باشی ! معمولا وقتی آدم بلند با خودش حرف میزنه به زبون خودشه!
بدجور دستمو رو کرد لبخند تصنعی زدم
که گفت : من دیگه باید برم
با لبخند سر تکون دادم ، انگار مردد بود یه حرفی بهم بزنه یا نه اما بلاخره پرسید : الان بدون گریمم خوب بنظر میرسم ؟
چشامو درشت کردم و گفتم : معلومه! با خودتون چی فک کردید که اینو پرسیدید؟
گفت : ممنون
با لبخند بزرگی گفتم : فایتینگ
و رفت .
انگار که همه چیز تا الان یه رویای بزرگ و تکرار نشدنی باشه ، از اون رویا ها و خوابایی که با اینکه میدونی الکی ولی نمیخوای ازش بیدار بشی(。♡‿♡。)
~~
سه روز از روزی که بی تی اس دیده بودم گذشته بود . حسابی کره رو گشتم و غذا های مختلف خوردم اما ته دلم استرس داشتم که نکنه فراموشم کردن که زنگ نزدن !
امروز بیشتر از همیشه نا امید بودم که صدای زنگ گوشی رو شنیدم !
دروغ نمیگم اگه بگم شیرجه زدم رو گوشی
تلفن
جواب دادم : بله ؟
با شنیدن صدای شیوا لبخندم از بین رفت
شیوا : سلام خانوم ، خواستم بپرسم کی برمیگردید ایران؟
گفتم : چی ؟ ما که هنوز کارمون تموم نشده !
گفت : آقا مصطفی زنگ زدن و گفتن که شاید اصلا معامله نشد از کجا مطمئنید که بی تی اس قبول کنه ؟
نا امید گفتم : خیلی خب اگه تا ساعت 10 شب زنگ نزدن اولین بلیط به ایران رو بگیر !
شیوا گفت : باشه خانوم.
تماس قطع کردم و رو تخت دراز کشیدم
بی تی اس ... بی تی اس دوباره برام یه رویای دست نیافتنی شده بود !
با فکر به تهکوک بلاخره خوابم برد.
پایان پارت چهارم
نظر بدید لطفااااا ؟؟؟
Port:4
دستمو رو دهنش گذاشتم و آروم از لایه در بیرون نگاه کردم .
خدا روشکر طرفدارا نبودن!
سرمو چرخوندم که با کوک چشم تو چشم شدم و تازه فهمیدم چه غلطی کردم !
دستمو از رو دهنش برداشتم خیلی خیلی کم سرمو خم کردم : ببخشید
صداشو صاف کرد و با چشمایی که مثه چشمای یه توله سگ با نمک بود نگام کرد
: این کارت چه معنی داشت ؟ تو الان یه آیدل جهانی رو دزدی؟؟؟
چشمام گرد شد : دزدیدم ؟؟ شما که خیلی خوب جلوم وایسادید و دست و پاتونم بسته نیست ! من فقط خواستم کمکتون کنم که دیر به برنامه نرسید
انگار تازه یادش اومده باشه نگاهی به ساعت کرد : وای ۵ دقیقه دیگه برنامه شروع میشه و حتی گریمم نکردم!
وانمود کردم که دارم بلند با خودم حرف میزنم : همین طوریشم جذابه ، میخواد گریم کنه که قلب فن گرل ها رو بسوزونه؟
با یه قیافه کیوت گفت : چی گفتی؟؟
نمایشی دستمو رو دهنم گذاشتم و گفتم : وای بلند گفتم !
با نگاه شکاک اما فوقالعاده کیوتش که از نزدیک بیشتر آدمو ذوب میکرد گفت: بنظر نمیاد کره ای باشی ! معمولا وقتی آدم بلند با خودش حرف میزنه به زبون خودشه!
بدجور دستمو رو کرد لبخند تصنعی زدم
که گفت : من دیگه باید برم
با لبخند سر تکون دادم ، انگار مردد بود یه حرفی بهم بزنه یا نه اما بلاخره پرسید : الان بدون گریمم خوب بنظر میرسم ؟
چشامو درشت کردم و گفتم : معلومه! با خودتون چی فک کردید که اینو پرسیدید؟
گفت : ممنون
با لبخند بزرگی گفتم : فایتینگ
و رفت .
انگار که همه چیز تا الان یه رویای بزرگ و تکرار نشدنی باشه ، از اون رویا ها و خوابایی که با اینکه میدونی الکی ولی نمیخوای ازش بیدار بشی(。♡‿♡。)
~~
سه روز از روزی که بی تی اس دیده بودم گذشته بود . حسابی کره رو گشتم و غذا های مختلف خوردم اما ته دلم استرس داشتم که نکنه فراموشم کردن که زنگ نزدن !
امروز بیشتر از همیشه نا امید بودم که صدای زنگ گوشی رو شنیدم !
دروغ نمیگم اگه بگم شیرجه زدم رو گوشی
تلفن
جواب دادم : بله ؟
با شنیدن صدای شیوا لبخندم از بین رفت
شیوا : سلام خانوم ، خواستم بپرسم کی برمیگردید ایران؟
گفتم : چی ؟ ما که هنوز کارمون تموم نشده !
گفت : آقا مصطفی زنگ زدن و گفتن که شاید اصلا معامله نشد از کجا مطمئنید که بی تی اس قبول کنه ؟
نا امید گفتم : خیلی خب اگه تا ساعت 10 شب زنگ نزدن اولین بلیط به ایران رو بگیر !
شیوا گفت : باشه خانوم.
تماس قطع کردم و رو تخت دراز کشیدم
بی تی اس ... بی تی اس دوباره برام یه رویای دست نیافتنی شده بود !
با فکر به تهکوک بلاخره خوابم برد.
پایان پارت چهارم
نظر بدید لطفااااا ؟؟؟
- ۳.۲k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط