بازم سکوت. کامیل قسم خورده بود که لب از لب باز نکنه. اگر
بازم سکوت. کامیل قسم خورده بود که لب از لب باز نکنه. اگر امشب از گشنگش جون میداد به سراغ این نامردا نمیرفت. هنوزم به پنجره خیره مونده بود.میدونست که رفتارش قشنگ نیست. مادرش همیشه میگفت بی توجهی به بزرگتر وقتی که داره با احترام با ما صحبت میکنه رفتاری زشت و غیر انسانی است. اما کامیل بازهم روی اصول اخلاقی پا میذاشت و حرفی نمیزد.
مادرش میدونست وقتی که ولش کنه این اتفاقا میفته؟ میدونست مرد بزرگتر و محترمی که داشت برای غذا خوردن نازش رو میکشید شب گذشته اون رو زیر تن مردی دیگر فرستاده و قراره دو هفته دیگه اون رو به قصد برده جنسی شدن به بدترین باند ژاپن بسپاره؟
بیچاره مادر که از حال خراب دخترکش خبر نداشت.
گوشی تلفن تو دست جردن شروع به چشمک زدن کرد و تهدید به خاموش شدن کرد. ایتسوکی بی حوصله روی دکمه سبز رنگ فشار داد و بعد از گفتن آدرسشون به رستوران گفت :
( یه ظرف سوشی، یه پیتزای پپرونی و یدونه قارچ و گوشت و....)
تیر نگاهش به طرف کامیل رفت. کامیلی که دامن بلند پوشیده بود اما پاهای خوش حالت و مچ پای لاغرش بیشتر از هر بخش دیگه ای به چشم ایتسوکی میومد. زنی که ریندو هایتانی هوس باز رو دوازده ساعت تمام تو خودش نگه داشته بود.
با خود فکر کرد تناسب اندام کامیل نباید بهم بخوره. دوهفته زمان خوبی برای چاق شدن بود. کامیل نباید چاق میشد. نباید اندامش از اون چیزی که عکسش رو به کاکوچو نشون دادن حتی ذره ای عوض میشد.
وقتی که خرف دخترهای فاحشه خانه بونتن به میان باشد کاکوچو سخت گیر تر از هرزمان دیگه ای پوست میکند.
ایتسوکی در ادانه سفارشات زمزمه کرد :
( و یه سالاد.)
کامیل خیلی کم خیلی کوچیک تکون خورد. به یاد خاطرات نوجوانی اش افتاده بود. به یاد حرف کازوتورا زمانی که برای آب کردن چربی های لپ و صورتش رژیم گرفته بود.
برادرش خیلی واضح گفت : ( نباید همش سالاد بخوری. اینجوری از ریخت میوفتی اونوقت مجبور میشی با یه مرد زشت ازدواج کنی اینطوری من هرروز کتکش میزنم.)
اشک از چشماش جاری شد. یه قطره اشک فرو ریخت. سرش رو به پنجره چسبوند و اجازه داد اشک هاش بریزن. نگرانی همیشگیش برای ریختن پنجره ها حالا محو شده بود.
کازوتورا که نمیدونست به چه فلاکتی افتاده. اونی که قول داده بود هرروز شوهرش رو کتک بزند حالا کجا بود؟ کجا بود که ببیند خواهرش سه سال تمام زجر کشیده و شوهرش سالم و سرحال هرروز دردی جدید به درد هایش اضافه میکند؟
کامیل نمیدانست که زمانی که کازوتورا برگردد نه به اندازه سه سال بلکه به اندازه دوازده سالی که ببر تو وجودش در بند بوده قراره وحشی باشه....
(^o^) (^o^)
ریندو هایتانی در زیرزمین یکی از آپارتمان های امن بونتن ایستاده بود و به صدای بیل و کلنگ ها گوش میکرد. افرادش داشتن قبر کسی که رو که اطلاعاتشون رو به بانو رقیب فروخته بود رو در کنار اجساد دیگر افراد میکندند.
کسی که حالا مرده بود. اطلاعات لو داده اش به موقع پوچ شد و تنها دو جعبه پول براش باقی گذاشته اند.
ریندو اونقدر از این کار سر در نمیآورد اما سانزو دومین نفر باند بونتن باهوش بود. میدونست مه نبیاد اجساد رو اینطرف و اونطرف به حال خودشون رها کنه. سانزو به ریندو گفته بود که اول تا عمق پنج متری زمین رو بکنند تا جایی که به جایگاه اجساد قبلی بود برسند. بعد جسد جدید را پیچیده در نایلونی پر از آب میگذاشتند و دفن میکردند. آب خوب بود. تجزیه رو سرعت میداد. بعد دوباره خاک رو روش میریختند و موزائیک هارو میچیدند و کمد های قدیمی رو روش قرار میدادند.
هربار یه روش جدید برای از بین بردن اجساد پیدا میکردند. همیشه یه نفر فکر خوبی میداد و ما شان رو ساده میکرد.
مادرش میدونست وقتی که ولش کنه این اتفاقا میفته؟ میدونست مرد بزرگتر و محترمی که داشت برای غذا خوردن نازش رو میکشید شب گذشته اون رو زیر تن مردی دیگر فرستاده و قراره دو هفته دیگه اون رو به قصد برده جنسی شدن به بدترین باند ژاپن بسپاره؟
بیچاره مادر که از حال خراب دخترکش خبر نداشت.
گوشی تلفن تو دست جردن شروع به چشمک زدن کرد و تهدید به خاموش شدن کرد. ایتسوکی بی حوصله روی دکمه سبز رنگ فشار داد و بعد از گفتن آدرسشون به رستوران گفت :
( یه ظرف سوشی، یه پیتزای پپرونی و یدونه قارچ و گوشت و....)
تیر نگاهش به طرف کامیل رفت. کامیلی که دامن بلند پوشیده بود اما پاهای خوش حالت و مچ پای لاغرش بیشتر از هر بخش دیگه ای به چشم ایتسوکی میومد. زنی که ریندو هایتانی هوس باز رو دوازده ساعت تمام تو خودش نگه داشته بود.
با خود فکر کرد تناسب اندام کامیل نباید بهم بخوره. دوهفته زمان خوبی برای چاق شدن بود. کامیل نباید چاق میشد. نباید اندامش از اون چیزی که عکسش رو به کاکوچو نشون دادن حتی ذره ای عوض میشد.
وقتی که خرف دخترهای فاحشه خانه بونتن به میان باشد کاکوچو سخت گیر تر از هرزمان دیگه ای پوست میکند.
ایتسوکی در ادانه سفارشات زمزمه کرد :
( و یه سالاد.)
کامیل خیلی کم خیلی کوچیک تکون خورد. به یاد خاطرات نوجوانی اش افتاده بود. به یاد حرف کازوتورا زمانی که برای آب کردن چربی های لپ و صورتش رژیم گرفته بود.
برادرش خیلی واضح گفت : ( نباید همش سالاد بخوری. اینجوری از ریخت میوفتی اونوقت مجبور میشی با یه مرد زشت ازدواج کنی اینطوری من هرروز کتکش میزنم.)
اشک از چشماش جاری شد. یه قطره اشک فرو ریخت. سرش رو به پنجره چسبوند و اجازه داد اشک هاش بریزن. نگرانی همیشگیش برای ریختن پنجره ها حالا محو شده بود.
کازوتورا که نمیدونست به چه فلاکتی افتاده. اونی که قول داده بود هرروز شوهرش رو کتک بزند حالا کجا بود؟ کجا بود که ببیند خواهرش سه سال تمام زجر کشیده و شوهرش سالم و سرحال هرروز دردی جدید به درد هایش اضافه میکند؟
کامیل نمیدانست که زمانی که کازوتورا برگردد نه به اندازه سه سال بلکه به اندازه دوازده سالی که ببر تو وجودش در بند بوده قراره وحشی باشه....
(^o^) (^o^)
ریندو هایتانی در زیرزمین یکی از آپارتمان های امن بونتن ایستاده بود و به صدای بیل و کلنگ ها گوش میکرد. افرادش داشتن قبر کسی که رو که اطلاعاتشون رو به بانو رقیب فروخته بود رو در کنار اجساد دیگر افراد میکندند.
کسی که حالا مرده بود. اطلاعات لو داده اش به موقع پوچ شد و تنها دو جعبه پول براش باقی گذاشته اند.
ریندو اونقدر از این کار سر در نمیآورد اما سانزو دومین نفر باند بونتن باهوش بود. میدونست مه نبیاد اجساد رو اینطرف و اونطرف به حال خودشون رها کنه. سانزو به ریندو گفته بود که اول تا عمق پنج متری زمین رو بکنند تا جایی که به جایگاه اجساد قبلی بود برسند. بعد جسد جدید را پیچیده در نایلونی پر از آب میگذاشتند و دفن میکردند. آب خوب بود. تجزیه رو سرعت میداد. بعد دوباره خاک رو روش میریختند و موزائیک هارو میچیدند و کمد های قدیمی رو روش قرار میدادند.
هربار یه روش جدید برای از بین بردن اجساد پیدا میکردند. همیشه یه نفر فکر خوبی میداد و ما شان رو ساده میکرد.
- ۲۴۱
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط