{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم


🌙✨


صبح روز بعد، انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده بود. همه در خانه عادی رفتار می‌کردند، سر میز صبحانه می‌خندیدند و حرف می‌زدند.
اما بین تو و جیمین، نگاهی کوتاه و لبخندی کوچک، معنی تازه‌ای داشت.
تنها شما دو نفر می‌دانستید که شب گذشته چه رازی بینتان شکل گرفته بود.

از آن روز، هر لحظه‌ای که می‌توانستید، دنیای کوچک خودتان را می‌ساختید.

وقتی همه در اتاق نشیمن تلویزیون می‌دیدند، جیمین کنار تو می‌نشست و به‌ظاهر بی‌خیال، اما انگشتا*نش آرام دستت را ل*مس می‌کردند. تو هم بی‌هیچ حرفی، دستت را میان دستانش پنهان می‌کردی.

وقتی مادر و پدر بیرون بودند، در آشپزخانه کنار هم غذا درست می‌کردید. جیمین از پ*شت بهت نزد*یک می‌شد، دستت را می‌گرفت تا همراهش قاشق را در قابلمه بچرخانی. ن*فس گر*مش پ*شت گرد*نت می‌نش*ست و قلبت تند*تر می‌زد. تو می‌خندیدی و وانمود می‌کردی همه‌چیز عادی‌ست، اما هر لحظه درونت شعله‌ای روشن‌تر می‌شد.


شیرین‌ترین لحظات اما شب‌ها بود.
وقت‌هایی که همه خواب بودند و تو و او در سکوت خانه، به‌جای کلمات با نگاه‌ها و ل*مس‌های کوتاه حرف می‌زدید.

گاهی روی پله‌ها می‌نشستید، شانه‌به‌شانه، و از آرزوهایتان می‌گفتید. او هر بار نگاهت می‌کرد و آرام زیر لب می‌گفت:

— «کاش فقط من و تو بودیم، جایی دور از همه...»

یک شب بارانی، وقتی صدای قطرات باران روی پنجره می‌ریخت، او بی‌مقدمه دستت را گرفت، تو را به سمت خودش کشید و برای لحظه‌ای طولانی در آغوشت گرفت.
نه حرفی، نه توضیحی... فقط گر*مای بدنش و ضربان قلبش که نشان می‌داد چقدر عاشقت است.

در دل تاریکی، گاهی گونه‌*هایتان آن‌قدر نزدیک می‌شدند که فقط یک نفس فاصله داشتید. ن*فس‌های در*هم‌*تنیده، لبخندهای دزدیده، و آن شوق ممنوعه که هر لحظه بینتان پررنگ‌تر می‌شد.

رازتان مثل یک گل پنهان بود؛ زیبا، ممنوع، اما هر روز بیشتر شکوفه می‌زد.


---

🔥🔥🔥

از آن شب بارانی به بعد، رابطه‌ی تو و جیمین مثل شعله‌ای آرام اما پرقدرت، زیر خاکستر پنهان می‌سوخت.
هیچ‌کس خبر نداشت، اما شما دو نفر هر روز بیشتر درگیر این راز شیرین می‌شدید.

گاهی وقت‌ها، وقتی همه در اتاق نشیمن بودند، نگاهتان در میان جمع قفل می‌شد. یک نگاه طولانی، کوتاه اما پر از معنا؛ به‌قدری عمیق که انگار همه‌ی حرف‌هایتان در همان ثانیه رد و بدل می‌شد.

شیرین‌ترین لحظات اما باز هم شب‌ها بود.
یک شب، وقتی همه خوابیده بودند، دوباره صدای در آهسته به گوشت رسید.
قلبت تند زد.
می‌دانستی کیست.

در باز شد و جیمین، آرام مثل سایه، داخل آمد.
چراغ خاموش بود و تنها نور ضعیف ماه روی چهره‌اش می‌تابید.
نگاهش پر از چیزی بود که نمی‌توانست پنهان کند.

بدون هیچ مقدمه‌ای، نزدیک آمد و روی لبه‌ی تخت نشست. تو هنوز درست نمی‌توانستی نفس بکشی. او دستت را گرفت، انگار چیزی در وجودش بی‌قرار بود.

— «می‌دونی مشکل چیه؟»

صدایش آرام و پر از لرزش بود.

— «چی؟»

— «اینکه هر لحظه بخو*امت… و مجبور باشم جلو*ی خود*مو بگیرم.»

گر*مای دستانش تمام وجودت را گرفت. نگاهش به ل*ب‌هایت افتاد و تو حس کردی دیگر جایی برای فرار نیست. ن*فس‌هایش با ن*فس‌هایت یکی شد.

برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتید. فقط نگاه، فقط تپش قلب، فقط سکوتی پر از هیجان.

بعد، آرام نزدیک شد. آن‌قدر نزدیک شد که ن*فس‌هایتان در هم گره خورد. گو*نه‌اش به گونه‌*ات ساییده شد، و در آن لحظه کوتاه، زمان انگار ایستاد.
بو*سه ای اتفاق افتاد، بو*سه ای از روی عشق، علاقه، انگاری تموم حس های پنهان درونی هردوی انها حالا دیگر شکوفا شده بود.

بعد از اینکه از هم جدا شدید، جیمین لبخندی کم‌رنگ زد و زیر لب گفت:

— «حتی اگه گناه باشه، نمی‌تونم دست از دوست داشتنت بردارم.»

و قبل از آنکه بتوانی پاسخی بدهی، پیشانی‌اش را به پیشانی‌ات تکیه داد. آن نزد*یکی، آن ل*مس، آن گر*ما... همه‌چیزت را لرزاند.

دس*تش آرام روی بازو*یت لغزید، نواز*شی کو*تاه اما ع*میق، پر از تم*نای پنهانی. تو هم بی‌اختیار د*ستت را روی سینه‌*اش گذاشتی، جایی که قلبش بی‌قرار می‌کوبید.

شب، رازدار شما بود. و هر لحظه‌ی نزد*یک‌تر، ممنو*ع‌تر، اما شیر*ین‌تر از هر چیزی بود که تجربه کرده بودید...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۷)

پارت سوم 🌙 آن شب‌ها که همه‌چیز یواشکی و دزدکی بود، بیشتر از ...

پارت چهارم 🌙 صدای قدم‌ها در راهرو نزدیک‌تر شد. چراغ دیوار رو...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول 🌙 عنوان: اعتراف د...

هعی جغد های عزیز بگیرید بخوابید😂😂😂😂

خیال یار...

𝑴𝒚 𝑳𝒐𝒗𝒆نور ماه روی بدن اون تو میرقصید شب شد و هر کسی به خانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط