بادیگارد من

𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 1)
ات ویو
صبح با الارم گوشیم از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی کارای لازم کردم ... ساعت ۷ و نیم بود و من باید ۸ مدرسه میبودم.... ایشش این مدرسه ی کوفتی کی تموم میشه اخه
لباسای مدرسه ام پوشیدم و موهامو دم اسبی بستم و کوله پشتیم رو برداشتم و رفتم تو هال
....
ات: (خمیازه) صبح بخیر
مامانشون: عوااا دخترم چرا انقد چشمات پف داره و خوابالویی
ات: خوابم میاددد... میشه امروز نرم؟
باباشون: خیر نمیشه زود باش بیا صبحونه ات بخور ببرمت مدرسه
ات: چشم
( بعد خوردن صبحونه پدرش ات رو به مدرسه رسوند و رفت)
( ات رفت تو کلاس و نشست پیش دوست صمیمیش یونا و معلم هم وارد کلاس شد)
...
یونا: هعی دختر چرا انقد خوابالویی
ات: توروخدا ولم کنید اصلا حال ندارم
یونا: امتحان خوندی؟
ات: مگه امتحان داشتیم؟! ( داد)
( معلم و بقیه بچه ها به ات نگاه کردن)
(اسم معلمشون سلین)
سلین: ببین ات اگه میخوای داد و بیداد کنی سر کلاس من برو بیرون
ات: معذرت میخوام خانوم
( نگاه ها از روی ات برداشته میشه)
ات: چه امتحانی داریم؟ ( اروم)
یونا: وای دختر تو چقد خنگی ( میخنده و دستشو میزنه تو سرش)
ات: خب دیروز موقع رفتن نفهمیدم چی گفت
یونا: امتحان تاریخ داریم
ات: یا ابلفضضض نمیشه فرار کرد الان؟
یونا: فکر کنم افتاب به کلت خورده.... دیوونه شدی؟! 😐😐
سلین: سکوت دیگه.... خب درس رو شروع میکنیم....
( زنگ تفریح خورد و ات و یونا تو کلاسن)
ات: یونا تورو جون هر کی دوست داری یه کاری کن من برینم بابام دار ام میزنه
یونا: ( خنده) اگه بشه بهت میرسونم
ات: مگهههه اون سیریش معلم میزاره ادم تقلب کنهههه اخه ( داد)
یونا: امروز فکر کنم ۱۰ هزار تا اینا بلندگو قورت دادی چتههه چرا داد میزنی
ات: نمیدونم راستش فازم چیه امروز حس عجیبی دارم
یونا: حتما دوباره از اون روزای شدت اسکل بودنته ( خنده)
ات: ( با این قیافه بهش نگاه میکنه😑)
ات: حیف که امروز حوصله ندارم وگرنه زنده ات نمیزاشتم
یونا: اتفاقا الان باید از فرصت استفاده کنم بلاهایی که سرم اوردی از دماغت بیاد بیرون ( خنده)
ات: گگگگ حقت بود
( بالاخره بعد چند ساعت کلاس تموم شد و همه دارن میرن به خونه هاشون.... ات هم از پله های بیرون مدرسه داشت میرفت پایین تا منتظر باباش بمونه)
ات: وای خدا نگاه کن توروخدا ( برگه ی امتحانش تو دستشه) نمره ام شد تو امتحان 10 ای خداااا بابام منو میکشه
( که یهو یه نفر برگه ی ات رو میگیره و میره اونور)
لئو: هعی بچه ها نگاه کنید ات ناناص مامانی نمره اش شده 10 ( خنده)
ات: هعییی پسش بدهههه ولش کن
( میخواست سعی کنه برگه رو از دست پسره بگیره ولی اون هلش داد و ات افتاد زمین)
ات: آییی دستمممم ( صدای داد اومد تا سرشو اورد بالا که یهو)
شرمنده اگه دیر گذاشتم مهمونی بودم
دیدگاه ها (۷)

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

DESTINY#برگ_۱ویو ات بعد از دوسال بازگشت به سئول و کشور خودم ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

تکپارتی از شوگا وقتی دخترش بودی ولی اصلا دوستت نداشت:)سلام م...

ادامه اگه روز مرد براشون کادو بخریم :تاکئومی : ات : تاکئومی ...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

فردا سه تا امتحان دارمامتحان زیستامتحان دینی دو درسامتحان شی...

پارت ۲ [آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷]ویو انیا توی مدرسه بعد از کلاس ب...

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط