{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستند
تمام که بشوند
برشان می گردانی
از نو شروع می شوند
بعدها فهمیدم
مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند
خودشان ولی آب می روند
نقاشی هایت را که کشیدی
یک روز
تمام می شوند
کاش زودتر
کسی راستش را به من گفته بود
مادرها
مثل قند می مانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند...
دیدگاه ها (۳)

سناریو باجی کیسوکه

سناریو: ماه سرخ

"آرزوی یه کوچولو که حاصل عشقمون باشه....اما با رضایت شما بان...

بچه که بودم فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشو...

بچه که بودم فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشو...

بچه که بودم فکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچـه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام...

بچه که بودم ، فکر می کردمپدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند،ت...

بچه که بودم فکر می کردمپدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند،تما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط