تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...
همیشه با هم بحث میکردند.. یک روز، اولین خیاط یه تابلو بالای مغازه اش نصب کرد.
روی تابلو نوشته بود "بهترین خیاط شهر"
دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازش نوشت "
بهترین خیاط کشور"
سومین خیاط نوشت "بهترین خیاط دنیا"
چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد
روی یک برگه کوچک با یه خط کوچک نوشت "بهترین خیاط این کوچه"
آری؛
قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم تو همون دنیایی که هستیم
میشه خودمون رو بزرگ نشون بدیم !!!
هدف رو مشخص کن بعد بر مبنای آن و توانایی هات برنامه ریزی و تلاش کن. 
دیدگاه ها (۱)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۱۳:سه...

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

سانست ساز نیمه شب ۴ پارتیپارت اول: عقربه‌ای که در ۱۱:۵۹ ایست...

معامله نهاییپارت ۵۷۸۸۷۴۳۴۷۸۹۶۴۴۷۸۷۵کیکو بی وفا ولم کرد تا به...

رمان

چند پارتی (درخواستی)

تکست آهنگ ایستگاه شهر یخ علی سورنا [ورس یک]خیس سرد و ساکتعرق...

🖤 OBSESSION وسواس | پارت اول: معامله‌ای که نباید انجام می‌شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط