{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت: 32 (بخش2)

پارت: 32 (بخش2)

**زاویه دید: هیزل*

«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» مامان مکث کرد، آب دهنش رو قورت داد و یه قطره اشک از گوشه‌ی چشمش سر خورد پایین. «ببین عزیزم... می‌دونم این مدت همه‌چیز چقدر مزخرف بوده. می‌دونم که من همیشه اون مادری نبودم که بتونی روش حساب کنی یا باهاش حرف بزنی. اما وقتی دیدم این روزها چطور با دندون‌قروچه تو اون اتاق تمرین می‌کنی، چطور از درد گریه می‌کنی ولی تسلیم نمیشی... بهت افتخار کردم. تو اصلاً شبیهِ من نیستی، هیزل. تو هزار بار قوی‌تر از منی. برو و اون بورسیه‌ی لعنتی رو بگیر. نه برای من، نه برای هیچ‌کسِ دیگه... فقط برای خودت.»

بغضِ سنگینی مثل یه غده تو گلوم گیر کرد. این واقعی‌ترین و محبت‌آمیزترین چیزی بود که تو کل این سال‌های نوجوونیم ازش شنیده بودم. مامانم شاید یه شبه تبدیل به مادرِ سال نشده بود، اما بالاخره من رو «دیده» بود.
«ممنونم، مامان.»

«دوندگان، در جای خود» صدای خشن و بلندِ داور از بلندگوها تو کل استادیوم اکو شد.

چرخیدم. به سمتِ خطِ شروع رفتم. روی بلوک‌های استارت نشستم. پاهام رو سفت کردم. دست‌هام رو با تمامِ قدرتم روی خطِ سفیدِ و زبرِ پیست فشار دادم. سرم رو انداختم پایین.
یهو تمامِ صداها... صدای جیغ‌ها، هورای بچه‌ها، صدای باد... همه محو شدن.

«آماده...»

نفسم رو تو سینه‌ام حبس کردم. چشم‌هام رو بستم. فکرِ زین، اون نگاهِ پر از دردش، صدای تهدیدآمیزِ پدرش، دعواهای شبانه‌ام با مامانم... همه رو همون‌جا پشتِ خطِ شروع از ذهنم کَندم و انداختم دور.

*بنگ*

صدای تیزِ شلیکِ تپانچه، مثل یه شوکِ الکتریکی من رو به جلو پرتاب کرد.
از همون صدم‌ثانیه‌ی اول، با تمامِ وحشتم دویدم. تو قوسِ اولِ پیست، باد با خشونت تو صورتم سیلی می‌زد. عضلاتِ رونم از همین حالا داشتن می‌سوختن، اما این سوزش، دردناک نبود؛ انگار داشت بیدارم می‌کرد. تو صد مترِ اول، یه تصویر تار از صورتِ زین تو ذهنم جرقه زد. اما این بار نه به عنوانِ یه دردِ حواس‌پرت‌کن، بلکه به عنوانِ بخشی از این مسیری که باید ازش رد می‌شدم. اون به من یاد داده بود که چطور نقابِ بی‌نقص بودنم رو بردارم و حالا، بدونِ اون نقابِ سنگی، من داشتم پرواز می‌کردم.

دویست مترِ دوم. ضربانِ قلبم تو شقیقه‌هام می‌کوبید. صدای تنفسم مثل یه موتورِ بخار، منظم و وحشی شده بود. دخترِ شمارهِ چهار از دبیرستانِ رقیب، اندازه سه شونه از من جلوتر بود. دندون‌هام رو رو هم فشار دادم و تو دلم فریاد زدم: تو واسه زین نمی‌دوی واسه مامانت نمی‌دوی واسه دهن‌کجی به پدرِ زین هم نمی‌دوی تو فقط و فقط واسه خودِ هیزل ایوانز می‌دوی*

تو صد مترِ آخر، انگار بدنم داشت آتیش می‌گرفت. تمامِ اون خشم، اون اندوه، اون عشقی که تو این هفته‌ها مثل یه رازِ کثیف سرکوبش کرده بودم رو کشیدم تو ریه‌هام و فرستادم تو پاهام. با یه انفجارِ آدرنالین، از دخترِ شماره چهار مثل یه سایه گذشتم. خطِ پایان دقیقاً جلوم بود. دیگه هیچ‌چیز تو دنیا وجود نداشت جز همون خطِ سفید. سینه‌ام رو با تمام قدرت دادم جلو و خط رو پاره کردم.

نفس‌نفس‌زنان و با زانوهای لرزون، چند قدم جلوتر روی چمن‌های خیسِ کنارِ پیست افتادم. سرم به طرز وحشتناکی گیج می‌رفت، ریه‌هام طعمِ خون می‌داد و می‌سوخت.

«هیزل هیزلِ لعنتی» صدای جیغِ کرکننده‌ی امیلی و کلوئی بود که مثل دیوونه‌ها داشتن سمتم می‌دویدن.
مربی دیویس با یه صورتِ گوجه‌ای‌رنگ و چشم‌هایی که از حدقه زده بود بیرون، رسید بالای سرم. کرنومترش رو با دستِ لرزون گرفت سمتم.

«تو... تو رکوردِ ایالت رو پودر کردی دختر» مربی با صدایی که از هیجان دورگه شده بود عربده کشید. «پنجاه و چهار ثانیه و دو دهم بورسیه مالِ خودته استنفورد الان تو مشتته»

امیلی و کلوئی خودشون رو پرت کردن روم و سه‌تایی روی چمن‌ها غلت زدیم. جیغ می‌کشیدیم و می‌خندیدیم. اشک‌هام بی‌اختیار و داغ روی صورتم سرازیر شدن. ترکیبی از خستگیِ مطلق، دردِ عضلات و یه رهاییِ دیوانه‌کننده و محض. از بینِ جمعیتی که ریخته بودن پایین، مامانم رو دیدم که دست‌هاش رو گذاشته بود رو صورتش و داشت با صدای بلند گریه می‌کرد. به زور از زیر دست‌وپای بچه‌ها بلند شدم و دویدم سمتش. از روی فنس خم شدم، دست‌های لرزونش رو گرفتم و اون پشتِ دست‌هام رو غرقِ بوسه و اشک کرد. هیچ کلمه‌ای نیاز نبود. همه‌چیز تو همون اشک‌ها گفته شد...
دیدگاه ها (۱۱)

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

پارت: 32 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**صدای جیغ و همهمه‌ی تماشاچ...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

پارت: 29 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**می‌گن وقتی بدنت به نهایتِ...

پارت‌: 31 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**فضای خفه و نیمه‌تاریکِ ز...

پارت: 24 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«زین؟» صداش زدم. انتظار دا...

پارت: 3 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*فراموش کرده بودم که پای راس...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت: 3 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*نگاهم رو از دست دراز شده‌اش...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط