رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل دوازدهم: اتهامی که همه باور کردند
صبح، ملیسا مثل همیشه زودتر از شروع کلاس وارد مدرسه شد.
کیفش رو روی میزش گذاشت و دفترش رو بیرون آورد. هنوز چند دقیقه تا شروع کلاس مونده بود و بیشتر بچهها توی راهرو مشغول صحبت بودن.
یونا با آیومی وارد کلاس شد.
ـ ملیسا! اومدی؟
ملیسا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ آره، صبح بخیر.
یونا کیفش رو روی صندلی انداخت و کنار ملیسا نشست.
ـ راستی، نمرههای امتحان قبلی رو دیدی؟
ـ نه، هنوز اعلام نکردن.
ـ جدی؟ من فکر میکنم این دفعه نمرهم خیلی خوب بشه.
ملیسا لبخند کمرنگی زد.
ـ امیدوارم.
یونا نگاهی به دفتر ملیسا انداخت.
ـ تو که همیشه خوب درس میخونی. مطمئنم نمرهت عالی میشه.
ملیسا از شنیدن این حرف خوشحال شد.
شاید برای دیگران جملهٔ سادهای بود، اما برای او که مدتها بود از طرف یونا احساس بیتوجهی میکرد، همین چند کلمه هم ارزش داشت.
برای لحظهای فکر کرد شاید رابطهشون دوباره مثل گذشته بشه.
شاید یونا هنوز همون دوست قدیمیاش بود.
اما نمیدونست این آخرین باریه که با خیال راحت به حرفهای یونا اعتماد میکنه.
***
زنگ اول، معلم وارد کلاس شد و چند برگه همراه خودش داشت.
ـ بچهها، نمرههای امتحان قبلی آماده شده. برگهها رو یکییکی میدم.
همهمهای بین دانشآموزها افتاد.
ملیسا صاف نشست و منتظر موند.
وقتی برگهاش به دستش رسید، با دیدن نمرهاش اخم کرد.
این نمره با چیزی که انتظار داشت فرق داشت.
ملیسا مطمئن بود پاسخهای بیشتری رو درست نوشته.
برگه رو دوباره بررسی کرد.
چند جواب درست، اشتباه علامت خورده بودن.
آروم دستش رو بالا برد.
ـ ببخشید، میشه برگهم رو دوباره بررسی کنید؟
معلم به سمتش برگشت.
ـ مشکلی پیش اومده؟
ـ فکر میکنم چندتا از جوابهام درست بودن، ولی اشتباه حساب شدن.
معلم برگه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
ـ بررسی میکنم. فعلاً بشین.
ملیسا سرش رو تکون داد.
ـ چشم.
وقتی معلم از کنارش دور شد، صدای آهستهٔ چند نفر رو شنید.
ـ همیشه فکر میکنه حق با اونه.
ـ شاید این دفعه واقعاً اشتباه کرده.
ملیسا وانمود کرد چیزی نشنیده.
نمیخواست قبل از اینکه معلم برگه رو بررسی کنه، نتیجهگیری کنه.
اما چند دقیقه بعد، اتفاقی افتاد که همهچیز رو تغییر داد.
معلم دوباره به سمت میزش رفت و دفتر نمرههاش رو باز کرد.
بعد با لحنی جدی گفت:
ـ ملیسا، بعد از کلاس باید با من صحبت کنی.
ملیسا سرش رو بلند کرد.
ـ من؟ چرا؟
ـ دربارهٔ برگهٔ امتحانت.
نگاه چند نفر به سمتش برگشت.
یونا هم به او نگاه کرد.
برای یک لحظه، ملیسا متوجه شد که یونا خیلی زود نگاهش رو دزدید.
اما اونقدر ذهنش درگیر نمرهاش بود که به این موضوع اهمیت نداد.
هنوز فکر میکرد شاید فقط یک اشتباه ساده اتفاق افتاده.
نمیدونست چیزی که قرار بود اتفاق بیفته، خیلی بزرگتر از یک نمره بود.
صبح، ملیسا مثل همیشه زودتر از شروع کلاس وارد مدرسه شد.
کیفش رو روی میزش گذاشت و دفترش رو بیرون آورد. هنوز چند دقیقه تا شروع کلاس مونده بود و بیشتر بچهها توی راهرو مشغول صحبت بودن.
یونا با آیومی وارد کلاس شد.
ـ ملیسا! اومدی؟
ملیسا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ آره، صبح بخیر.
یونا کیفش رو روی صندلی انداخت و کنار ملیسا نشست.
ـ راستی، نمرههای امتحان قبلی رو دیدی؟
ـ نه، هنوز اعلام نکردن.
ـ جدی؟ من فکر میکنم این دفعه نمرهم خیلی خوب بشه.
ملیسا لبخند کمرنگی زد.
ـ امیدوارم.
یونا نگاهی به دفتر ملیسا انداخت.
ـ تو که همیشه خوب درس میخونی. مطمئنم نمرهت عالی میشه.
ملیسا از شنیدن این حرف خوشحال شد.
شاید برای دیگران جملهٔ سادهای بود، اما برای او که مدتها بود از طرف یونا احساس بیتوجهی میکرد، همین چند کلمه هم ارزش داشت.
برای لحظهای فکر کرد شاید رابطهشون دوباره مثل گذشته بشه.
شاید یونا هنوز همون دوست قدیمیاش بود.
اما نمیدونست این آخرین باریه که با خیال راحت به حرفهای یونا اعتماد میکنه.
***
زنگ اول، معلم وارد کلاس شد و چند برگه همراه خودش داشت.
ـ بچهها، نمرههای امتحان قبلی آماده شده. برگهها رو یکییکی میدم.
همهمهای بین دانشآموزها افتاد.
ملیسا صاف نشست و منتظر موند.
وقتی برگهاش به دستش رسید، با دیدن نمرهاش اخم کرد.
این نمره با چیزی که انتظار داشت فرق داشت.
ملیسا مطمئن بود پاسخهای بیشتری رو درست نوشته.
برگه رو دوباره بررسی کرد.
چند جواب درست، اشتباه علامت خورده بودن.
آروم دستش رو بالا برد.
ـ ببخشید، میشه برگهم رو دوباره بررسی کنید؟
معلم به سمتش برگشت.
ـ مشکلی پیش اومده؟
ـ فکر میکنم چندتا از جوابهام درست بودن، ولی اشتباه حساب شدن.
معلم برگه رو گرفت و نگاهی بهش انداخت.
ـ بررسی میکنم. فعلاً بشین.
ملیسا سرش رو تکون داد.
ـ چشم.
وقتی معلم از کنارش دور شد، صدای آهستهٔ چند نفر رو شنید.
ـ همیشه فکر میکنه حق با اونه.
ـ شاید این دفعه واقعاً اشتباه کرده.
ملیسا وانمود کرد چیزی نشنیده.
نمیخواست قبل از اینکه معلم برگه رو بررسی کنه، نتیجهگیری کنه.
اما چند دقیقه بعد، اتفاقی افتاد که همهچیز رو تغییر داد.
معلم دوباره به سمت میزش رفت و دفتر نمرههاش رو باز کرد.
بعد با لحنی جدی گفت:
ـ ملیسا، بعد از کلاس باید با من صحبت کنی.
ملیسا سرش رو بلند کرد.
ـ من؟ چرا؟
ـ دربارهٔ برگهٔ امتحانت.
نگاه چند نفر به سمتش برگشت.
یونا هم به او نگاه کرد.
برای یک لحظه، ملیسا متوجه شد که یونا خیلی زود نگاهش رو دزدید.
اما اونقدر ذهنش درگیر نمرهاش بود که به این موضوع اهمیت نداد.
هنوز فکر میکرد شاید فقط یک اشتباه ساده اتفاق افتاده.
نمیدونست چیزی که قرار بود اتفاق بیفته، خیلی بزرگتر از یک نمره بود.
- ۶.۱k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط