{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت ششم×پارت چهار

×قسمت ششم×پارت چهار
_ایمان..پسرم..به‌نظرت مامانت میبخشدم!؟
لبخندی زدم و گفتم:اون اگه مامانه منه میبخشدتون که هیچ
به پاتون میفته شماهم ببخشیدش
در ضمن
وقتی من که‌ ازتون متنفر بودم و روحیه خشن تری نسبت به مامان داشتم ازتون گذشتم
اون که جای خود داره
نگران نباشید شاهرخ خان
_خدا کنه
راننده شاهرخ خان ماشینو روشن کرد و به سمت خونه رانندگی کرد
هنوزم با اینکه بخشیده بودمش واسم شاهرخ خان بود
نمیتونستم به خودم بقبولونم که بابا بزرگمه
فرشته از همه چی باخبر بود
وقتی که با‌شاهرخ خان رفتیم تو حیاطشون تا راننده ماشینو‌روشن کنه یه اس ام اس یه جمله ای‌ واسه فرشته حاوی:با شاهرخ‌خان اشتی کردم
فرستادم
میدونم کلی خوشحال میشه
ولی گوشیمو سایلنت کردم تا شاهد ابراز خوشحالیاش نباشم
ینی فلا نه
اخه معلوم‌نبود که مامان اشتی کنه
البته که من نود درصد مطنئن بودم ته این قصه خوبه و مامان بیخیال بدیای شاهرخ خان میشه
تا خوده خونه دست‌ شاهرخ خان روی کتفم بود و‌فشارش میداد
انگار خیلی به یکی نیاز‌داشت که تکیه گاهش باشه
حق داشت
اون هیچ پسری نداشت
داماداشم از هفت پشت غریبه بدتر بودن
شاید بدتر از بابای منی که الکی الکی واسش گناه بریدن
نوه پسری ام نداشت
یه پیرمرد دل شکسته با یه خونه در اندشت و یه عالم ارث و‌میراث و پول و سرمایه
قطعا به یکی که بتونه بهش کمک کنه نیاز داشت
وحالا شاید اون یکی من باشم
وقتی به خونه رسیدیم به شاهرخ خان کمک کردم از ماشین پیاده شه
واقعا حرکت با این‌عصا کار سختیه
وقتی از ماشین پیاده شد نگاهش روی در بود
احساس میکردم میترسه
دستشو گرفتم و فشردم
رفتم سمت در و با کلید بازش کردم
شاهرخ‌اومد نزدیک من ایستاد
من رفتم داخل
صدای داد و‌بیداد ناصر میومد
ناصر خان افتادی تو هچل
بدموقع زورگیریت گل کرده
الانه دیه گاوت زاییده
رفتم سمت در و بازش کردم..وارد خونه شدم
شاهرخ اروم داشت میومد سمت در
هنوزم توی عصاش لرزش خاصی دیده میشد
صدای ناصر که به گوشش خورد ابروهاش رفت تو هم
_زنیکه بدبخت
الان‌کی اینجاس که ازت دفاع کنه؟؟
شوهر مادرمردت‌یا‌اون پسره چلمنگت
اهان..حتما اون‌پدره بی همه چیزت اینجاس!؟
این شاهرخ خان فکستنی پیر اگه‌عرضه داشت جمع و جورتون‌میکرد ..نه اینکه یکی بدتر از خودشو‌بفرسته بالا سرتون
همینجور که محو دری وریای ناصر بودم‌شاهرخ مهلت نداد و‌رفت سمت در
دویدم‌سمتش..درو باز کرد‌و‌رفت تو‌اتاق
مامان پشتش به در بود و ناصر نشسته بود کنار تلویوزون و داشت رجز خونی میکرد
البته تا مدتی
چشمش که به شاهرخ خان‌افتاد به لکنت افتاد
نمیدونست چیکار کنه
دست و پاشو گم کرده بود.
مامان که از خفه شدن یهویی ناصر تعجب کرده بود برگشت عقب
چشمش که به من و شاهرخ خان خورد دهنش از تعجب باز موند
دستاشو گرفت جلوی صورتش و‌اشک تو چشماش حلقه زد
زیر لب یه چیزایی میگفت
ولی چون دستش جلوی دهنش بود‌نامفهوم بود حرفاش
شاهرخ خان با عصا اومد سمت مامان وکاری کرد که به فکر جن‌هم نمیرسید
مامان‌تو اغوش شاهرخ‌خان گم شد
صدای گریه هاشم‌بلند تر شد
دیگه حرفاش نامفهوم نبود
گریه میکرد و‌شاهرخ خانو صدا میزد
با اسمی که دلم‌واسش تنگ شده بود
بابا
کاش بابای منم هنوز بود‌تا صداش کنم
ناصر از لحظه های احساساتی خواست استفاده‌کنه و‌در بره
ولی حواسش به من نبود
دستشو کشیدم و اوردم‌سمت خودم
با لبخند کجی گفتم:بمون‌ناصر جون
کارداره باهات این پیر فکستنیتون
به تته پته افتاده بود
بابابزرگم حقشو میزاره کف دستش
چه واژه غریبه ای
بابابزرگ
دیدگاه ها (۳۰)

×قسمت هفتم×پارت یکامروز دو‌هفته از اشتی‌بابابزرگ‌با مامان می...

×قسمت هفتم×پارت دوبا انگشت روی فرمون‌ضرب گرفته بودمنمیدونستم...

×قسمت ششم×پارت سهبعد اون حرفا که اونجارو ترک کردم هرکی میدید...

×قسمت شش×پارت دوانقد که همه عمرم منتظر این فرصت بودم که بهش ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:4دستشو برد سمت کمربندش و...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

رمان (پسری که زود بزرگ شد) چپتر ۱

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

رمان دخت من

رمان دخت من

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط