Fabric of Love~
Fabric of Love~
P1
صدای چرخ ها و اتو توی تولیدی میچرخید
چویا:هوفف اینم ۲۰۰ تای دیگه فقط یه کم دیگه مونده
کش و قوسی به کمرش داد،دیگه وقت استراحت بود
رانپو:بگیر
قهوه رو ترف چویا گرفت و چویا کمی ازش چشید
جویا:این که شیرینه_
آتسوشی از داخل کافه تولیدی داد زد
آتسوشی:رانپوووو!!!اشتباهی دادم بهتتتتت
قهوه توی دستش رو بالا اورد و معلوم شد قهوه تلخ چویا با قهوه شیرینش اشتباه شده بود
رانپو آهی کشید
رانپو:از دست تو اتسوشی که این قدر دست پا چلفتی!
آتسوشی خنده ای کرد و به سمتشون اومد
قهوه رو طرف چویا گرفت و قهوه هاشون رو جا به جا کردن
آتسوشی قهوه رو سرکشید
چویا:من ۲۰۰ تا جیب رو زدم شما چی؟
رانپو:کمی در جیب مونده
آتسوشی:منم که حالا حالا هاا کار دارم
چویا سری تکون داد
مشتری این دفعه ای ۵۰۰۰ تا شلوار با تیشرت همراه با بارونی خواسته بود
توی یه هفته تونسته بودن تقریبا ۴۰۰۰ تا بزنن
آتسوشی:راستی!ما میخوایم بریم بیرون برای شام توهم میای؟
چویا نگاهش رو به سقف داد هنوز تکالیف داشت
درزم اگر دیر به خونه میرسید خواهرش از نگرانی دق میکرد
چویا:نه
آتسوشی:هاااااااا آخه برای چیییی؟!!!
چویا:زندگی بدبختی داره ها!
آتسوشی:پوففف از دست تو
دم خروجی*
بعد از خداحافظی به سمت خونه راه افتاد
هوا سرد بود سرد تر از سرد
با این که پاییز بود ولی مثل چی سرد بود
چویا:تف تو این سرما..توف تو این زندگی
خونه*
چویا:من اومدم_
کویو:چویاااااا!!!داداش کوچولو کجا بودییییی؟؟!؟!؟؟!
ورلاین سرش رو از داخل آشپز خونه بیرون اورد و سلامی داد
چویا:آنه سان خفه شدم..
کویو چویا رو ول کرد و آروم سرش رو نوازش کرد
متاسفانه خواهرش هنوز فکر میکرد که همون بچه تو ساله ایه که اگر هواسش بهش نباشه قِل میخوره و خودش رو از روی اوپن پرت میکنه پایین
با این که خیلی ازش گذشته ولی خواهرش مثل عقاب بالاسرشه
برادرش هم که بعد اون اتفاق وقتی ساعت از ۱۲ بگذره مثل شیری میشه که توله هاش رو گم کرده
در اومدش به این معنی ها بود
یه آلفا بردش
گروگانش گرفتن
چاقو خورده
یکی دزدیدتش
قاچاقی به خارج کشور بردنش
بدبختیه دیگه!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍ ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خوب اینم یه پارت طولانی
P1
صدای چرخ ها و اتو توی تولیدی میچرخید
چویا:هوفف اینم ۲۰۰ تای دیگه فقط یه کم دیگه مونده
کش و قوسی به کمرش داد،دیگه وقت استراحت بود
رانپو:بگیر
قهوه رو ترف چویا گرفت و چویا کمی ازش چشید
جویا:این که شیرینه_
آتسوشی از داخل کافه تولیدی داد زد
آتسوشی:رانپوووو!!!اشتباهی دادم بهتتتتت
قهوه توی دستش رو بالا اورد و معلوم شد قهوه تلخ چویا با قهوه شیرینش اشتباه شده بود
رانپو آهی کشید
رانپو:از دست تو اتسوشی که این قدر دست پا چلفتی!
آتسوشی خنده ای کرد و به سمتشون اومد
قهوه رو طرف چویا گرفت و قهوه هاشون رو جا به جا کردن
آتسوشی قهوه رو سرکشید
چویا:من ۲۰۰ تا جیب رو زدم شما چی؟
رانپو:کمی در جیب مونده
آتسوشی:منم که حالا حالا هاا کار دارم
چویا سری تکون داد
مشتری این دفعه ای ۵۰۰۰ تا شلوار با تیشرت همراه با بارونی خواسته بود
توی یه هفته تونسته بودن تقریبا ۴۰۰۰ تا بزنن
آتسوشی:راستی!ما میخوایم بریم بیرون برای شام توهم میای؟
چویا نگاهش رو به سقف داد هنوز تکالیف داشت
درزم اگر دیر به خونه میرسید خواهرش از نگرانی دق میکرد
چویا:نه
آتسوشی:هاااااااا آخه برای چیییی؟!!!
چویا:زندگی بدبختی داره ها!
آتسوشی:پوففف از دست تو
دم خروجی*
بعد از خداحافظی به سمت خونه راه افتاد
هوا سرد بود سرد تر از سرد
با این که پاییز بود ولی مثل چی سرد بود
چویا:تف تو این سرما..توف تو این زندگی
خونه*
چویا:من اومدم_
کویو:چویاااااا!!!داداش کوچولو کجا بودییییی؟؟!؟!؟؟!
ورلاین سرش رو از داخل آشپز خونه بیرون اورد و سلامی داد
چویا:آنه سان خفه شدم..
کویو چویا رو ول کرد و آروم سرش رو نوازش کرد
متاسفانه خواهرش هنوز فکر میکرد که همون بچه تو ساله ایه که اگر هواسش بهش نباشه قِل میخوره و خودش رو از روی اوپن پرت میکنه پایین
با این که خیلی ازش گذشته ولی خواهرش مثل عقاب بالاسرشه
برادرش هم که بعد اون اتفاق وقتی ساعت از ۱۲ بگذره مثل شیری میشه که توله هاش رو گم کرده
در اومدش به این معنی ها بود
یه آلفا بردش
گروگانش گرفتن
چاقو خورده
یکی دزدیدتش
قاچاقی به خارج کشور بردنش
بدبختیه دیگه!
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍ ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خوب اینم یه پارت طولانی
- ۳۶۱
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط