برده عمارت جئون
پارت ⁴⁹
به فکم فشاری آورد و سیلی نسبتا آرومی روی گونه ام کوبید :
-به من نگاه کن...
میخوام ذره ذره مردنت و تو چشمات ببینم
به دستورش عمل کردم و چشمام که باز شد نگاهش با اون نوع تحقیر آمیز توی چشمام چرخید و گفت:
-برو آماده شو
باید بری دست بوسی زنم
دلم داشت پاره پاره میشد،بیچاره دل ات.
چونه ام توی مشتش لرزید و بی نفس لب زدم:
-واقعا میخوای...با یونا عروسی کنی؟
نگاهش سرد و بی احساس توی چشماش چرخید،چجوری میتونستم مردی رو که عاشقشم با زن دیگه ای ببینم:
-هنوز باور نداری؟
درسته،هنوز باور نداشتم.
نمیخواستم قبول کنم،این قلب وامونده قبولش نمیکرد.
فکم رو محکم توی مشتش فشار داد،سرش رو جلو اورد و عطر سردش تنم رو به لرزه انداخت.
کنار گوشم پچ زد:
-بهتره برای عروسی آماده باشی
لباس قشنگات و بپوش
به خودت برس
قراره شوهرت دوماد بشه
یاد بچه تو شکمم افتادم و چیزی توی وجودم تکون خورد.
اون میتونست با یونا عروسی کنه و منم داغ بچه رو به دلش میذاشتم.
یا اگه میفهمید که حامله ام،چه واکنشی نشون میداد؟
وقتی سکوتم طولانی شد بالاخره فکم رو ول کرد و از جاش بلند شد.
انگار دیگه براش مهم نبودم،در حالیکه از بالا بهم نگاه میکرد گفت:
-بعد از ظهر با جونگ وو میری خونه شون
باکس هایی که آماده کردم و از طرف خودت بهش میدی و راضیش میکنی که برگرده
سکوتش باعث شد که نگاهم به طرف بالا بچرخه.
چشماش جوری تاریک شده بود که پشتم از ترس لرزید:
-فقط وای به حالت اگه بشنوم رفتی دیدن بابات
حتی اگه باد به گوشم برسونه از دور دیدیش روزگار خودت و اون پیری و سیاه میکنم
به فکم فشاری آورد و سیلی نسبتا آرومی روی گونه ام کوبید :
-به من نگاه کن...
میخوام ذره ذره مردنت و تو چشمات ببینم
به دستورش عمل کردم و چشمام که باز شد نگاهش با اون نوع تحقیر آمیز توی چشمام چرخید و گفت:
-برو آماده شو
باید بری دست بوسی زنم
دلم داشت پاره پاره میشد،بیچاره دل ات.
چونه ام توی مشتش لرزید و بی نفس لب زدم:
-واقعا میخوای...با یونا عروسی کنی؟
نگاهش سرد و بی احساس توی چشماش چرخید،چجوری میتونستم مردی رو که عاشقشم با زن دیگه ای ببینم:
-هنوز باور نداری؟
درسته،هنوز باور نداشتم.
نمیخواستم قبول کنم،این قلب وامونده قبولش نمیکرد.
فکم رو محکم توی مشتش فشار داد،سرش رو جلو اورد و عطر سردش تنم رو به لرزه انداخت.
کنار گوشم پچ زد:
-بهتره برای عروسی آماده باشی
لباس قشنگات و بپوش
به خودت برس
قراره شوهرت دوماد بشه
یاد بچه تو شکمم افتادم و چیزی توی وجودم تکون خورد.
اون میتونست با یونا عروسی کنه و منم داغ بچه رو به دلش میذاشتم.
یا اگه میفهمید که حامله ام،چه واکنشی نشون میداد؟
وقتی سکوتم طولانی شد بالاخره فکم رو ول کرد و از جاش بلند شد.
انگار دیگه براش مهم نبودم،در حالیکه از بالا بهم نگاه میکرد گفت:
-بعد از ظهر با جونگ وو میری خونه شون
باکس هایی که آماده کردم و از طرف خودت بهش میدی و راضیش میکنی که برگرده
سکوتش باعث شد که نگاهم به طرف بالا بچرخه.
چشماش جوری تاریک شده بود که پشتم از ترس لرزید:
-فقط وای به حالت اگه بشنوم رفتی دیدن بابات
حتی اگه باد به گوشم برسونه از دور دیدیش روزگار خودت و اون پیری و سیاه میکنم
- ۸.۹k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط