{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند

بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند تمام که بشوند ،برشان میگردانی جلو  ،از نو شروع می شوند.

بعدها فهمیدم پدرها و مادرها مثل مداد رنگی هستند.

دنیایت را رنگ می کنند ،خودشان ولی آب می روند...نقاشی هایت را که کشیدی،  یک روز تمام می شوند....

کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود پدرها و مادرها مثل قند می مانند..

چای زندگیت را که شیرین بکنند خودشان تمام می شوند!!!
دیدگاه ها (۱)

دوستت دارمیکـ کلمـه است بـا دنیـایی از مسئـولیتگفـتنش هنر نی...

ﺁﻓﺘﺎﺏ ﮐﻪ ﻣﻴﺘﺎﺑﺪﭘﺮﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪﻧﺴﻴﻢ ﮐﻪ می ﻭﺯﺩﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﮕﻮﻳﻢﺣ...

"قلم "شدم بنویسمترانه ای از تو.....کنار خستگی ام"عاشقانه ای"...

️ﺑﺴﻼﻣﺘﯿﻪ ﻫﻤﺘــــــــــﻮﻥ ... ﮐـﯽ ﻣﯿـﮕﻪ ﺍﯾﻨـﺠﺎ ﺩﻧـﯿﺎےﻣﺠـﺎﺯﯾــ...

‌ بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند ت...

بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند تما...

بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند تما...

بچه که بودمفکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشون...

بچه که بودم فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشو...

بچه که بودم فکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچـه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام...

بچه که بودم فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشو...

بچه که بودم فکر می کردمپدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند،تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط