ای کآش چَشم هآ عکآسی بَلَد بودَند...🌌

ای کآش چَشم هآ عکآسی بَلَد بودَند...🌌
کآش گوش هآ قآدر بِ ضَبطِ صِدآ بودَند...
آن وَقت،
تَک تَک لَحَظآتِ بآ هَم بودَنِمآن را ثَبت میکَردَم~
کَلمِه بِ کلمِه ی حَرف هآیَت را ضَبط میکَردَم~

چون میدآنَم روزی،👐
این خآطِره هآ،
حسرَت و دِلتَنگیِ بُزُرگی می شَوَند...👣
آن روز،
هیچ عَکس و صِدآیی آرامَت نِمیکُنَد...
دِلَت فَقَط چِشمآنَش رآ میخوآهَد،👐
صِدآیَش رآ،
شآنه هآیَش رآ،
دَستانَش رآ،
دِلَت فَقَط آغوشَش رآ میخوآهَد~
از آن آغوش هآیی کِ
بآیَد در چِشمآنَت ثَبت میشُد...!!🙃 💔



#sd_ab
دیدگاه ها (۴۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_38فصل شانزدهم |...

تصادف با ماشین باجی.

رمان تهکوک

Part:2🕸لوسا مثل یک کَنه به یونگی چسبیده بود هرگاه او از خانه...

یِسِری بود و نَبودِشون مُهِم نیست...دِلی رو نِمیشکَنهکَسی رو...

آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و ...

آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و ...

آن شب، خسته از کار برمي‌گشتم خانه، که وسط ميدان آزادي زنگ زد...

رمان زندگی دوبارهپارت۸ #دلژینبا احساس نوازش شدن گونم احساس خ...

آسا سعی کرد چیزی بگوید، اما فقط نفس‌های بریده از دهانش خارج ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط