**پارت ۱۲**
**پارت ۱۲**
ساعتِ ۵ صبح، با صدای ضربات محکم و پیدرپی به درِ اتاق، از خواب پریدی. در با شدت باز شد و یکی از خدمتکارهای زنِ عمارت با چهرهای بیتفاوت، لباسِ مخصوصِ خدمتکارها رو پرت کرد رو تخت و گفت:
- «رئیس دستور دادن تا ده دقیقه دیگه توی سالنِ پذیرایی باشی. یونا خانم تازه بیدار شدن.»
بغض و خشم توی سینهات زبانه میکشید. دلت میخواست اون لباس رو پاره کنی و توی صورتِ جونگکوک پرت کنی، اما خوب میدونستی زیرزمینِ تاریک و نمگرفته جای شوخی نداشت. با دستهایی که از شدت خشم میلرزید، لباس رو پوشیدی و با قدمهایی سنگین از پلهها پایین رفتی.
یونا روی مبلِ سلطنتی نشسته بود، فنجانِ قهوهاش رو توی دست میچرخوند و با لبخندی مکار بهت نگاه میکرد. جونگکوک هم در انتهای سالن، تکیه داده به ستون، با دستهای به سینهبهگرفته و نگاهی کاملاً خونسرد، نظارهگرِ این صحنه بود.
یونا با صدایی کشیده و تحقیرآمیز گفت:
- «اوه... عکاسِ لجباز بالاخره تشریف آورد! راستش رو بخوای، اصلا فکر نمیکردم انقدر زود تسلیم بشی و لباسِ خدمه رو بپوشی. حالا... اول از همه، فنجانِ قهوهی من روی میزِ خالیه. تمیزش کن و برام یک قهوهی تازه بیار.»
نگاهی به یونا انداختی، بعد سرت رو بلند کردی و خیره شدی توی چشمهای تیره و جذابِ جونگکوک. جونگکوک فقط ابرویی بالا انداخت، انگار داشت بهت میگفت: *«ببینم چقدر طاقت داری...»*
با قدمهای محکم رفتی جلو، فنجانِ قهوه رو برداشتی، اما وقتی خواستی برگردی، دستت لرزید و تمامِ قهوهی داغ روی فرشِ گرانقیمتِ سالن ریخت!
یونا جیغی کشید و از جا پرید:
- «مگه کوری؟! چیکار میکنی دخترهی دستوپاچلفتی؟!»
جونگکوک بلافاصله از جاش کنده شد. با قدمهای بلند و خشمگین به سمتت اومد. فضای سالن در یکثانیه روی مینِ انفجاری رفت...
**
جونگکوک با قدمهای بلند و سنگین بهت نزدیک شد. نگاهش رنگِ خطر گرفته بود؛ همون نگاهی که به خوبی میفهمیدی داری لبهی پرتگاه راه میری. جلو اومد و بازوی ظریفت رو توی دستش گرفت، طوری که فشار انگشتهاش روی پوستت دردناک شد. تو رو کشید عقب، فاصله رو به حداقل رسوند و با صدایی بم، آرام اما سرشار از تهدید توی گوشت غرید:
- «فکر کردی داری چکار میکنی، النا؟ بازیِ لجبازی با من، تاوان داره... فکر کردی چون لباسی تنت کردم که بهت دستور بدن، میتونی عمدا گند بزنی؟»
یونا که از ترس و عصبانیت سرخ شده بود، با صدای جیغمانند گفت:
- «جونگکوک! ببین چیکار کرد! این دختر رو باید همین الان بندازی بیرون از عمارت! چطور جرئت میکنه اینقدر بیعرضه باشه؟»
جونگکوک حتی نگاهی هم به یونا نکرد. تمامِ تمرکزش روی چشمهای تو بود که با وجود بغض و سوزش بازوت، هنوز مغرور و خیره بهش نگاه میکردی. جونگکوک با دستِ دیگرش چانهات رو گرفت و صورتت رو بالا آورد:
- «هیچکس قرار نیست جایی بره، یونا. این تنبیه رو خودم شخصاً به عهده میگیرم.»
بعد، بدون اینکه منتظر جوابِ کسی باشه، دستت رو محکم کشید و دنبالِ خودش از سالن بیرون آورد. پلهها رو دوتا یکی بالا رفت، از راهروهای طولانی و پیچدرپی گذشت و درِ اتاقِ کارِ شخصیاش رو با لگد باز کرد و تو رو به درون پرت کرد!
در با صدای مهیبی بسته شد. قفل چرخید. جونگکوک کتش رو درآورد، روی مبل انداخت، آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زد و با قدمهای بلند سمتت آمد. سایهی سنگیناش روی سرت افتاد. با صدایی که از شدت خشمِ کنترلشده میلرزید، گفت:
- «حالا که اینقدر دوست داری بازی کنی، بیا بازی کنیم... اما این بار قواعدش رو من تعیین میکنم!»
ساعتِ ۵ صبح، با صدای ضربات محکم و پیدرپی به درِ اتاق، از خواب پریدی. در با شدت باز شد و یکی از خدمتکارهای زنِ عمارت با چهرهای بیتفاوت، لباسِ مخصوصِ خدمتکارها رو پرت کرد رو تخت و گفت:
- «رئیس دستور دادن تا ده دقیقه دیگه توی سالنِ پذیرایی باشی. یونا خانم تازه بیدار شدن.»
بغض و خشم توی سینهات زبانه میکشید. دلت میخواست اون لباس رو پاره کنی و توی صورتِ جونگکوک پرت کنی، اما خوب میدونستی زیرزمینِ تاریک و نمگرفته جای شوخی نداشت. با دستهایی که از شدت خشم میلرزید، لباس رو پوشیدی و با قدمهایی سنگین از پلهها پایین رفتی.
یونا روی مبلِ سلطنتی نشسته بود، فنجانِ قهوهاش رو توی دست میچرخوند و با لبخندی مکار بهت نگاه میکرد. جونگکوک هم در انتهای سالن، تکیه داده به ستون، با دستهای به سینهبهگرفته و نگاهی کاملاً خونسرد، نظارهگرِ این صحنه بود.
یونا با صدایی کشیده و تحقیرآمیز گفت:
- «اوه... عکاسِ لجباز بالاخره تشریف آورد! راستش رو بخوای، اصلا فکر نمیکردم انقدر زود تسلیم بشی و لباسِ خدمه رو بپوشی. حالا... اول از همه، فنجانِ قهوهی من روی میزِ خالیه. تمیزش کن و برام یک قهوهی تازه بیار.»
نگاهی به یونا انداختی، بعد سرت رو بلند کردی و خیره شدی توی چشمهای تیره و جذابِ جونگکوک. جونگکوک فقط ابرویی بالا انداخت، انگار داشت بهت میگفت: *«ببینم چقدر طاقت داری...»*
با قدمهای محکم رفتی جلو، فنجانِ قهوه رو برداشتی، اما وقتی خواستی برگردی، دستت لرزید و تمامِ قهوهی داغ روی فرشِ گرانقیمتِ سالن ریخت!
یونا جیغی کشید و از جا پرید:
- «مگه کوری؟! چیکار میکنی دخترهی دستوپاچلفتی؟!»
جونگکوک بلافاصله از جاش کنده شد. با قدمهای بلند و خشمگین به سمتت اومد. فضای سالن در یکثانیه روی مینِ انفجاری رفت...
**
جونگکوک با قدمهای بلند و سنگین بهت نزدیک شد. نگاهش رنگِ خطر گرفته بود؛ همون نگاهی که به خوبی میفهمیدی داری لبهی پرتگاه راه میری. جلو اومد و بازوی ظریفت رو توی دستش گرفت، طوری که فشار انگشتهاش روی پوستت دردناک شد. تو رو کشید عقب، فاصله رو به حداقل رسوند و با صدایی بم، آرام اما سرشار از تهدید توی گوشت غرید:
- «فکر کردی داری چکار میکنی، النا؟ بازیِ لجبازی با من، تاوان داره... فکر کردی چون لباسی تنت کردم که بهت دستور بدن، میتونی عمدا گند بزنی؟»
یونا که از ترس و عصبانیت سرخ شده بود، با صدای جیغمانند گفت:
- «جونگکوک! ببین چیکار کرد! این دختر رو باید همین الان بندازی بیرون از عمارت! چطور جرئت میکنه اینقدر بیعرضه باشه؟»
جونگکوک حتی نگاهی هم به یونا نکرد. تمامِ تمرکزش روی چشمهای تو بود که با وجود بغض و سوزش بازوت، هنوز مغرور و خیره بهش نگاه میکردی. جونگکوک با دستِ دیگرش چانهات رو گرفت و صورتت رو بالا آورد:
- «هیچکس قرار نیست جایی بره، یونا. این تنبیه رو خودم شخصاً به عهده میگیرم.»
بعد، بدون اینکه منتظر جوابِ کسی باشه، دستت رو محکم کشید و دنبالِ خودش از سالن بیرون آورد. پلهها رو دوتا یکی بالا رفت، از راهروهای طولانی و پیچدرپی گذشت و درِ اتاقِ کارِ شخصیاش رو با لگد باز کرد و تو رو به درون پرت کرد!
در با صدای مهیبی بسته شد. قفل چرخید. جونگکوک کتش رو درآورد، روی مبل انداخت، آستینهای پیراهنش رو تا آرنج بالا زد و با قدمهای بلند سمتت آمد. سایهی سنگیناش روی سرت افتاد. با صدایی که از شدت خشمِ کنترلشده میلرزید، گفت:
- «حالا که اینقدر دوست داری بازی کنی، بیا بازی کنیم... اما این بار قواعدش رو من تعیین میکنم!»
- ۱۷۲
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط