{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 4

part 4


+... در نتیجه، می‌تونیم زمان‌بندی رو تا حدود یک هفته جلو بندازیم..
یکی از مدیرهای طرف مقابل لبخند زد..
ـ پیشنهاد خوبیه
جونگکوک هم خیلی کوتاه سر تکون داد
_من با این بخش موافقم..
نگاهش دوباره برای لحظه‌ای روی من موند
این بار من متوجهش شدم..
ولی هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم
جلسه تقریبا یک ساعت ادامه پیدا کرد..
هر بار که من درباره بخشی از پرونده توضیح می‌دادم، جونگکوک با دقت گوش می‌کرد..
گاهی سوال کوتاهی می‌پرسید و من جواب می‌دادم
همه‌چیز کاملا حرفه‌ای بود..
اما اون نگاه‌های کوتاه بینمون، عجیب‌تر از قبل شده بود
بالاخره بعد از آخرین صحبت‌ها، مدیر شرکت مقابل دستش رو روی میز گذاشت و گفت
ـ فکر می‌کنم به توافق خوبی رسیدیم..
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد
_من هم همین فکر رو می‌کنم.
چند نفر با رضایت سر تکون دادن..
یکی از اعضای تیم ما نفس راحتی کشید و زیرلب گفت
*خدا رو شکر..
من ناخودآگاه لبخند زدم..
جونگکوک هم متوجه لبخندم شد..
چشم تو چشم شدیم
این بار هیچ‌کدوم سریع نگاهش رو برنگردوند..
چند ثانیه گذشت...
تا اینکه یکی از مدیرها با خنده گفت
ـ خب، فکر کنم بعد از این جلسه همه‌مون به یه استراحت احتیاج داریم.
همه خندیدن و فضای سنگین جلسه کمی سبک‌تر شد..
من سریع نگاهم رو پایین انداختم و مشغول جمع کردن برگه‌هام شدم..
وقتی از جا بلند شدم، صدای جونگکوک رو شنیدم.
_ا.ت
برگشتم سمتش..
+بله، رئیس؟
چند لحظه نگاهم کرد..
_پرونده رو خوب ارائه دادی..
لبخند کوچیکی زدم.
+ممنون.
مکث کوتاهی کرد..
_خسته نباشی
+شما هم همینطور..
برای چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم..
نگاه هاش خیلی عجیب و مبهم بود.. نمیدونم اسمشو چی میشد گذاشت..
خمار.. یا..
نمیدونم..
بعد جونگکوک نگاهش رو گرفت و مشغول جمع کردن وسایلش شد..
من هم از اتاق بیرون اومدم..
ولی نمی‌دونستم چرا هنوز ذهنم درگیر همون چند ثانیه نگاهش بود..
بیخیال افکارم شدم وارد سالن مهمانی شدم.. رفتم کنار سومی نشستم..
مشغول گپ زدن و نوشیدن ابمیوه بودیم..
چند دقیقه بعد بلند شدم و سمت سرویس رفتم..
وارد شدم و رژم رو تمدید کردم و کارهای لازم رو کردم..
بیرون اومدم و یکی از اعضای تیم پروژمون رو دیدم که تلو تلو میخورد و میومد سمت من..
یکم ترسیدم..
اخه مجبور بود انقدر بنوشه..
یکم تند تر راه رفتم یهو محکم گرفته شدم و به دیوار چسبیدم..

• چه لیدی زیبایی.. آه نمیتونم تحمل کنم
+ازم دور شو عوضی

بوی گند الکلش به مشامم میخورد و حالمو بد میکرد..
دستاشو دو طرف گذاشت و میخواست محکم لباشو بزاره روی لبام که توسط شخصی با ضربه شدید جدا شد..
نگاهی به اون شخص کردم که با جونگکوک مواجه شدم.. چشمام چهار تا شد..
در حد مرگ داشت اون شخص رو میزد..
کم کم داشت میکشتش.. کلی ادم اومدن جداش کردن..
منم فقط گریه میکردم..
بالاخره بعد از چندین ساعت دست از مشت زدن به اون یارو برداشت و اومد سمت من..
نگاه ترسیده و چشمای اشکیم رو بهش دادم..
جونگکوک چند قدم دیگه جلو اومد..
صورتش هنوز از عصبانیت گرفته بود، اما همین که چشمش به اشک‌هام افتاد، حالت صورتش تغییر کرد..

_ا.ت...

صداش این بار خیلی آروم‌تر از قبل بود.

لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم جلوی گریه‌م رو بگیرم، اما نتونستم..

+من... من خوبم...هق

جونگکوک چند لحظه ساکت نگام کرد.
بعد نگاهش رو به اطراف چرخوند و با لحن جدی گفت

_همه برن کنار.

چند نفر از اعضای تیم هنوز اطرافمون بودن.
یکی از دستیارها جلو اومد.

ـ آقای جئون، امنیت داره رسیدگی می‌کنه..
جونگکوک فقط سر تکون داد

_باشه.. شماها برگردین داخل سالن.

بعد دوباره رو به من کرد..

_می‌تونی راه بری؟

سرم رو آروم تکون دادم.

+آره...
_مطمئنی؟
+بله.

چند ثانیه نگاهم کرد، انگار می‌خواست مطمئن بشه واقعا حالم خوبه..
بعد خیلی آروم گفت

_بیا.

راه افتادیم..
من چند قدم پشت سرش حرکت می‌کردم، اما هنوز دست‌هام می‌لرزید..
صدای قدم‌هاش توی راهرو می‌پیچید..
چند متر جلوتر ایستاد و برگشت سمتم..

_چرا این‌قدر دور راه میری؟

مکث کردم

+نمی‌دونم..

نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم موند..

_ا.ت، چیزی شده؟

سرم رو پایین انداختم.

+نه...
_پس چرا دستات می‌لرزه؟

به دست‌هام نگاه کردم..
تازه متوجه شدم هنوز انگشت‌هام رو محکم به هم فشار می‌دم..

+فقط... ترسیدم.

چند ثانیه سکوت کرد..

بعد با صدای پایین گفت

_حق داشتی.

سرم رو بالا آوردم
نگاهمون دوباره به هم گره خورد.

_ولی دیگه تموم شد. اون حرومی دیگه نزدیکت نمی‌شه..
+رئیس...
_هوم؟
+شما چرا اون‌طوری عصبانی شدین؟

چند لحظه چیزی نگفت..
انگار خودش هم جواب مشخصی برای سؤال من نداشت.
بالاخره نگاهش رو ازم گرفت.
دیدگاه ها (۱۳)

The last part_چون نباید کسی بدون اجازه بهت نزدیک می‌شد.. قلب...

part 3+رئیس...؟_تا وقتی اتاقت آماده بشه، می‌تونی امشب اونجا ...

part 2بیخیال افکارم شدم و تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم.. لپ ت...

مهمونی پارت ۳۸

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

مهمونی پارت ۶۰

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

پارت نوزدهم | نزدیک تر.پارک لارابعد از رقص، دوباره کنار میچا...

مهمونی پارت آخر

مهمونی پارت ۴۸

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

مهمونی پارت ۵۶

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط