رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_38
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
همهچیز خاموش شد.
نه فقط چراغها.
نه فقط ضبطصوت.
بلکه تمام صداهای خانه.
برای چند لحظه، انگار هیچچیزی در دنیا وجود نداشت.
بعد صدای ساعت شنیده شد.
تیک.
و عقربهها روی دوازده ایستادند.
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
اتاق تاریک بود، اما نور کمرنگی از راهرو به داخل میتابید.
چان کنار در ایستاده بود.
لینو چراغقوهاش را روشن کرد.
چانگبین، هان، سئونگمین و آیان همگی سر جایشان بودند.
و هیونجین...
هیونجین کنار فلیکس نبود.
دست فلیکس هنوز در هوا مانده بود؛ همانطور که انگشتانش چند ثانیه پیش دور دست هیونجین حلقه شده بودند.
اما حالا چیزی در دست نداشت.
ـ هیونجین؟
صدای فلیکس در اتاق پیچید.
چان فوراً چراغقوه را به اطراف چرخاند.
ـ هیونجین؟ کجایی؟
هیچ پاسخی نیامد.
فلیکس به سمت در دوید.
چان بازویش را گرفت.
ـ صبر کن!
ـ ولم کن! هیونجین اینجا بود!
ـ میدونم، ولی نمیتونی همینطوری بری توی تاریکی!
فلیکس با چشمانی وحشتزده به او نگاه کرد.
ـ اون همین الان دستم رو گرفته بود!
هان به فضای خالی کنار میز خیره شده بود.
ـ بچهها...
صدایش میلرزید.
ـ یه چیزی اینجا عوض شده.
سئونگمین چراغقوهاش را روی ضبطصوت انداخت.
دستگاه خاموش بود.
نوار دیگر نمیچرخید.
اما روی صفحهی کوچک آن، یک جمله دیده میشد.
جملهای که پیشتر آنجا نبود.
لینو نزدیکتر رفت.
نور چراغقوه روی نوشته افتاد.
همه توانستند آن را بخوانند.
«پاسخ ثبت شد.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
ـ نه...
نفسش لرزید.
ـ نه، نه، نه...
چانگبین اطراف اتاق را بررسی کرد.
ـ شاید از یه راه دیگه رفته. باید همهجا رو بگردیم.
چان به سمت در کوچک پشت کمد رفت.
اما پیش از آنکه دستش به دستگیره برسد، فلیکس صدایش زد.
ـ چان.
چان برگشت.
فلیکس به دیوار روبهرو اشاره میکرد.
روی دیوار، درست زیر ساعت، نوشتهای ظاهر شده بود.
حروف تازه و تیره بودند.
انگار کسی همین چند لحظه پیش با انگشت روی گچ کشیده باشد.
«دفعهی دوم، یکی باید جا میماند.»
فلیکس به نوشته خیره شد.
چشمهایش پر از اشک نبودند، اما ترسی در نگاهش بود که از هر گریهای دردناکتر به نظر میرسید.
آهسته گفت:
ـ من جواب ندادم...
هیچکس حرفی نزد.
فلیکس دوباره تکرار کرد:
ـ من بهش جواب ندادم.
بعد نگاهش روی آخرین کلمهی جمله ثابت ماند.
جا میماند.
از پشت دیوار صدای ضربهای آمد.
یک بار.
سکوت.
بعد صدای دیگری.
دو بار.
همه سرشان را برگرداندند.
و صدای سوم...
این بار، صدای هیونجین بود.
آرام.
دور.
انگار از جایی بسیار دورتر از پشت آن دیوار میآمد.
ـ فلیکس...
فلیکس یک قدم جلو رفت.
چان سعی کرد جلویش را بگیرد، اما فلیکس دستش را کنار زد.
ـ هیونجین؟
صدای هیونجین دوباره شنیده شد.
ـ این بار...
صدا قطع شد.
فلیکس دستش را روی دیوار گذاشت.
ـ هیونجین، کجایی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد، از پشت دیوار، صدایی آمد که هیچکس انتظارش را نداشت.
صدای خود فلیکس.
صدایی که با صدای فلیکسِ ایستاده در اتاق تفاوتی نداشت.
و گفت:
ـ هیونجین، این بار تو باید منو پیدا کنی.
فلیکس از دیوار فاصله گرفت.
چون همان لحظه فهمید آن صدا از پشت دیوار نمیآمد.
صدا از داخل سر خودش شنیده شده بود.
و ساعت، بالای سرشان، دوازده را نشان میداد.
ادامه دارد...
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_38
فصل شانزدهم | آخرین دقیقه
همهچیز خاموش شد.
نه فقط چراغها.
نه فقط ضبطصوت.
بلکه تمام صداهای خانه.
برای چند لحظه، انگار هیچچیزی در دنیا وجود نداشت.
بعد صدای ساعت شنیده شد.
تیک.
و عقربهها روی دوازده ایستادند.
فلیکس چشمهایش را باز کرد.
اتاق تاریک بود، اما نور کمرنگی از راهرو به داخل میتابید.
چان کنار در ایستاده بود.
لینو چراغقوهاش را روشن کرد.
چانگبین، هان، سئونگمین و آیان همگی سر جایشان بودند.
و هیونجین...
هیونجین کنار فلیکس نبود.
دست فلیکس هنوز در هوا مانده بود؛ همانطور که انگشتانش چند ثانیه پیش دور دست هیونجین حلقه شده بودند.
اما حالا چیزی در دست نداشت.
ـ هیونجین؟
صدای فلیکس در اتاق پیچید.
چان فوراً چراغقوه را به اطراف چرخاند.
ـ هیونجین؟ کجایی؟
هیچ پاسخی نیامد.
فلیکس به سمت در دوید.
چان بازویش را گرفت.
ـ صبر کن!
ـ ولم کن! هیونجین اینجا بود!
ـ میدونم، ولی نمیتونی همینطوری بری توی تاریکی!
فلیکس با چشمانی وحشتزده به او نگاه کرد.
ـ اون همین الان دستم رو گرفته بود!
هان به فضای خالی کنار میز خیره شده بود.
ـ بچهها...
صدایش میلرزید.
ـ یه چیزی اینجا عوض شده.
سئونگمین چراغقوهاش را روی ضبطصوت انداخت.
دستگاه خاموش بود.
نوار دیگر نمیچرخید.
اما روی صفحهی کوچک آن، یک جمله دیده میشد.
جملهای که پیشتر آنجا نبود.
لینو نزدیکتر رفت.
نور چراغقوه روی نوشته افتاد.
همه توانستند آن را بخوانند.
«پاسخ ثبت شد.»
فلیکس به نوشته خیره ماند.
ـ نه...
نفسش لرزید.
ـ نه، نه، نه...
چانگبین اطراف اتاق را بررسی کرد.
ـ شاید از یه راه دیگه رفته. باید همهجا رو بگردیم.
چان به سمت در کوچک پشت کمد رفت.
اما پیش از آنکه دستش به دستگیره برسد، فلیکس صدایش زد.
ـ چان.
چان برگشت.
فلیکس به دیوار روبهرو اشاره میکرد.
روی دیوار، درست زیر ساعت، نوشتهای ظاهر شده بود.
حروف تازه و تیره بودند.
انگار کسی همین چند لحظه پیش با انگشت روی گچ کشیده باشد.
«دفعهی دوم، یکی باید جا میماند.»
فلیکس به نوشته خیره شد.
چشمهایش پر از اشک نبودند، اما ترسی در نگاهش بود که از هر گریهای دردناکتر به نظر میرسید.
آهسته گفت:
ـ من جواب ندادم...
هیچکس حرفی نزد.
فلیکس دوباره تکرار کرد:
ـ من بهش جواب ندادم.
بعد نگاهش روی آخرین کلمهی جمله ثابت ماند.
جا میماند.
از پشت دیوار صدای ضربهای آمد.
یک بار.
سکوت.
بعد صدای دیگری.
دو بار.
همه سرشان را برگرداندند.
و صدای سوم...
این بار، صدای هیونجین بود.
آرام.
دور.
انگار از جایی بسیار دورتر از پشت آن دیوار میآمد.
ـ فلیکس...
فلیکس یک قدم جلو رفت.
چان سعی کرد جلویش را بگیرد، اما فلیکس دستش را کنار زد.
ـ هیونجین؟
صدای هیونجین دوباره شنیده شد.
ـ این بار...
صدا قطع شد.
فلیکس دستش را روی دیوار گذاشت.
ـ هیونجین، کجایی؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد، از پشت دیوار، صدایی آمد که هیچکس انتظارش را نداشت.
صدای خود فلیکس.
صدایی که با صدای فلیکسِ ایستاده در اتاق تفاوتی نداشت.
و گفت:
ـ هیونجین، این بار تو باید منو پیدا کنی.
فلیکس از دیوار فاصله گرفت.
چون همان لحظه فهمید آن صدا از پشت دیوار نمیآمد.
صدا از داخل سر خودش شنیده شده بود.
و ساعت، بالای سرشان، دوازده را نشان میداد.
ادامه دارد...
- ۱۲۴
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط