دختر بازیگوش من

پارت 11
«ویو سوا»
داشتم با استاد یعنی جیمین جیمین حرف میزدم که صدای زنگ خونه اومد اجوما رفت در رو باز کرد که صدای اشنایی به گوشم خورد سرم رو بالا گرفتم که یونا و ارا رو دیدم بیچاره ها خشکشون زنده بود اخه جیمین و استا جئون رو دیدن یا بهتره بگم جونگ کوک بلند شدم که جونگکوک گفت.

جونگ کوک: به جای اینکه اینجوری مثل مجسمه نگاه کنی سلام کن.
یونا، ارا: سلام.

همه سلام کردیم و نشستیم اخه چرا این موقع این دوتا اومدن اینجا البته که خوشحال شدم اومدن ولی چرا الان ما که یه ساعت پیش کنار هم بودیم چیشده....چشمم به پلاستیک سیاه رنگ دست ارا افتاد خواستم دهن باز کنم که جونگ کوک اول شروع کرد سگ تو این شانس.

جونگ کوک: خب.
یونا: خب که چی.
جونگ کوک: درد، این وقت شب شما اینجا چیکار میکنید ها اصلا بابا میدونه(عصبی ولی اروم حرف میزنه)
یونا: اره میدونه ولی تو خودت اینجا چیکار میکنی.
جونگ کوک: باید جواب پس بدم چرا خونه ی دوستم هستم.
یونا: پس منم مجبور نیستم جواب پس بدم چرا خونه ی دوستم هستم(جدی)
جونگ کوک: بچه من با تو فرق دارم.
یونا: چه فرقی میشه بدونم.
جونگ کوک: اول سن من با سن تو خیلی فرق داره دوم من پسر هستم میتونم از خودم دفاع کنم ولی تو چی تو دختری قدرت بدنی ضعیفی داری سوم من سنی دارم که باید رو پای خودم وایستم ولی تو حتی به سن قانونی هم نرسیدی فهمیدی.
یونا: چرا بقیه دوستام تا 12 شب بیرونن ولی منو ارا باید قبل 9 یا 8 خونه باشیم ها چرا وقت منو ارا هستیم که محدودیت های کاملا مزخرفی داریم ها چرا چرا نمیتونم مثل دخترای دیگه تا اخر شب بیرون باشم چرا سوا مگه با تهیونگ از بچگیت دوست نیستی ها تهیونگ که باشه سوا تا هر وقت که دلش بخواد بیرونه ولی ما چی تا قبل 9 باید خونه باشیم تهیونگو سوا باهم میرن رستوران، کافه، شهر بازی، باغ وحش، پارتی... ولی تو چی ها تو چیکار میکنی هیچی حتی یه بار هم نشده بریم پارک حتی بچگیمون اره چرا من باید همیشه خانوادم رو با بقیه مقایسه کنم اخرش هم به این نتیجه میرسم اونا بهترن
چرا ازادمون نمیزارین چرا همه چیز باید طبق میل شما باشه باید لباس پوشیده بپوشیم با پسرا حرف نزنیم اخه این دیگه چه وعضشه میدونم از همه لحاظ بهمون رسیدگی میشه بهترین غذا بهترین وسایل بهترین لباس ولی وقتی همچین محدودیت هایی باشه چه لذتی داره برات.


(حمایت کنید تا پارت بزارم الکی که زحمت نمیکشم😞)
(شرایط:15 لایک،15 کامنت)
دیدگاه ها (۱۱)

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

پارت ۸ویو جونگ کوکرفتم از اتاقم بیرون روبی رو دیدم چقدر خوشگ...

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

پارت ۳۳ یونا:آخ سرم لعنتی اینجا کجاست ؟تانر :بالاخره بیدار ش...

LESSON

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

پارت ۱۵یونا:اینجا‌وایسین تا من رمز رو بزنم بعدم بریم داخل جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط