پارت ۲۹
پارت ۲۹
صدایِ تیکتیک ساعتِ دیواری، توی گوشهای رزا مثل ضربههای چکش بود. او با چشمهایی که از بیخوابی و گریه قرمز و پف کرده بود، جلوی آینه ایستاد. سعی کرد با کمی کرمپودر، ردِ کبودیِ گوشهی لبش رو بپوشونه، اما لرزشِ دستهاش اجازه نمیداد. او فقط میخواست امروز رو مثل یه زنده گذارونه، بدون اینکه کسی متوجهِ ویرانیِ درونیش بشه.
توی شرکت، رزا مثل یه روح، بیصدا از راهروها رد میشد. همکارها با نگاههای دلسوزانه یا کنجکاو بهش زل میزدند، اما او حتی توانِ بلند کردن سرش رو هم نداشت. تنها چیزی که بهش قدرت میداد، این بود که از اون خونه، از اون فضایِ خفقانآور، دور باشه.
بعد از ساعت کاری، رزا احساس کرد که دیگه نمیتونه تنهایی باشه. نیاز داشت به کسی تکیه کنه، کسی که واقعاً دوستش داشته باشه و بدون قضاوت بهش نگاه کنه. بدون اینکه به فکرِ عواقبش باشه، مستقیم رفت سراغِ خواهرِ تهسوک.
وقتی درِ خونهی خواهرش رو باز کرد، با آغوشِ گرم و نگاهِ مهربونِ اون روبرو شد. برای چند ساعت، رزا تونست فراموش کنه که شوهرش یه هیولاست. توی گرمای خونه و حرفهای آرامشبخشِ خواهرش، رزا کمی از اون سرمایِ استخوانسوزِ قلبش دور شد. او غرق در صحبت شد، غرق در خاطرات… و در همین میان، زمان برایش گم شد. او فراموش کرد که ساعت چنده، فراموش کرد که تهسوک کجاست و فراموش کرد که توی اون خونه، چه سایههای تاریکی در انتظارِ اوست.
اما ناگهان، انگار که از یه خوابِ شیرین به یه مغکِ سرد برخورد کرده باشه، لرزهای به تنش نشست. نگاه به ساعت کرد و قلبش از حرکت ایستاد.
«وای نه…!»
او با وحشت از جا پرید. زمان به سرعت از دستش در رفته بود. او باید سریع برمیگشت، باید قبل از اینکه تهسوک متوجه غیبتش بشه، خودش رو برسونه خونه.
رزا با قدمهای بلند و نفسنفسزده، از در بیرون زد. توی مسیرِ برگشت، تمامِ فکر و ذکرش این بود که چطور میتونه قضیه رو توضیح بده. اما هر چه سریعتر میدوید، هر چه ترسِ توی دلش بیشتر میشد.
وقتی به جلوی درِ خونه رسید، دستهاش به شدت میلرزید. کلید رو توی قفل چرخاند و با احتیاط، در رو باز کرد. میخواست بیصدا وارد بشه، میخواست جوری رفتار کنه که انگار همین الان از اتاقش اومده بیرون.
اما به محض اینکه پاش رو داخل خونه گذاشت، متوجه شد که سکوتِ خانه، سکوتِ معمولی نیست. این سکوت، سکوتِ قبل از طوفانه. بویِ سیگار و عطرِ سنگینِ تهسوک، تمامِ فضای سالن رو پر کرده بود.
رزا در حالی که نفسش در سینه حبس شده بود، سرش رو بالا آورد. تهسوک رو دید که روی مبل نشسته بود، در تاریکی مطلق، و چشمانش مثل دوتا زغالِ گداخته در تاریکی میدرخشید. او منتظر بود. او دقیقاً همان جایی بود که رزا انتظارش را نداشت.
همین که نگاههایشان در هم گره خورد، رزا فهمید که تمامِ تلاشش برای فرار، فقط او را مستقیمتر به سمتِ نابودی هدایت کرده است.
ادامه دارد......
یه لایک به من نمیرسه😢
صدایِ تیکتیک ساعتِ دیواری، توی گوشهای رزا مثل ضربههای چکش بود. او با چشمهایی که از بیخوابی و گریه قرمز و پف کرده بود، جلوی آینه ایستاد. سعی کرد با کمی کرمپودر، ردِ کبودیِ گوشهی لبش رو بپوشونه، اما لرزشِ دستهاش اجازه نمیداد. او فقط میخواست امروز رو مثل یه زنده گذارونه، بدون اینکه کسی متوجهِ ویرانیِ درونیش بشه.
توی شرکت، رزا مثل یه روح، بیصدا از راهروها رد میشد. همکارها با نگاههای دلسوزانه یا کنجکاو بهش زل میزدند، اما او حتی توانِ بلند کردن سرش رو هم نداشت. تنها چیزی که بهش قدرت میداد، این بود که از اون خونه، از اون فضایِ خفقانآور، دور باشه.
بعد از ساعت کاری، رزا احساس کرد که دیگه نمیتونه تنهایی باشه. نیاز داشت به کسی تکیه کنه، کسی که واقعاً دوستش داشته باشه و بدون قضاوت بهش نگاه کنه. بدون اینکه به فکرِ عواقبش باشه، مستقیم رفت سراغِ خواهرِ تهسوک.
وقتی درِ خونهی خواهرش رو باز کرد، با آغوشِ گرم و نگاهِ مهربونِ اون روبرو شد. برای چند ساعت، رزا تونست فراموش کنه که شوهرش یه هیولاست. توی گرمای خونه و حرفهای آرامشبخشِ خواهرش، رزا کمی از اون سرمایِ استخوانسوزِ قلبش دور شد. او غرق در صحبت شد، غرق در خاطرات… و در همین میان، زمان برایش گم شد. او فراموش کرد که ساعت چنده، فراموش کرد که تهسوک کجاست و فراموش کرد که توی اون خونه، چه سایههای تاریکی در انتظارِ اوست.
اما ناگهان، انگار که از یه خوابِ شیرین به یه مغکِ سرد برخورد کرده باشه، لرزهای به تنش نشست. نگاه به ساعت کرد و قلبش از حرکت ایستاد.
«وای نه…!»
او با وحشت از جا پرید. زمان به سرعت از دستش در رفته بود. او باید سریع برمیگشت، باید قبل از اینکه تهسوک متوجه غیبتش بشه، خودش رو برسونه خونه.
رزا با قدمهای بلند و نفسنفسزده، از در بیرون زد. توی مسیرِ برگشت، تمامِ فکر و ذکرش این بود که چطور میتونه قضیه رو توضیح بده. اما هر چه سریعتر میدوید، هر چه ترسِ توی دلش بیشتر میشد.
وقتی به جلوی درِ خونه رسید، دستهاش به شدت میلرزید. کلید رو توی قفل چرخاند و با احتیاط، در رو باز کرد. میخواست بیصدا وارد بشه، میخواست جوری رفتار کنه که انگار همین الان از اتاقش اومده بیرون.
اما به محض اینکه پاش رو داخل خونه گذاشت، متوجه شد که سکوتِ خانه، سکوتِ معمولی نیست. این سکوت، سکوتِ قبل از طوفانه. بویِ سیگار و عطرِ سنگینِ تهسوک، تمامِ فضای سالن رو پر کرده بود.
رزا در حالی که نفسش در سینه حبس شده بود، سرش رو بالا آورد. تهسوک رو دید که روی مبل نشسته بود، در تاریکی مطلق، و چشمانش مثل دوتا زغالِ گداخته در تاریکی میدرخشید. او منتظر بود. او دقیقاً همان جایی بود که رزا انتظارش را نداشت.
همین که نگاههایشان در هم گره خورد، رزا فهمید که تمامِ تلاشش برای فرار، فقط او را مستقیمتر به سمتِ نابودی هدایت کرده است.
ادامه دارد......
یه لایک به من نمیرسه😢
- ۲۰۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط