( پارت ) ۱۹
( پارت ) ۱۹
ویو لیا
بعد از مدتی کوتاه به طرف عمارت حرکت کردیم هوا پوشیده از لباس سیاه با لکه های سفید بود شهره بزرگی بود که هر گوشش پاساژ بود ساختمان های بزرگی وجود داشت دلم هوای مسافرت کردن کرد خیلی وقت بود که جایی نرفته بودیم از وقتی که مامان و بابا باهم دعوا میکردن همش تو اتاق زندونی بودیم دلم واسشون تنگ شده ولی دوست ندارم پیششون باشم اونا لیاقت مارو نداشتن دیگه از همه چی بریدم به شدت خستم از همه چی دوست دارم بمیرم دارم کم کم ما اومید میشم همیشه آرزوم بود یه تغییر خاصی تو بدم رشد کنه که از ریشه قبلی کنده بشم بتونم رو پا خودم باشم
بچه ها تو ماشین خوابشون برده بود که جیمین کنار خیابون وایساد
لیا : جیمین
جیمین: بله
لیا : چرا وایسادی ؟
جیمین : مگه نمیبینی بچه ها خوابن
لیا : آره خوب چه ربطی داره
جیمین : حسلم سر رفته میخوام کرمشون بریزم
لیا : چی گناه دارن ولشون کن
جیمین : تو از ماشین پیاده شو هروقت گفتم در میری
لیا : مگه میخوای چه کنی
جیمین : برو پایین
لیا: باشه
از ماشین پیاده شدم و رفتم پشت درخت قایم شدم
جیمین بغله ماشین وایساده بود بنظرت میخواد چه کنه یه آن صدای ماشین و زیاد کرد و دوید و پشته بوته ها قایمم شد صدای جیغ بچه ها بلنده شد
آزیتا : جیغغغغغغغغ
بیتا: زلزلهههههه
آوا : چیشده ( خواب آلود )
آزیتا با بیتا از ماشین پیاده شدن
جیمین از پشته بوته ها اومد بیرون
آزیتا : بی ناموسسسسس
جیمین : هه هه هه هه😂😂
آزیتا دستم بد برسه شلوارتو تو کلت میکنم
آزیتا دوید سمت جیمین ولی پاش گیرکرد و افتاد زمین
وای داشتم از خنده منفجر میشدم 🤣
آزیتا داشت گریه میکرد رفتم طرفش و بلندش کردم زانوهاش زخم شده بودم
به زور جلو خودمو گرفته بودم نگاهی به چهره ی آزیتا کردم قرمز شده بود دیگه نتو نستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر خنده
لیا : هه هه هه هه 😂
آزیتا : کوفت خرچنگه یه پا
بیتا : خرچنگه یه پا چیه ؟
جیمین : فکر کنم خودشو میگه 😅
آزیتا: خفه شو کص.........
آزیتا رفت فش بده که بیتا دره دهنشو گرفت
بیتا: زشته
آزیتا: به درک
بیتا : دارن نگاه میکنن
آزیتا خوب به تخ....
بیتا : عههه
بعد از بحث و کلی خندیدن سوار ماشین شدیم و به طرف عمارت حرکت کرده بودیم بعد از کلی اتفاق آوا هنوز خواب بود فکر کنم از سربازی برگشته
ویو لیا
بعد از مدتی کوتاه به طرف عمارت حرکت کردیم هوا پوشیده از لباس سیاه با لکه های سفید بود شهره بزرگی بود که هر گوشش پاساژ بود ساختمان های بزرگی وجود داشت دلم هوای مسافرت کردن کرد خیلی وقت بود که جایی نرفته بودیم از وقتی که مامان و بابا باهم دعوا میکردن همش تو اتاق زندونی بودیم دلم واسشون تنگ شده ولی دوست ندارم پیششون باشم اونا لیاقت مارو نداشتن دیگه از همه چی بریدم به شدت خستم از همه چی دوست دارم بمیرم دارم کم کم ما اومید میشم همیشه آرزوم بود یه تغییر خاصی تو بدم رشد کنه که از ریشه قبلی کنده بشم بتونم رو پا خودم باشم
بچه ها تو ماشین خوابشون برده بود که جیمین کنار خیابون وایساد
لیا : جیمین
جیمین: بله
لیا : چرا وایسادی ؟
جیمین : مگه نمیبینی بچه ها خوابن
لیا : آره خوب چه ربطی داره
جیمین : حسلم سر رفته میخوام کرمشون بریزم
لیا : چی گناه دارن ولشون کن
جیمین : تو از ماشین پیاده شو هروقت گفتم در میری
لیا : مگه میخوای چه کنی
جیمین : برو پایین
لیا: باشه
از ماشین پیاده شدم و رفتم پشت درخت قایم شدم
جیمین بغله ماشین وایساده بود بنظرت میخواد چه کنه یه آن صدای ماشین و زیاد کرد و دوید و پشته بوته ها قایمم شد صدای جیغ بچه ها بلنده شد
آزیتا : جیغغغغغغغغ
بیتا: زلزلهههههه
آوا : چیشده ( خواب آلود )
آزیتا با بیتا از ماشین پیاده شدن
جیمین از پشته بوته ها اومد بیرون
آزیتا : بی ناموسسسسس
جیمین : هه هه هه هه😂😂
آزیتا دستم بد برسه شلوارتو تو کلت میکنم
آزیتا دوید سمت جیمین ولی پاش گیرکرد و افتاد زمین
وای داشتم از خنده منفجر میشدم 🤣
آزیتا داشت گریه میکرد رفتم طرفش و بلندش کردم زانوهاش زخم شده بودم
به زور جلو خودمو گرفته بودم نگاهی به چهره ی آزیتا کردم قرمز شده بود دیگه نتو نستم جلو خودمو بگیرم زدم زیر خنده
لیا : هه هه هه هه 😂
آزیتا : کوفت خرچنگه یه پا
بیتا : خرچنگه یه پا چیه ؟
جیمین : فکر کنم خودشو میگه 😅
آزیتا: خفه شو کص.........
آزیتا رفت فش بده که بیتا دره دهنشو گرفت
بیتا: زشته
آزیتا: به درک
بیتا : دارن نگاه میکنن
آزیتا خوب به تخ....
بیتا : عههه
بعد از بحث و کلی خندیدن سوار ماشین شدیم و به طرف عمارت حرکت کرده بودیم بعد از کلی اتفاق آوا هنوز خواب بود فکر کنم از سربازی برگشته
- ۳.۹k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط