شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و پنجم🔍
این قسمت=[باران،صدای تپش قلب و بازجویی]
فرار؟ بیشتر شبیه به عملیات نجات گاوصندوق متحرک بود. تهیونگ مثل یک پلنگ زخمی از میان دود و صدای گلولهها میدوید و من، با کفشایی که پاشنشون عملا زیر فشار دویدن شکسته بود، سعی میکردم ازش عقب نمونم.
-"بدو یونسو!اگه زنده موندن برات مهمه، پاهات رو سریعتر تکون بده!"
فریاد زد و بدون اینکه برگرده، دستم رو با قدرتی که استخوونامو به درد میآورد کشید. وارد راهروی پشتی شدیم. بوی باروت و بوی عطر گرونقیمت تهیونگ دوباره قاطی شده بود. یه لحظه حس کردم اگه اینجا بمیریم، حداقل تو آغوش یه مافیای جذاب لعنتی مُردم...
آخ، یونسو! مغزتو کنترل کن!
بالاخره به پارکینگ زیرزمینی رسیدیم. تهیونگ با ضربه پاش در ماشین مشکی ضدگلولش رو باز کرد و من رو پرت کرد روی صندلی شاگرد. خودش هم با عجله نشست پشت فرمون و با یه چرخش وحشتناک، ماشین رو از اون مهلکه بیرون کشید.
سکوت داخل ماشین، از صدای تیراندازی بیرون سنگینتر بود.
ماشین رو در یه جای متروکه کنارِ جاده زد. نفسنفس میزدیم. من هنوز داشتم از ترس تیر غیبی که از بیخ گوشم رد شده بود میلرزیدم، اما تهیونگ...اون داشت به یه نقطه نامعلوم خیره میشد.
یکدفعه با یه حرکت سریع و وحشیانه، چرخید سمت من. دستش رو کوبید به صندلیم درست کنار گوشم، طوری که راه فراری نداشتم. عطر تلخش بهم هجوم آورد.
-"حالا..."
صداش خشدار و پایین بود
-"بگو ببینم اون چی بود که از دستت افتاد؟و چرا... چرا وقتی گلوله داشت سمتِ من میومد، خودتو پرت کردی جلو؟"
قلبم ریخت.لعنتی!
+"من... من فقط ترسیده بودم قربان! اون شنود نبود، فقط... فقط یه گیرهی موی سنگین بود که موقع رقص از موهام باز شد!"
تهیونگ یه نیشخند کج زد. دست دیگش رو آورد بالا و چونهام رو گرفت. نگاهش...وای از اون نگاهش! انگار میخواست روحم رو بخونه.
-"گیرهی مو؟واقعا؟یونسو، من احمق نیستم. تو نه یه خدمتکار دستوپا چلفتی هستی، نه یه آدم معمولی..."
انگشت شستش روی لبِ پایینم لغزید. فشارش زیاد نبود، اما اونقدری بود که نفسم بند بیاد.
-"ولی یه چیزیو میدونم. اون لحظهای که گلوله داشت میومد... تو حتی به فکر خودت نبودی. فقط میخواستی منو نجات بدی. چرا؟"
نگاهش از لبام چرخید به چشمام. حالا فاصلهمون به قدری کم بود که گرمای بازدمش رو روی صورتم حس میکردم. صدای بارون که به سقف ماشین میخورد، تنها صدای دنیا بود.
+"من... من فقط..."
زبانم بند اومده بود.
-"میخوام حقیقت رو بگی."
صداش نرمتر شد، تقریباً یه نجوا
-"اگه بخوای بازی کنی، تا صبح اینجا میمونیم. ولی من وقت بازی ندارم..."
سکوت بینمون طولانی شد. اون منتظر بود. منم داشتم بین اعتراف کردن و ادامه دادن دروغ غرق میشدم. تهیونگ یه کم جلوتر اومد. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم.
-"یونسو..."
این اولین باری بود که اسمم رو با یه لحن غیر دستوری صدا میزد. یه جورِ خاص... تقریباً دلسوزانه
-"میتونی بهم اعتماد کنی؟"
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
بچه ها خیلی عذر میخوام که این چند وقته نبودم،چون مدارس شروع شده من یکم فعالیت هام کنار شده و دیگه بیا پای گوشی نیستم اما قول میدم هروقت گوشی دستم بود براتون پارت بزارم🥰
پارت بیست و پنجم🔍
این قسمت=[باران،صدای تپش قلب و بازجویی]
فرار؟ بیشتر شبیه به عملیات نجات گاوصندوق متحرک بود. تهیونگ مثل یک پلنگ زخمی از میان دود و صدای گلولهها میدوید و من، با کفشایی که پاشنشون عملا زیر فشار دویدن شکسته بود، سعی میکردم ازش عقب نمونم.
-"بدو یونسو!اگه زنده موندن برات مهمه، پاهات رو سریعتر تکون بده!"
فریاد زد و بدون اینکه برگرده، دستم رو با قدرتی که استخوونامو به درد میآورد کشید. وارد راهروی پشتی شدیم. بوی باروت و بوی عطر گرونقیمت تهیونگ دوباره قاطی شده بود. یه لحظه حس کردم اگه اینجا بمیریم، حداقل تو آغوش یه مافیای جذاب لعنتی مُردم...
آخ، یونسو! مغزتو کنترل کن!
بالاخره به پارکینگ زیرزمینی رسیدیم. تهیونگ با ضربه پاش در ماشین مشکی ضدگلولش رو باز کرد و من رو پرت کرد روی صندلی شاگرد. خودش هم با عجله نشست پشت فرمون و با یه چرخش وحشتناک، ماشین رو از اون مهلکه بیرون کشید.
سکوت داخل ماشین، از صدای تیراندازی بیرون سنگینتر بود.
ماشین رو در یه جای متروکه کنارِ جاده زد. نفسنفس میزدیم. من هنوز داشتم از ترس تیر غیبی که از بیخ گوشم رد شده بود میلرزیدم، اما تهیونگ...اون داشت به یه نقطه نامعلوم خیره میشد.
یکدفعه با یه حرکت سریع و وحشیانه، چرخید سمت من. دستش رو کوبید به صندلیم درست کنار گوشم، طوری که راه فراری نداشتم. عطر تلخش بهم هجوم آورد.
-"حالا..."
صداش خشدار و پایین بود
-"بگو ببینم اون چی بود که از دستت افتاد؟و چرا... چرا وقتی گلوله داشت سمتِ من میومد، خودتو پرت کردی جلو؟"
قلبم ریخت.لعنتی!
+"من... من فقط ترسیده بودم قربان! اون شنود نبود، فقط... فقط یه گیرهی موی سنگین بود که موقع رقص از موهام باز شد!"
تهیونگ یه نیشخند کج زد. دست دیگش رو آورد بالا و چونهام رو گرفت. نگاهش...وای از اون نگاهش! انگار میخواست روحم رو بخونه.
-"گیرهی مو؟واقعا؟یونسو، من احمق نیستم. تو نه یه خدمتکار دستوپا چلفتی هستی، نه یه آدم معمولی..."
انگشت شستش روی لبِ پایینم لغزید. فشارش زیاد نبود، اما اونقدری بود که نفسم بند بیاد.
-"ولی یه چیزیو میدونم. اون لحظهای که گلوله داشت میومد... تو حتی به فکر خودت نبودی. فقط میخواستی منو نجات بدی. چرا؟"
نگاهش از لبام چرخید به چشمام. حالا فاصلهمون به قدری کم بود که گرمای بازدمش رو روی صورتم حس میکردم. صدای بارون که به سقف ماشین میخورد، تنها صدای دنیا بود.
+"من... من فقط..."
زبانم بند اومده بود.
-"میخوام حقیقت رو بگی."
صداش نرمتر شد، تقریباً یه نجوا
-"اگه بخوای بازی کنی، تا صبح اینجا میمونیم. ولی من وقت بازی ندارم..."
سکوت بینمون طولانی شد. اون منتظر بود. منم داشتم بین اعتراف کردن و ادامه دادن دروغ غرق میشدم. تهیونگ یه کم جلوتر اومد. پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم.
-"یونسو..."
این اولین باری بود که اسمم رو با یه لحن غیر دستوری صدا میزد. یه جورِ خاص... تقریباً دلسوزانه
-"میتونی بهم اعتماد کنی؟"
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
بچه ها خیلی عذر میخوام که این چند وقته نبودم،چون مدارس شروع شده من یکم فعالیت هام کنار شده و دیگه بیا پای گوشی نیستم اما قول میدم هروقت گوشی دستم بود براتون پارت بزارم🥰
- ۱۱.۲k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط