You are mine...²
You are mine...²
کلاهم رو سرم کردم و با لحن کنایه دار گفتم:
-حواست به بازی باشه..و یادت باشه..این یه بازیه..نه یه مسابقه
و سوار موتورم شدم
بدون هیچ حرفی اب نباتش رو در اورد و انداخت روی زمین
کلاهش رو پوشید و سوار موتورش شد
الان هر دو اماده بودیم..
پشت خط شروع وایسادیم
صدای ویراژ موتور من و اون،باهم قاطی شده بود و جمعیت با صدای بلندی تشویق میکرد
داور با صدای بلندی گفت:
:یک..
کمی مکث..
:دو..
بازم وایساد..
:سه!
و گاز رو تا اخر گرفتم..
موتور ها مثل گلوله،به جلو رفتن
تقریبا موتور هامون باهم و کنار هم حرکت میکرد
صدای تشویق ها اونقدر بلند بود که نتونم تمرکز کنم..ولی فقط روی موتورم و جئونجونگکوک دقت کردم
سر پیچ ها سرعتش رو کم میکرد تا حواسم پرت بشه و نگاهش کنم..اینجوری ازم جلو میزد
ولی نگاهش نمیکردم..فکر کنم ترفند رو فهمیدیم
ولی دقیقا زمانی که میخواستم پیچ رو دور بزنم،بارون گرفت
بارون شدیدی بود و چون قطرات،روی کلاهم بودن،دیدن سخت بود
جونگکوک هم دست کمی از من نداشت..
هر لحظه امکان اینکه لیز بخوریم و از دره پرت بشیم پایین،وجود داشت
-مواظب باش جئون..ممکنه بمیری
+تو جلو رو نگاه کن کوچولو..من حواسم جمععه
دوباره حواسم رو به جلو دادم..
صدای داد نیلا برای متوقف کردن مسابقه یه گوشم میرسید..ولی خب بردن مهم تر بود!
تقریبا ۵تا پیچ دیگه مونده بود،که مِه اروماروم اومد جلومون
هنوز عقب نکشیده بودیم..
حتی با وجود اون مه غلیظ،که واقعا نمیتونستم جایی رو ببینم
بالاخره نمیخوام بمیرم که!باید مسابقه رو ولش میکردم..حداقل به خاطر مه
-جئون..بسه..مه غلیظه..بیا تمومش کنیم
ترمز رو گرفتم..ولی موتور نایستاد
چندبار تلاش کردم..ولی اصلا نمیشد ترمز کرد
-جئون..ترمزم نمیگیره
+چی؟
جونگکوک هم امتحان کرد..ولی ترمزش کار نکرد
سرعتمون زیاد تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم
مه هم اونقدر زیاد بود که جلومون رو نمیدیدیم
و بارون هم به صورت رگبار میزد
-الان دقیقا چه غلطی باید بکنیم؟
+نمیدونم..با پا هم نمیشه متوقفش کرد!
و یهو..
اخرین چیزی که متوجه شدم،صدا زدن اسمم توسط جونگکوک بود...
[ویو جونگکوک]
نیلا جلوش رو ندید..
البته مه نزاشت که ببینه..و افتاد داخل دره
-نیلا!
اما خب..یکم دیر صداش زدم
و دقیقا زمانی که حواسم به نیلا بود،موتورم از مسیر خارج شد
و سیاهی مطلق...
*ادامه دارد...
این پرات یکم کم بود و قبول دارم!
کلاهم رو سرم کردم و با لحن کنایه دار گفتم:
-حواست به بازی باشه..و یادت باشه..این یه بازیه..نه یه مسابقه
و سوار موتورم شدم
بدون هیچ حرفی اب نباتش رو در اورد و انداخت روی زمین
کلاهش رو پوشید و سوار موتورش شد
الان هر دو اماده بودیم..
پشت خط شروع وایسادیم
صدای ویراژ موتور من و اون،باهم قاطی شده بود و جمعیت با صدای بلندی تشویق میکرد
داور با صدای بلندی گفت:
:یک..
کمی مکث..
:دو..
بازم وایساد..
:سه!
و گاز رو تا اخر گرفتم..
موتور ها مثل گلوله،به جلو رفتن
تقریبا موتور هامون باهم و کنار هم حرکت میکرد
صدای تشویق ها اونقدر بلند بود که نتونم تمرکز کنم..ولی فقط روی موتورم و جئونجونگکوک دقت کردم
سر پیچ ها سرعتش رو کم میکرد تا حواسم پرت بشه و نگاهش کنم..اینجوری ازم جلو میزد
ولی نگاهش نمیکردم..فکر کنم ترفند رو فهمیدیم
ولی دقیقا زمانی که میخواستم پیچ رو دور بزنم،بارون گرفت
بارون شدیدی بود و چون قطرات،روی کلاهم بودن،دیدن سخت بود
جونگکوک هم دست کمی از من نداشت..
هر لحظه امکان اینکه لیز بخوریم و از دره پرت بشیم پایین،وجود داشت
-مواظب باش جئون..ممکنه بمیری
+تو جلو رو نگاه کن کوچولو..من حواسم جمععه
دوباره حواسم رو به جلو دادم..
صدای داد نیلا برای متوقف کردن مسابقه یه گوشم میرسید..ولی خب بردن مهم تر بود!
تقریبا ۵تا پیچ دیگه مونده بود،که مِه اروماروم اومد جلومون
هنوز عقب نکشیده بودیم..
حتی با وجود اون مه غلیظ،که واقعا نمیتونستم جایی رو ببینم
بالاخره نمیخوام بمیرم که!باید مسابقه رو ولش میکردم..حداقل به خاطر مه
-جئون..بسه..مه غلیظه..بیا تمومش کنیم
ترمز رو گرفتم..ولی موتور نایستاد
چندبار تلاش کردم..ولی اصلا نمیشد ترمز کرد
-جئون..ترمزم نمیگیره
+چی؟
جونگکوک هم امتحان کرد..ولی ترمزش کار نکرد
سرعتمون زیاد تر از اون چیزی بود که فکر میکردیم
مه هم اونقدر زیاد بود که جلومون رو نمیدیدیم
و بارون هم به صورت رگبار میزد
-الان دقیقا چه غلطی باید بکنیم؟
+نمیدونم..با پا هم نمیشه متوقفش کرد!
و یهو..
اخرین چیزی که متوجه شدم،صدا زدن اسمم توسط جونگکوک بود...
[ویو جونگکوک]
نیلا جلوش رو ندید..
البته مه نزاشت که ببینه..و افتاد داخل دره
-نیلا!
اما خب..یکم دیر صداش زدم
و دقیقا زمانی که حواسم به نیلا بود،موتورم از مسیر خارج شد
و سیاهی مطلق...
*ادامه دارد...
این پرات یکم کم بود و قبول دارم!
- ۴۰۰
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط