hi

خب بریم از خماری در بیاین
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ③③
کوک و هانول به سمت اتق کوک رفتن و هانا به رفتنشون نگاه پر سوالی کرد ولی به خوردن ادامه داد کوک و هانول و پدرش رفتن تو اتاق.. پدر کوک از کوک خواست در رو ببنده و قفل کنه تا کسی مزاحم نشه. چون حرف مهمی داره.. کوک نشست کنار هانول رو تخت و کوک نشست رو صندلی روی به روی انها🐰جون به لب شدم پدر.. بگید چی شده ویو کوک نگاهی به هانول انداختم داشت لباش رو گاز میگرفت و پوست ناخن هاشو میکند مچ دستش رو گرفتم و از فکر درش اوردم ویو هانول.. نکنه میخواد درمورد ازدواج منو کوک حرف بزنه؟ وای خدایا کمکم کن.. ار استرس دارم میمیرم.. با قرار گرفتن انگشت های گرم کوک روی پوست یخم مور مور شدم و از فکر در اومدم نگاهم رو دادم به پدر کوک که سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد.. کوک به جز دماغش و اخلاقش هیچ شباهتی به پدرش نداره.. احتمالا شبیه مادرشه 🐹هانول شی.. کوک میخوام براتون یه قصه تعریف کنم:... یه روز دو تا پسر که توی باند مافیا با هم رفیق میشن.. یکی قرار بود رئیس مافیا شه اون یکی داشت اماده میشد برای مشاور باند مافیا.. پسرک رئیس مافیا شد/سیگارش رو از تو جیبیش در اورد و روشن کرد /اون یکی هم شد مشاورش.. توی بین هم.. بین دادستانا.. مشاور عاشق خواهر رئیس باند مافیا میشه.. پسرک به مشاورش شک نداشت خواهرشم میخواستش.. پس اجازه ی ازدواجشون رو داد ازدواج کردن.. اول صاحب یه دختر شدن... /گیج بودم.. چرا باید من این داستان رو بشنوم داشتم توی ذهنم میدویدم و مدام سوال میپرسیدم و دنبال جواب سوالام از این ور به اون ور میرفتم.. به صورت کوک که مثل من پر از خشم و سوال بود نگاه کردم ابرو های خوش فرمش رفته بود تو هم و با منقبض شدن فکش چال گونه اش نمایان شد به پدر کوک گوش دادم:دخترشون با پسر رئیس مافیا هم بازی بود باهم دیگه خیلی خوب بودن.. خواهرش یه پسر دیگه هم اورد.. اونم شد هم بازیشون.. همه چی خوب بود تا اینکه شدن ۹.۷.۴ساله..یه شب دشمن های رئیس مافیا به عمارت حمله کردن... رئیس مافیا و شوهر خواهرش خواهرشو بچه هاشو از در پشتی عمارت فراری دادن.. دخترک داد میزد "دایی" "بابا" "زن دایی" ولی خواهرش نذاشت وایسن و در رفتن.. ولی پدر اون دوتا پچه تیر خورد به قلبش و فوت کرد...توی بغل رفیقش جون دادو از رئیس مافیا خواست که زن و بچه اش رو سالم نگه داره.. بعد از اون جنگ سخت و غم انگیز/سیگارش رو تو جا سیگاری خاموش کردن یکی دیگه روشن کرد/رئیس دنبال خواهرش گشت ولی نبود.. انگار اب شدن.. رفتن تو زمین.. ۲۶سال دنبالشون گشت و پیداشون نکرد فکر خواهرش و خواهر زاده هاش دیونه اش کرد.. ولی.. زمین گشت و گشت.. و الان.. خواهر زاده ی رئیس مافیا یه دختر ۳۱ساله شده و جلوش نشسته.. برادرش حتما ۲۸.۲۹سالی سن داره و خب.
دیدگاه ها (۲)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

معرفی شخصیت ها👇لی اتدختر خاندان لی و قبیله سلطنت خون‌آشامی (...

Mafia Love :)))پارت : 15جونگکوک: حق نداری آقای کیم یونجون: ت...

پارت ۵۰

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

نام رمان:«ملکه جاده... 🏍🔪» ژانر: عاشقانه. مافیایی. جنایی خلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط