{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 64

part 64

جونگکوک« باشه باشه ولی بی شوخی غذا خوردن رو جدی بگیر مخصوصا الان که تو این سن هستی،باشه؟»

& چشم

پایین سر میز شام//

جین برای الینا غذا کشید و داد بهش.

جین« بفرما کوچولو»

& ولی داداش این خیلی زیاده

پسرا از تعجب و لحن بامزه آلینا خوششون اومد.

نامجون« این کجاش زیاده »

& واقعا خیلی زیاده من نمیتونم این همه رو بخورم

جین« نه نه نه نمیشه تا اینو کامل نخوری نمیری بالا»

& داداششش

تهیونگ« بچه عادت نداره به کارای هیونگ دچار شک شده»

جیهوپ« مگه همیشه چقدر غذا میخوری؟»

& نصفِ نصفِ این

یونگی« چی؟ یک سومش یه بشقاب؟»

& عاا.... آره خوب

جیمین« واقعا چطوری میتونی اینقدر کم بخوری؟»

&کم نیستا

جین« چرا هست»

جونگکوک« اشکال نداره یه هفته که اینجا بمونی با روش های هیونگ دیگه اشتهات درست میشه»

آلینا شروع کرد به خوردن وقتی به وسطای بشقاب رسید دیگه میلش نمیکشید اما به خاطر اعضا ادامه داد و تا آخر خورد.

جین« آفرین دیدی تونستی بخوری»

& آره فکر کنم تونستم،مرسی داداش

نامجون« خوب حالا وقت خوابه»

جیهوپ« کوچولو تو میتونی تنها بخوابی امشب رو؟ یعنی نمیترسی؟ اگه راحت نیستی تنها بخوابی یکی از ما میتونه بیاد پیشت»

& نه میتونم بخوابم

جونگکوک« مطمئنی؟»

& آره مشکلی ندارم واقعا

تهیونگ« باشه پس شبت بخیر کوچولو»

& شب شمام بخیر

آلینا بلند شد و رفت طبقه ی بالا.

اتاق آلینا//

آلینا:

اومدم بالا توی اتاقی که داداشام برام آماده کرده بودن, خیلی اتاق قشنگ شده مخصوصا دیواراش که رنگ مورد علاقمو زدن؛ اول رفتم مسواک تو سرویس مسواک زدم و صورتمو شستم بعدش بافتی که داداش یونگی برام زده بود رو باز کردم و موهامو شونه کردم و دوباره یدونه شل بافتم.

ادامه پست بعدی←
دیدگاه ها (۰)

part 28نامجون« آلینا دستت بهتره؟»& آره نسبت به قبل یکم بهتره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط