{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forced to be by your side

Forced to be by your side
به اجبار کنار تو

part: 25
سریع جیمین رفت تو یک اتاق

جیمین چند لحظه به صفحه دوربین خیره شد.

جیمین: لعنتی... تعدادشون زیاده.

جنا: یعنی چی؟!

جیمین: پیدامون کردن.

جینا: پس جونگکوک چی؟! 😭

جیمین: هنوز ازش خبری ندارم.

جینا: باید یه کاری کنیم!

جیمین: شما دوتا همینجا بمونید.

جینا: نه! منم میام!

جیمین: جینا، گفتم بمون!

جینا: ولی...

جیمین: اگه اتفاقی برای تو بیفته من خودمو نمی‌بخشم.

جنا: جینا، گوش بده به جیمین.

صدای چند شلیک از دور بلند شد.

جینا: وای خداااا 😭

جیمین سریع رفت سمت در.

جیمین: هرچی شد از این اتاق بیرون نیاید.

جینا: جیمین مواظب خودت باش...

جیمین: نگران نباش.

جیمین از عمارت بیرون رفت.

چند لحظه بعد صدای درگیری از بیرون شنیده میشد.

جنا: جینا...

جینا: هیسس، گوش بده...

صدای چند شلیک دیگه اومد.

جینا: نکنه جیمین...

جنا: نه، چیزی نمیشه.

جینا: من میرم ببینم چی شده.

جنا: جینااا نه!

همون لحظه صدای جیمین از بیرون اومد.

جیمین: برگردید داخل!

جینا سریع رفت سمت پنجره و از پشت پرده نگاه کرد.

چند نفر اطراف عمارت بودن و جیمین تنها جلوی اون‌ها ایستاده بود.

جینا: جیمین تنهاست... 😭

جنا: باید کمک بگیریم!

جینا: از کی؟!

ناگهان صدای ماشینی از پشت عمارت بلند شد.

جینا: این دیگه کیه؟!

ماشین با سرعت جلوی عمارت ترمز کرد.

در باز شد و تهیونگ از ماشین پیاده شد.

تهیونگ: جیمین!

جیمین: تهیونگ؟!

تهیونگ: اومدم کمکت.

جیمین: فکر کردم هنوز پیش نامزدتی
چی شد اومدی اینجا کمک

تهیونگ: بعداً حرف می‌زنیم، الان وقتش نیست.

تهیونگ کنار جیمین ایستاد و هر دو باهم جلوی افراد Black Viper ایستادن.

جیمین: آماده‌ای؟

تهیونگ: همیشه.

درگیری شدیدی شروع شد.

جینا و جنا از پشت پنجره فقط نگاه می‌کردن.

جینا: تهیونگ هم اومد...

چند دقیقه بعد...

افراد Black Viper که دیدن نمی‌تونن کاری از پیش ببرن، عقب‌نشینی کردن و با ماشین‌هاشون از اونجا دور شدن.

تهیونگ: فرار کردن.

جیمین: بذار برن.

جینا و جنا سریع از عمارت بیرون اومدن.

جینا: جیمین!

جیمین: خوبم، چیزی نیست.

جینا نفس راحتی کشید.

اما یه چیزی ذهنشو ول نمی‌کرد...

جینا: پس چرا جونگکوک هنوز نیومده؟...

تهیونگ و جیمین به هم نگاه کردن.

جینا: چی شده؟ چرا چیزی نمیگید؟ 😭

جیمین: هنوز ازش خبر نداریم.

جینا چند قدم عقب رفت.

جینا: نه...

جنا: جینا...

جینا: یعنی ممکنه...

چشماش پر از اشک شد.

جینا: من فقط می‌خوام بدونم حالش خوبه... همین...

اشکاش سرازیر شد.

جینا: چرا انقدر نگرانشم؟... 😭(تو ذهنش)

جنا آروم کنارش نشست.

جینا: اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟

همون لحظه صدای قدم‌هایی از بین درخت‌ها اومد.

همه برگشتن.

جینا: اونجا رو نگاه کنید...

یونگی از بین درخت‌ها بیرون اومد.

اما...

جونگکوک روی شونه‌ش بود.

جینا با دیدنش خشکش زد.

جینا: جونگکوک...؟!

یونگی: کنار برید!

جینا با عجله جلو رفت.

جینا: چی شده؟ چرا اینجوریه؟! 😭

یونگی: زخمی شده، ولی حالش پایدار نیست.

جنا: مینسو! باید به مینسو زنگ بزنیم!

جنا سریع گوشیشو برداشت.

جنا: الان زنگ میزنم!

جینا به یونگی گفت سریع اونو ببره تو عمارت و بزارتش تو یک تخت

جینا: جونگکوککک😭

جیمین: جینا، آروم باش.

جینا: نمی‌تونم... 😭

چند لحظه بعد صدای مینسو از پشت تلفن اومد.

جنا: مینسو؟ سریع خودتو برسون!عمارت جنگلی

ادامه دارد...

چطور بوددد؟ 💋❤️
دیدگاه ها (۹)

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

🌹 رزهای خونینپارت ششمیونا با شنیدن صدا از جا پرید.یونا: «این...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆    ۹ پارتهنوز صدای اسممون توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط