{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{چند پارتی} بخش سوم

{چند پارتی} بخش سوم

-: از اینکه قدرتت و بکنی تو چشم بقیه خوشت میاد ؟
+:..کیه که از این خوشش نیاد؟

-: جدی خیلی عجیبی عجیب ترین قاضی دنیا
+: می‌دونم و منم عجیب بودن خودمو دوست دارم

-: ۲۰ دقیقه شد ۵ دقیقه هنوزم نمی‌خوای بری؟
+: بزار منتظر بمونن هیچی ازشون کم نمیشه
-: اگه زودتر دادگاه و تموم کنی زودتر میتونی بری خونه و استراحت کنی یا فردا
+: بیا بریم زشته قاضی دیر بره
-: واقعا عجیبی (لبخند)
+: می‌دونم

پرونده رو برداشتم و وارد آسانسور شدم که اونم اومد و در آسانسور بسته شد

+: ممنونم ازت حداقل امروز روز زیاد خسته کننده ای نیست
-: میدونم و وظیفه ام بود
+:‌یه سوال بپرسم
-: بپرس
+: کار پری های آتش دقیقا چیه؟

-: ما برعکس آدما کاری نداریم و همینجوری واسه خودمون میگردیم
+: واو

آسانسور به طبقه ای مرد نظر رسید که از آسانسور پیاده شدیم و به سمت سالنی که توی اون دادگاه اجرا میشد رفتیم

رو پوش مخصوص قاضی ها رو پوشیدم و روی جایگاه قاضی نشستم
همه منتظر من بودن و با اومدن من همه ادای احترام کردن و دادگاه شروع شد
اون پسره اومد هم بالا سرم ایستاده بود

پرونده رو باز کردم و نگاهی بهش انداختم

+:‌مجرم ۵ نفر و به قتل رسانده و همه شونم غیرعمدی بوده چون مجرم بیماری سادیسم داره ،پس میگید که نباید بره زندان و باید به تیمارستان انتقال پیدا کنه

وکیل مجرم بلند شد و شروع کرد به صحبت کردن

؟ بله چون ایشون سادیسم دارن و قتل ها غیرعمدی حساب میشن
+: دلیل نمیشه چون سادیسم داره از خطا هاش چشم پوشی کرد
؟ ولی ایشون سادیسم دا....

حرفش و قطع کردم و گفتم

+: پس می‌ره زندان و داخل زندان براش یه روانشناس میاریم ، اینجوری هم توی زندانه هم توی تیمارستان
؟ول..
+: هیچ اعتراضی قبول نمیکنم ، مجرم داخل زندان درمان میشه همین که گفتم

چکش و برداشتم

+: نتیجه میگیریم که مجرم به زندان انتقال پیدا میکند و داخل زندان رمان خود را شروع می‌کند

چکش و روی میز زدم و از جایگاه قاضی بلند شدم و از اتاق دادگاه بیرون اومدم که اون پسره هم دنبالم میومد

-: کارت تموم شد الان نمیتونی بری خونه ات و استراحت کنی

همینجوری که روش پوش مخصوص قاضی ها رو درمیارودم گفتم

+: میدونم ، راستی گفتی فقط برای امروز یعنی تا ساعت چند اینجایی

-: تقریبا تا ساعت ۱۲ شب
+: فقط ۶ ساعت دیگه مونده

-: اره
+: بیا توی این ۶ ساعت با هم دیگه بیشتر اشنا بشیم
-: باشه حتما

وارد اسانسور شدیم و از ساختمون بیرون اومدیم
...
توی ۶ ساعت آینده کلی با هم حرف زدیم و تقریبا داشت ۶ ساعتمون به پایان می‌رسید

الان توی خونه ای من بودیم و اون روبه روم نشسته بود و باهم حرف می‌زدیم که یهو گفت

-: ۵ دقیقه به ساعت ۱۲ مونده
+: میشه یکم بیشتر بمونی
-: هیچ وقت به چیزای که زود از دست میرن دل نبند

بعدم یهو ناپدید شد
با ناپدید شدن اون منم به همون دنیایی خسته کننده خودم برگشتم

شاید این زندگی نیست که کسل کننده است
تنهایی زندگی کردن من کسل کننده است...

پایان
دیدگاه ها (۱۱)

یه شروعِ غیرمنتظره… رمان جدید در راه است! ✨)اتفاق‌ها همیشه و...

#دوست_پسر_شیطون_من Part:3بالاخره مدرسه تموم شد و ما به سمت خ...

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓من هنو...

پارت 4۳ روز بعدویو لیواز دانشگاه داشتم برمیگشتم خونه توی راه...

#تپش.قلب.من Part 5هانا:باشه....بعد 10 دقیقه چت.... همون مرد ...

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

پارت ۴ وقتی بهت سیلی زد ویو توی دادگاه جونگوک : آت غلط کردم ...

پارت ۲۹صدایِ تیک‌تیک ساعتِ دیواری، توی گوش‌های رزا مثل ضربه‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط