{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 19

پارت 19

رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍

ات رو برد اتاق.

و پرتش کرد رو تخت و گفت:

هیونجین: حالا وقت تنبیهته

ات: ن نه هیون به خودت بیاااا


خب دیگه کاراشون و کردند و ویو بعد از کاراشون:

حدود 2 ساعت طول کشید هر دو شون خسته کنار هم افتاده بودند و هیون ات رو بغل مرد و سرش بوسید و یک ببخشید گفت و خوابیدند.

ویو صبح:

ات چشاشو باز کرد و دید هیون کنارشه شکمش خیلی درد میکرد یک حموم رفت و چون امروز باید میرفتند مدرسه یک نیمرو درست کرد که سریع بخوردند و برند.

و بعد از 5 دقیقه هیون بلند شد و صبحانشونو خوردند و الان اماده شدند و میخوان برن مدرسه.

هیونجین: ات برای دیشب متاسفم

ات: وایی هیون ببین گردنم و لبمو کبود مردی الان به خانم معلم چی بگممم فکر بدی نمیکنه به نظرت اخه؟

هیونجین: ام خب بریم دیر شد بدو

ویو وقتی رسیدند مدرسه:

ات: اخیش بالاخره رسیدیم مدرسه

هیونجین: اره

که یهو لیسا اومد. ات رو بغل کرد و گفت:

لیسا: سلام خره چطوری؟

هیونجین: اولا به دوست دختر من نگو خره دوما من میرم پیش دوستام بایی

ات: بای( خنده)

لیسا: ایش

ات: بریم کلاس

لیسا: بریم کلاس

داشتند میرفتند که یهو لیسا چشمش افتاد به گردن و لب ات و وایستاد و وقتی لیسا وایستاد ات هم وایستاد و ات گفت:

ات: چیشد چرا وایستادی؟

لیسا: چرا گردن و لبت کبود؟ ( خنده شیطانی)

ات: ام خب هیچی بیا بریم

لیسا: ده توضیخ بده دیگه

ات: نه

لیسا: من که میدونم ضایعس با هیو...

ات یهو جلوی دهنه لیسا رو میگیره و میگه:

ات: لیسا ببند دهنتو اینجا مدرسه ست اگه بفهمن مارو اخراج میکننن

لیسا: باشه بیا بریم دیر شد الان معلم پوست مونو میکنهه

ات: بریم


ویو داخل کلاس فارسی:

معلم فارسی رو اینجوری نشون میدم( معلم. ف)

معلم. ف: خب ( داشت توضیح میداد من نمیدونم چی بنویسم ول کنین حالا مثلا داشت درس میداد)


که یهو معلم. ف به ات گفت بلند بشه و جواب بده:

( ات جواب داد سوالو)
و تا می خواست بشینه معلم گفت:

معلم. ف : وایستا ببینم چرا لب و گردنت کبوده؟

ات: ام خب خواب بودم... گردن و لبم خورد به لبه تخت و از تخت پرت شدم پایین.( استرس)

معلم . ف: خب بشین

ات: چشم

ویو زنگ تفریح:

لیسا: ات خدا شکر که خانم معلم چیزی نفهمیدم فدای مغزت فکر من اگه میفهمید اخراج میشدی وایی حالا میخواستم بدون تو چیکار کنم

ات: خدا شکر نفهمید

لیسا: اره

(که یهو زنگ کلاس خورد)

لیسا: ای بابا

ات: ای بابا

که وقتی سر میز نشستند زنگ ورزش شون بود همه خوشحال بودند که یهو یکی از معاون ها اومد و گفت خانم ورزش تون امروز نیست و نمیتونه بیاد

بچه ها هم اه ناله میکردند و از یک طرف خوشحال بودند که معلمی نداشتند.

که یهو یک پسر خوشتیپ و قد بلند با مو های نارنجی خیلی زیبا وارد کلاس شد و گفت:

پسره: سلام من دانش اموز جدید هستم جونگین میتونین آی ان هم صدام کنید هر جور راحتید

بچه ها: سلام

بعضی ها هم پچ پچ میکردند که چقدر جذابه و هاته و کراشه.

که خانم مدیر وارد شد و گفت:

مدیر: سلام بچه ها این دانش اموز جدیدتونه جونگین یا ای ان. خب جونگین عزیزم کجا میخوای بشینی؟

(جونگین اشاره کرد به ات)

جونگین: پیش اون دختر خوشگله

که ات هیون رو دید که از چشاش عصبانیت میباره که جونگین اومد و دست گذاشت رو بنز و به هیونجین گفت:

جونگین: ببخشید ولی باید بلند شی من بشینم فهمیدی؟

هیونجین: باشه ولی دستش بهش بخوره میکشمت.

جونگین: تو کیشی که اینجوری میگی ها؟

هیونجین: من دوست پسرشم فهمیدی؟

جونگین: حالا برو من بشینم

( هیونجین رفت)

هیونجین: خانم مدیر من کجا بشینم؟

مدیر: روی اون صندلی تکیه بشین

هیونجین: ممنون

ویو زنگ تفریح:

جونگین: ام ببخشید خوشگل خانم میشه خودتونو معرفی کنید؟

ات: ام بله حتما من لی ات هستم خوشبختم

جونگین: منم یانگ جونگین هستم من هم از دیدار شما خوشبختم بانو.

ات: ممنون

هیونجین که این دوتا رو میدید داشت از خشم پاره میشد که یهو دوستش مینهو اومد و گفت:

مینهو: خب هیونجین وقت دار یزنک تفریح باهم خوش بگذرونیم؟

هیونجین: باشه

پایان پارت💓
دیدگاه ها (۵)

#تک_پارتی «هیونجین، 🎀» 🫧توضیح: 🫧هیونجین پسر بد مدرسه هستش، ه...

حقق😂😂

پارت 12رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀روزا رفت سمت کلاس وقتی به کلاس رس...

.پارت 23 ویو ات و هیون داخل مدرسه: ات: اخیش بلاخره رسیدیم مد...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 2 رمان✨ عشق مدرسه ای✨که یهو زنگ تفریح خورد که داشتم میر...

پارت 20رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍هیونجین: باشه ویو جونگین و ات: جو...

پارت 9رمان🎀 عشق مدرسه ای🎀ویو نویسنده:صبح شده بود و هیون زودت...

پارت 6رمان ✨عشق مدرسه ای✨هیونجین: خب من دوستت دارم. خیلی وقت...

پارت 1 رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀ویو نویسنده: ات یک بچه یتیمی بود ...

پارت 11 رمان 🎀عشق مدرسه ای🎀که لیسا گفت: لیسا: اه اقای هوانگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط