{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم

بچه که بودم
فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستند
تمام که بشوند
برشان می گردانی
از نو شروع می شوند
بعدها فهمیدم
مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند
خودشان ولی آب می روند
نقاشی هایت را که کشیدی
یک روز
تمام می شوند
کاش زودتر
کسی راستش را به من گفته بود
مادرها
مثل قند می مانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند


دل نوشته دوست ....
دیدگاه ها (۲۰)

عشــــــــق...رقصیدن به ساز کسی نیست...یک رقص دو نفـــــــره...

در عجبم ، بر کار اين بندگان خدا ، که .....هر کدام به سازي و ...

گاهــــــے چه اصـــــرار بــــيهوده ايســـــت... اثـ...

شیشه های شکسته تعویض می شوندپل های شکسته، تعمیر...اما ....آد...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❼‏«فهمیدم دوستت دارم. همان شبی که با یک حرف ساده...

بچه که بودمفکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشون...

بچه که بودم فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام که بشو...

بچه که بودم فکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچـه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتما...

بچه که بودمفکر می کردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستندتمام...

بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند تما...

بچه که بودم فکر می کردمپدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند،تما...

بچه که بودم ، فکر می کردمپدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند،ت...

‌ بچه که بودم فکر میکردم پدرها و مادرها مثل ساعت شنی هستند ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط