آینه جادویی
پارت ۱۹
یکم فکر کرد و بلند شد
آینه رو از کمد اورد بیرون و ورد رو خوند و تلپورت شد به اتاق چویا
دازای: پس اینجا خونه چویاست
از خونه رفت بیرون تا سرکار چویا پیدا کنه
داشت اطرافشو نگاه میکرد
که چویا رو دید که داره میره یه جوری بود انگار حال نداشت
اهمیتی نداد و دنبالش کرد
ویو چویا
داشتم میرفتم سرکار که حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد اهمیت ندادم و تند تر حرکت کردم
رسیدم به سرکار و اطرافمو نگاه کردم و رفتم داخل
ویو دازای
دیدم که چویا بهم مشکوک شده سعی کردم خودمو مخفی کنم که وایساد اطرافشو نگاه کرد و رفت داخل
دازای: پس تو یه کتاب خونه کار میکنه
بعد از چند دقیقه دازای وارد کتاب خونه شد و چویا رو زیر نظر گرفت
بعد از چند دقیقه چویا رفت طبقه بالا
دازای هم یواشکی رفت دنبالش
وقتی دازای از پله ها رفت بالا چویا رو دیگه ندید
تک تک اتاقا رو دید تا اینکه در یه اتاقو باز کرد و ریو رو دید که میخواد چویا رو ببوسه
با قدرتش پرتش کرد بیرون و ریو خورد به پنجره افتاد پایین
چویا افتاد زمین و نفس نفس زد و ترسیده بود
به چشمای قرمز و دندون های نیش دازای خیره شد میخواست جیغ بزنه که دازای جلوی دهنشو گرفت
یکم بعد که اروم شد به شکل اصلیش برگشت
متوجه داغ بود نفس و صورت چویا شد
اروم دستشو از روی دهنش برداشت و گفت
«بهتره بری خونه و استراحت کنی»
دازای رفت و چویا سریع رفت بیرون رفت خونه
هنوز تو فکر اون پسره بود انگار که میشناختش اما هر چی فکر میکرد به یاد نمی اورد
به چهره ترسناکش فکر کرد و تو ذهنش گفت
«اون شبیه خوناشام بود»
یاد زخم روی گردنش افتاد
*نکنه اون گازم گرفته *
دوباره رفت تو فکر که روی مبل خوابش برد
-------------------
دازای زمانی که از اونجا برگشت صدای الیس رو شنید پارچه ای روی اینه کشید و خودشو انداخت روی تخت که الیس درو باز کرد
الیس: داداشی
دازای: بله
الیس: بابت حرف که زدم متاسفم نباید میگفتم که تو قلبشو شکوندی
دازای: تو راست میگی تقصیر منه
الیس: چی
دازای:میخوام چویا رو برگردونم
الیس: داداشی دروغ نمیگی که
دازای:نه
الیس: واقعا میخوای چویا رو برگردونی
دازای: اره
----------------
ویو چویا
بیدار شدم یکم بهتر شده بودم
دوباره یاد اون پسره افتادم چرا انقدر اشنا بود
انگار قبلا دیده بودمش و انگار که عاشقش بودم
یکم سرشو تکون داد
نه من دارم چی میگم من تا حالا عاشق کسی نشدم
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
چویا: بله؟
اتسوشی: چویا خبر رو شنیدی
چویا: کدوم خبرو
اتسوشی: اینکه رئیس خودکشی کرده
چویا: چی
اتسوشی: میگن که خودشو از دفترش پرت کرده پایین جسدشو پیدا کردم
چویا یه دفعه یاد اون موقع افتاد که دازای رئیس رو پرت کرد پایین
اتسوشی: چویا
چویا: بله
اتسوشی: راستی خوب شدی
چویا: بهترم
اتسوشی: اگه چیزی خواستی بگو برات بیارم
چویا: ممنون
اتسوشی: فعلا خداحافظ
چویا: خداحافظ
------------------
ویو دازای
باید یه نقشه بکشم که چویا رو برگردونم
اصلا بر میگرده
یا اینکه سعی کنم منو به یاد بیاره
اصلا چرا خودمو بخاطر یه دختر اذییت میکنم
من اینجوری نبودم یه ادم مغرور که از همه متنفره
ولی چویا شخصیت منو تغییر داد یه انسان تونست منو تغییر بده و منو عاشق خودش کنه
من باید برش گردونم از وقتی باهاش اشنا شدم حالم خوب بوده
بلند شد و رفت سمت اینه و دوباره رفت به دنیای انسان ها
--------------
خونه رو گشت اما چویا رو پیدا نکرد که صدای کلید اومد
چویا رفت داخل و برقارو روشن و کرد و دازای رو دید
یکم فکر کرد و بلند شد
آینه رو از کمد اورد بیرون و ورد رو خوند و تلپورت شد به اتاق چویا
دازای: پس اینجا خونه چویاست
از خونه رفت بیرون تا سرکار چویا پیدا کنه
داشت اطرافشو نگاه میکرد
که چویا رو دید که داره میره یه جوری بود انگار حال نداشت
اهمیتی نداد و دنبالش کرد
ویو چویا
داشتم میرفتم سرکار که حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد اهمیت ندادم و تند تر حرکت کردم
رسیدم به سرکار و اطرافمو نگاه کردم و رفتم داخل
ویو دازای
دیدم که چویا بهم مشکوک شده سعی کردم خودمو مخفی کنم که وایساد اطرافشو نگاه کرد و رفت داخل
دازای: پس تو یه کتاب خونه کار میکنه
بعد از چند دقیقه دازای وارد کتاب خونه شد و چویا رو زیر نظر گرفت
بعد از چند دقیقه چویا رفت طبقه بالا
دازای هم یواشکی رفت دنبالش
وقتی دازای از پله ها رفت بالا چویا رو دیگه ندید
تک تک اتاقا رو دید تا اینکه در یه اتاقو باز کرد و ریو رو دید که میخواد چویا رو ببوسه
با قدرتش پرتش کرد بیرون و ریو خورد به پنجره افتاد پایین
چویا افتاد زمین و نفس نفس زد و ترسیده بود
به چشمای قرمز و دندون های نیش دازای خیره شد میخواست جیغ بزنه که دازای جلوی دهنشو گرفت
یکم بعد که اروم شد به شکل اصلیش برگشت
متوجه داغ بود نفس و صورت چویا شد
اروم دستشو از روی دهنش برداشت و گفت
«بهتره بری خونه و استراحت کنی»
دازای رفت و چویا سریع رفت بیرون رفت خونه
هنوز تو فکر اون پسره بود انگار که میشناختش اما هر چی فکر میکرد به یاد نمی اورد
به چهره ترسناکش فکر کرد و تو ذهنش گفت
«اون شبیه خوناشام بود»
یاد زخم روی گردنش افتاد
*نکنه اون گازم گرفته *
دوباره رفت تو فکر که روی مبل خوابش برد
-------------------
دازای زمانی که از اونجا برگشت صدای الیس رو شنید پارچه ای روی اینه کشید و خودشو انداخت روی تخت که الیس درو باز کرد
الیس: داداشی
دازای: بله
الیس: بابت حرف که زدم متاسفم نباید میگفتم که تو قلبشو شکوندی
دازای: تو راست میگی تقصیر منه
الیس: چی
دازای:میخوام چویا رو برگردونم
الیس: داداشی دروغ نمیگی که
دازای:نه
الیس: واقعا میخوای چویا رو برگردونی
دازای: اره
----------------
ویو چویا
بیدار شدم یکم بهتر شده بودم
دوباره یاد اون پسره افتادم چرا انقدر اشنا بود
انگار قبلا دیده بودمش و انگار که عاشقش بودم
یکم سرشو تکون داد
نه من دارم چی میگم من تا حالا عاشق کسی نشدم
تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد
چویا: بله؟
اتسوشی: چویا خبر رو شنیدی
چویا: کدوم خبرو
اتسوشی: اینکه رئیس خودکشی کرده
چویا: چی
اتسوشی: میگن که خودشو از دفترش پرت کرده پایین جسدشو پیدا کردم
چویا یه دفعه یاد اون موقع افتاد که دازای رئیس رو پرت کرد پایین
اتسوشی: چویا
چویا: بله
اتسوشی: راستی خوب شدی
چویا: بهترم
اتسوشی: اگه چیزی خواستی بگو برات بیارم
چویا: ممنون
اتسوشی: فعلا خداحافظ
چویا: خداحافظ
------------------
ویو دازای
باید یه نقشه بکشم که چویا رو برگردونم
اصلا بر میگرده
یا اینکه سعی کنم منو به یاد بیاره
اصلا چرا خودمو بخاطر یه دختر اذییت میکنم
من اینجوری نبودم یه ادم مغرور که از همه متنفره
ولی چویا شخصیت منو تغییر داد یه انسان تونست منو تغییر بده و منو عاشق خودش کنه
من باید برش گردونم از وقتی باهاش اشنا شدم حالم خوب بوده
بلند شد و رفت سمت اینه و دوباره رفت به دنیای انسان ها
--------------
خونه رو گشت اما چویا رو پیدا نکرد که صدای کلید اومد
چویا رفت داخل و برقارو روشن و کرد و دازای رو دید
- ۲۳.۷k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط