(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۱۵
از زبان باران
سرم رو تکون داپم تا خواب از سرم بپره....
_حنانه به نظرت برگردم پیش مهرشاد؟؟؟اون دیوونس ....بلایی سر یه نفر میاره؟؟؟؟
حنانه نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
_دیوونه شدی؟؟بعد از اون همه مصیبتی که کشیدی دوباره میخوای برگردی؟؟خداقل به خاطرت بچت برنگرد....نذار بچت اونجا زندگی کنه....بعدشم اگه خودت بخوای بری عمو حسین نمیذاره
راست میگفت من نمیتونم برگردم....برم جنازم برمیگرده....وقتی مهرشاد سر اینکه چند ساعت دیر میکردم اون جور قشقرق به پا میکرد سر این منو میکشت....حنانه آروم اومد کنارم ....با لپ های گل انداخته گفت :
_بگو کی میخواد بیاد دیدنم؟
با سوالش به فکر رفتم....قطعا مامان باباش نیستن چون که حنانه پروشگاهیه....فامیلی هم نداره پس کی میتونه باشه؟؟؟
متعجب پرسیدم:
_کیه؟؟
با ذوق گفت :
_علیرضاااااا
علیرضا پسری بود تو پرورشگاه باهاش بزرگ شده بود....چند سالی بود خارج زندگی میکرد....از خوشحالی داشت میترکید....به هرحال بعد از چند سال عشق اولش داشت از خارج برمیگشت....یه دونه محکم زدم به شونش...
_من اومدم اینجوری ذوق نکردی که برای اون مردک مغرور ذوق میکنی....البته حق داری بالاخره عشق اولته
با حرف من خنده اش رو خورد و قیافه ی جدی به خودش گرفت....
_نخیرم ....اون موقع بچه بودم
خودشم خوب میدونست داره دروغ میگه....ستاره های تو چشماش حقیقت و برملا میکرد....
_آره ما هم گوشامون درازه
_شاید
با حرفش یه بالشت بهش پرت کردم و دراز کشیدم تو رخت خوابم....چقدر اینجا راحت و خوشحالم...الان اگه پیش مهرشاد بودم یا خودش میخواست ازم آرامش و بگیره یا اون هانا ی بد ریخت....با این فکر ها چشمام کم کم گرم خواب شد....
***
با اینکه فقط یه روز توی این شرکت کار کردم اما اصلا دلم نمیخواست واردش بشم....اما مجبورم باید واسه خودم . دخترم به خونه بگیرم....نمیشه که همیشه سر بار بابام و حنانه باشم....بالاخره ارغوان هم بزرگ میشه و شیطونیاش و خرابکاریش بیشتر میشه....ناچار پام و داخل شرکت گذاشتم .....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
چرا انقدر حمایت ها کمهههه😭
پارت ۱۵
از زبان باران
سرم رو تکون داپم تا خواب از سرم بپره....
_حنانه به نظرت برگردم پیش مهرشاد؟؟؟اون دیوونس ....بلایی سر یه نفر میاره؟؟؟؟
حنانه نگاه چپی بهم انداخت و گفت:
_دیوونه شدی؟؟بعد از اون همه مصیبتی که کشیدی دوباره میخوای برگردی؟؟خداقل به خاطرت بچت برنگرد....نذار بچت اونجا زندگی کنه....بعدشم اگه خودت بخوای بری عمو حسین نمیذاره
راست میگفت من نمیتونم برگردم....برم جنازم برمیگرده....وقتی مهرشاد سر اینکه چند ساعت دیر میکردم اون جور قشقرق به پا میکرد سر این منو میکشت....حنانه آروم اومد کنارم ....با لپ های گل انداخته گفت :
_بگو کی میخواد بیاد دیدنم؟
با سوالش به فکر رفتم....قطعا مامان باباش نیستن چون که حنانه پروشگاهیه....فامیلی هم نداره پس کی میتونه باشه؟؟؟
متعجب پرسیدم:
_کیه؟؟
با ذوق گفت :
_علیرضاااااا
علیرضا پسری بود تو پرورشگاه باهاش بزرگ شده بود....چند سالی بود خارج زندگی میکرد....از خوشحالی داشت میترکید....به هرحال بعد از چند سال عشق اولش داشت از خارج برمیگشت....یه دونه محکم زدم به شونش...
_من اومدم اینجوری ذوق نکردی که برای اون مردک مغرور ذوق میکنی....البته حق داری بالاخره عشق اولته
با حرف من خنده اش رو خورد و قیافه ی جدی به خودش گرفت....
_نخیرم ....اون موقع بچه بودم
خودشم خوب میدونست داره دروغ میگه....ستاره های تو چشماش حقیقت و برملا میکرد....
_آره ما هم گوشامون درازه
_شاید
با حرفش یه بالشت بهش پرت کردم و دراز کشیدم تو رخت خوابم....چقدر اینجا راحت و خوشحالم...الان اگه پیش مهرشاد بودم یا خودش میخواست ازم آرامش و بگیره یا اون هانا ی بد ریخت....با این فکر ها چشمام کم کم گرم خواب شد....
***
با اینکه فقط یه روز توی این شرکت کار کردم اما اصلا دلم نمیخواست واردش بشم....اما مجبورم باید واسه خودم . دخترم به خونه بگیرم....نمیشه که همیشه سر بار بابام و حنانه باشم....بالاخره ارغوان هم بزرگ میشه و شیطونیاش و خرابکاریش بیشتر میشه....ناچار پام و داخل شرکت گذاشتم .....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
چرا انقدر حمایت ها کمهههه😭
- ۴.۹k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط