{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچـه که بودم

بچـه که بودم
فکر می کردم
پدرها و مادرها
مثل ساعت شنی
هستندتمام که بشوند
برشان می گردانی
از نو شروع می شوند
بعدها فهمیدم
پدر ها و مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند
خودشان ولی آب می روند
نقاشی هایت را که کشیدی
یک روز
تمام می شوند
کاش زودتر
کسی راستش را به من گفته بود
پدر ها ومادرها
مثل قند می مانند
چای زندگی ات را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند!
دیدگاه ها (۱)

خودت باش کسی هم خوشش نیومدنیومد...اینجامجسمه سازی نیس که...!

تسلیت واژه کوچکیستدر برابر غم بزرگتاز خداوند صبر زیاد برای خ...

قبلنــــــا داشتیم زندگیمونو میکردیماااااااااااااااایه سری ه...

« کپی نکردم حرف دل خودمه »چرا اغلــب ما همیشه کســای رو که خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط