نمینویسم دیگه ...

نمینویسم دیگه ...
نه اینکه نخوام،نمیتونم،نمیتونم نبودنت رو بنویسم،خاطراتتو بنویسم،نمیتونم دیگه حجم تنفرم از خودمو بنویسم،دیگه واسه بیان بغضایی که تو گلوم گیر کرده کلمه ندارم،،
نمینویسم چون نبودنت خیلی طول کشید و این یعنی هیچکدوم از نوشته هام به دستت نرسیده،شایدم رسیده،،ولی تو نخواستی که برگردی..!
در هرصورت من دیگه هیچوقت نمیتونم بنویسم،چون اشکام دیگه سرازیر نمیشه،همشون جمع میشن گوشه گلوم و شروع میکنن به خفه کردنم،، راستش دیگه هم ناراحت نیستم واسه اون دختری که کشتم باورم شده که حقش بود بمیره،میخواست عاشق نشه..!
دیگه حتی نمیخوام موهامو بلند کنم تا تو بیای برام ببافی،کوتاهش میکنم که آرزو دستاتو با خودش به گور ببره،
دیگه اون رژ قرمز رو نمیزنم به لبای مرده و بی روحم...
بی رنگ بودن بیشتر بهشون میاد،،
نمینویسم و این معنیش این نیست که غم هام تموم شده،
معنیش اینه که دیگه غمام تو چهارتا جمله جا نمیشه،دیگه بالشتم واسه اشکام کافی نیست،دیگه نوشته هام طولانی تر از نبودنت شده،
نمینویسم و این یعنی تا حالا کسی بودم که تو دوست داشتی از اینجا به بعدش کسی میشم که خودم دوست دارم و این شروع غم هامه.
دیدگاه ها (۹)

این فیک هم تموم شد خیلی ازتون ممنونم که فیکمو خوندین و حتی ب...

بیا اینم واسه تو ای زن با ارزشم🤓😃+ چی مگه رن داری؟-آره+ کیه...

part:4{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار ...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

#تکپارتیموضوع:(وقتی سر یک موضوعی قهر کردیم ولی اون طاقت دعوا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

part 64جونگکوک« باشه باشه ولی بی شوخی غذا خوردن رو جدی بگیر ...

p14ویو پسرا شب پیژامه پارتیدامیان زنگ زد به اندر اکه امشب بی...

زندگی من از همون جایی استارت خورد که خدا شما رو بهم هدیه داد...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗 🫧🎀𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو اینو یادت مونده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط