پارت ۲۶
پارت ۲۶
روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقهی آخر رو هم انجام دادیم.
مسابقه سختی بود، ولی در نهایت...
من بردم! 😂
با ذوق گفتم:
ـ دیدی؟ گفتم میبرم!
تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد.
ـ باشه، خانم قهرمان.
ـ حالا نوبت منه که برای بازنده یه کاری تعیین کنم.
ـ هرچی خواستی.
ـ هنوز نمیدونم چی.
ـ پس فعلاً نگهش دار.
با هم به سمت ساختمان برگشتیم.
وقتی وارد آسانسور شدیم، تهیونگ دکمهی طبقه رو زد.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
روی صفحه نوشته بود:
مامان
جواب دادم.
ـ الو مامان؟
صدای مامانم از اون طرف خط اومد:
ـ لینا، امشب باید بیای خونهی مادربزرگت.
اخم کردم.
ـ امشب؟
ـ آره. یه مهمونی خانوادگیه. همه میان.
ـ مامان من نمیخوام بیام...
ـ میدونم، ولی باید بیای. مادربزرگت خیلی منتظرته.
ـ ولی من...
ـ لینا، لطفاً بحث نکن. ساعت هشت اونجا باش.
تماس قطع شد.
گوشی رو پایین آوردم و با حرص نفس کشیدم.
تهیونگ که تا اون لحظه چیزی نگفته بود، پرسید:
ـ چی شده؟
ـ مامانم گفت امشب باید برم خونهی مادربزرگم.
ـ خب؟
ـ مهمونی خانوادگیه.
ـ و تو دوست نداری بری؟
ـ اصلاً!
با ناراحتی به دیوار آسانسور تکیه دادم.
ـ همیشه همینطوره. هر وقت یه برنامه دارم، یه چیزی پیش میاد.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ـ خب... مهمونی خانوادگی که چیز بدی نیست.
با اخم نگاهش کردم.
ـ تو اگه جای من بودی میرفتی؟
ـ احتمالاً نه.
ـ پس خودت میفهمی چرا ناراحتم.
خندید.
ـ آره.
آسانسور به طبقهی من رسید.
در باز شد.
قبل از اینکه بیرون برم، تهیونگ گفت:
ـ لینا؟
برگشتم.
ـ هوم؟
ـ امیدوارم مهمونی اونقدرها هم بد نباشه.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ ممنون.
از آسانسور بیرون رفتم.
اما تهیونگ هنوز داخل آسانسور ایستاده بود و به رفتنم نگاه میکرد.
نمیدونست چرا...
ولی از اینکه لینا ناراحت بود، خودش هم حال خوبی نداشت.
روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقهی آخر رو هم انجام دادیم.
مسابقه سختی بود، ولی در نهایت...
من بردم! 😂
با ذوق گفتم:
ـ دیدی؟ گفتم میبرم!
تهیونگ با خنده سرش رو تکون داد.
ـ باشه، خانم قهرمان.
ـ حالا نوبت منه که برای بازنده یه کاری تعیین کنم.
ـ هرچی خواستی.
ـ هنوز نمیدونم چی.
ـ پس فعلاً نگهش دار.
با هم به سمت ساختمان برگشتیم.
وقتی وارد آسانسور شدیم، تهیونگ دکمهی طبقه رو زد.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
روی صفحه نوشته بود:
مامان
جواب دادم.
ـ الو مامان؟
صدای مامانم از اون طرف خط اومد:
ـ لینا، امشب باید بیای خونهی مادربزرگت.
اخم کردم.
ـ امشب؟
ـ آره. یه مهمونی خانوادگیه. همه میان.
ـ مامان من نمیخوام بیام...
ـ میدونم، ولی باید بیای. مادربزرگت خیلی منتظرته.
ـ ولی من...
ـ لینا، لطفاً بحث نکن. ساعت هشت اونجا باش.
تماس قطع شد.
گوشی رو پایین آوردم و با حرص نفس کشیدم.
تهیونگ که تا اون لحظه چیزی نگفته بود، پرسید:
ـ چی شده؟
ـ مامانم گفت امشب باید برم خونهی مادربزرگم.
ـ خب؟
ـ مهمونی خانوادگیه.
ـ و تو دوست نداری بری؟
ـ اصلاً!
با ناراحتی به دیوار آسانسور تکیه دادم.
ـ همیشه همینطوره. هر وقت یه برنامه دارم، یه چیزی پیش میاد.
تهیونگ لبخند کوچیکی زد.
ـ خب... مهمونی خانوادگی که چیز بدی نیست.
با اخم نگاهش کردم.
ـ تو اگه جای من بودی میرفتی؟
ـ احتمالاً نه.
ـ پس خودت میفهمی چرا ناراحتم.
خندید.
ـ آره.
آسانسور به طبقهی من رسید.
در باز شد.
قبل از اینکه بیرون برم، تهیونگ گفت:
ـ لینا؟
برگشتم.
ـ هوم؟
ـ امیدوارم مهمونی اونقدرها هم بد نباشه.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ ممنون.
از آسانسور بیرون رفتم.
اما تهیونگ هنوز داخل آسانسور ایستاده بود و به رفتنم نگاه میکرد.
نمیدونست چرا...
ولی از اینکه لینا ناراحت بود، خودش هم حال خوبی نداشت.
- ۱۵۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط